دوباره دیدمش

دوباره دیدمش
دلم ڪمی برایش سوخت
انگاردلش راڪسی شڪسته بود
خیلی تنها شده بود
نه…
تنها نبود…
او خدایی داشت
خط های روی صورتش گذر عمر رانشان می داد
این همون آدمی نبود ڪه می شناختم
از فراق یارش درد میڪشید
گمانم معشوقش گرفتار چشمان دیگری شده بود
اما ڪسی جز من سواد خواندن نگاهش رانداشت
ڪاش میتوانستم ڪمڪش ڪنم
ولی باید او راتنها میگذاشتم تابادرد های خود آرام گیرد
برای همین
بی گمان آینه را شڪستم……….
دیدگاه ها (۲)

وقتی ڪه دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی ڪه دیگر رفت ...

گفتـ چیـ شدی؟چرا اینجورییـ؟سرمـو انداختم پایین گفتمـ مهم نیس...

|واژه ی غریبیست عشق...|لحظه ای آبادت میسازد، لحظه ای ویران‌!...

|قصدم نشستن بود... |اما در ڪنارت... |نه چشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط