خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمی شد...!
www.telegram.me/pavaraqee
دیدگاه ها (۱)

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

فیک : بین راندها

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وسوم: یک روزِ عادی---صبح.از دخمه بیرون ...

part 28نامجون« آلینا دستت بهتره؟»& آره نسبت به قبل یکم بهتره...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۱۳

قلب های تپنده"میکشم، کسی رو که قصد آسیب به دخترم پیدا کنه." ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط