🧁 پارت هجدهم | اعتراف زیر نور ستارهها
🧁 پارت هجدهم | اعتراف زیر نور ستارهها
بعد از پایان مراسم، بیشتر مهمانها کمکم سالن را ترک کردند.
هوای شب، خنک و دلنشین بود.
حیاط هتل با چراغهای ریز طلایی و گلهای سفید تزئین شده بود و صدای آرام آبِ فواره، سکوت شب را زیباتر میکرد.
لیانا کنار نردههای باغ ایستاده بود و به آسمان پرستاره نگاه میکرد.
چند لحظه بعد، جنگکوک با دو لیوان شکلات داغ به سمتش آمد.
ـ حدس زدم بعد از این همه شلوغی، یه نوشیدنی گرم بچسبه.
لیانا لیوان را گرفت و لبخند زد.
ـ ممنون... انگار همیشه میدونی من به چی نیاز دارم.
جنگکوک آرام خندید.
ـ شاید چون این چند ماه، خوب شناختمت.
هر دو روی نیمکتی کنار باغ نشستند.
نسیم آرامی موهای لیانا را تکان میداد.
چند دقیقه، فقط سکوت بود...
سکوتی که این بار، پر از حرفهای نگفته بود.
---
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ لیانا...
ـ بله؟
ـ یه سؤال ازت بپرسم؟
ـ حتماً.
ـ به سرنوشت اعتقاد داری؟
لیانا کمی فکر کرد.
ـ قبلاً نه...
اما از روزی که وارد مؤسسه شدم، کمکم باور کردم بعضی دیدارها اتفاقی نیستن.
جنگکوک لبخند محوی زد.
ـ منم همین حس رو دارم.
اگر اون روز تو برای همکاری به مؤسسه نمیاومدی...
شاید هیچوقت خوششانس نمیشدم که با دختری مثل تو آشنا بشم.
قلب لیانا تندتر از همیشه میزد.
او آرام گفت:
ـ منم خوششانسم که تو رو شناختم، جنگکوک.
---
جنگکوک چند لحظه به فنجانش خیره ماند.
بعد نگاهش را به چشمان لیانا دوخت.
ـ راستش... چند وقته یه چیزی توی دلم مونده.
لیانا بیاختیار نفسش را حبس کرد.
ـ چی؟
جنگکوک لبخند آرامی زد.
ـ هر روز که میگذره، بیشتر از قبل منتظر دیدنت میشم.
وقتی خوشحالی، منم خوشحالم...
وقتی خستهای، دلم میخواد کنارت باشم...
و وقتی چند روز نمیبینمت...
انگار یه چیزی توی زندگیم کم میشه.
لیانا با چشمانی پر از احساس به او نگاه میکرد.
جنگکوک ادامه داد:
ـ هنوز نمیخوام ازت جوابی بگیرم...
فقط میخواستم بدونی که...
تو برای من، فقط یه همکار یا دوست نیستی.
تو تبدیل شدی به مهمترین آدم روزهای من.
اشک شوق در چشمان لیانا جمع شد.
لبخندی زد و آرام گفت:
ـ فکر میکردم فقط من این حس رو دارم...
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
لیانا ادامه داد:
ـ منم هر روز منتظر دیدنت میمونم...
وقتی کنارتم، احساس آرامش میکنم.
و... فکر کنم مدتهاست که دلم، بیخبر از خودم، تو رو انتخاب کرده.
چشمان جنگکوک از خوشحالی برق زد.
اما به جای عجله کردن، فقط لبخند زد.
آرام دستش را به سمت لیانا دراز کرد.
ـ پس... از این به بعد، اجازه میدی کنار هم، آدمهای بیشتری رو خوشحال کنیم؟
لیانا دستش را در دست او گذاشت.
ـ همیشه.
دستهایشان آرام در هم گره خورد.
آن شب، زیر نور ستارهها...
بدون وعدههای بزرگ و بدون حرفهای اغراقآمیز...
دو قلب، راهشان را به سوی هم پیدا کردند.
و عشقشان، درست همانطور که شروع شده بود...
آرام، ساده و پر از مهربانی، شکوفه زد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی:(برای هر سه پارت هستش😁)
⋆ˡᶦᵏᵉ : 𝟺𝟶🧁࿐
⋆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟾 🧁࿐
⋆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟶🧁࿐
بعد از پایان مراسم، بیشتر مهمانها کمکم سالن را ترک کردند.
هوای شب، خنک و دلنشین بود.
حیاط هتل با چراغهای ریز طلایی و گلهای سفید تزئین شده بود و صدای آرام آبِ فواره، سکوت شب را زیباتر میکرد.
لیانا کنار نردههای باغ ایستاده بود و به آسمان پرستاره نگاه میکرد.
چند لحظه بعد، جنگکوک با دو لیوان شکلات داغ به سمتش آمد.
ـ حدس زدم بعد از این همه شلوغی، یه نوشیدنی گرم بچسبه.
لیانا لیوان را گرفت و لبخند زد.
ـ ممنون... انگار همیشه میدونی من به چی نیاز دارم.
جنگکوک آرام خندید.
ـ شاید چون این چند ماه، خوب شناختمت.
هر دو روی نیمکتی کنار باغ نشستند.
نسیم آرامی موهای لیانا را تکان میداد.
چند دقیقه، فقط سکوت بود...
سکوتی که این بار، پر از حرفهای نگفته بود.
---
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ لیانا...
ـ بله؟
ـ یه سؤال ازت بپرسم؟
ـ حتماً.
ـ به سرنوشت اعتقاد داری؟
لیانا کمی فکر کرد.
ـ قبلاً نه...
اما از روزی که وارد مؤسسه شدم، کمکم باور کردم بعضی دیدارها اتفاقی نیستن.
جنگکوک لبخند محوی زد.
ـ منم همین حس رو دارم.
اگر اون روز تو برای همکاری به مؤسسه نمیاومدی...
شاید هیچوقت خوششانس نمیشدم که با دختری مثل تو آشنا بشم.
قلب لیانا تندتر از همیشه میزد.
او آرام گفت:
ـ منم خوششانسم که تو رو شناختم، جنگکوک.
---
جنگکوک چند لحظه به فنجانش خیره ماند.
بعد نگاهش را به چشمان لیانا دوخت.
ـ راستش... چند وقته یه چیزی توی دلم مونده.
لیانا بیاختیار نفسش را حبس کرد.
ـ چی؟
جنگکوک لبخند آرامی زد.
ـ هر روز که میگذره، بیشتر از قبل منتظر دیدنت میشم.
وقتی خوشحالی، منم خوشحالم...
وقتی خستهای، دلم میخواد کنارت باشم...
و وقتی چند روز نمیبینمت...
انگار یه چیزی توی زندگیم کم میشه.
لیانا با چشمانی پر از احساس به او نگاه میکرد.
جنگکوک ادامه داد:
ـ هنوز نمیخوام ازت جوابی بگیرم...
فقط میخواستم بدونی که...
تو برای من، فقط یه همکار یا دوست نیستی.
تو تبدیل شدی به مهمترین آدم روزهای من.
اشک شوق در چشمان لیانا جمع شد.
لبخندی زد و آرام گفت:
ـ فکر میکردم فقط من این حس رو دارم...
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
لیانا ادامه داد:
ـ منم هر روز منتظر دیدنت میمونم...
وقتی کنارتم، احساس آرامش میکنم.
و... فکر کنم مدتهاست که دلم، بیخبر از خودم، تو رو انتخاب کرده.
چشمان جنگکوک از خوشحالی برق زد.
اما به جای عجله کردن، فقط لبخند زد.
آرام دستش را به سمت لیانا دراز کرد.
ـ پس... از این به بعد، اجازه میدی کنار هم، آدمهای بیشتری رو خوشحال کنیم؟
لیانا دستش را در دست او گذاشت.
ـ همیشه.
دستهایشان آرام در هم گره خورد.
آن شب، زیر نور ستارهها...
بدون وعدههای بزرگ و بدون حرفهای اغراقآمیز...
دو قلب، راهشان را به سوی هم پیدا کردند.
و عشقشان، درست همانطور که شروع شده بود...
آرام، ساده و پر از مهربانی، شکوفه زد.
ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی:(برای هر سه پارت هستش😁)
⋆ˡᶦᵏᵉ : 𝟺𝟶🧁࿐
⋆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟾 🧁࿐
⋆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟶🧁࿐
- ۲.۱k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط