Forced Marriage
Forced Marriage
Part 18
چشمام رو که باز کردم چند دقیقه طول کشید تا بفهمم کجام
سرمو چرخوندم
تهیونگ روی تخت کنارم خوابیده خوابیده بود
من کی روی تخت خوابیدم؟
از رو تخت بلند شدم بیرون رفتم
از اتاقم بیرون اومدم جنا توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود
همین که چشمش به من افتاد آروم گفت
+صبح بخیر...
بدون جواب دادن رفتم یه لیوان آب برداشتم
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد
بالاخره رو بهش کردم
ـ یه چیزی
سرش رو بلند کرد
+جانم؟
ـ لازم نبود اون شب اون کارا رو برام انجام بدی
اخماش کمی تو هم رفت
+منظورت چیه؟
ـ لازم نبود تا صبح کنارم بمونی... یا نگرانم بشی
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد آروم گفت
+هر آدمی جای من بود همین کارو میکرد
نگاهم رو ازش گرفتم
ـ شاید
نفسی کشیدم و ادامه دادم
ـ ولی یه چیز دیگه هم هست
منتظر نگام میکرد
ـ فکر نکن اگه با مادرم صمیمی بشی یا بخوای از این کارا انجام بدی نظرم نسبت بهت عوض میشه
صورتش برای چند ثانیه بیحالت موند و بعد با یه پوزخند گفت
+تهیونگ.. چرا این فکر میکنی؟ بار دومه این جمله رو تکرار میکنی و بدون من اصلاً همچین قصدی نداشتم ندارم
ـ...خوبه
دیگه چیزی نگفتم و از آشپزخونه بیرون رفتم
به جایی که الان خالی بود خیره موندم
فکر کرده دارم سعی میکنم دلش رو به دست بیارم...؟
پوزخند تلخی زدم
چه اعتماد به نفسی...
از همون روز تصمیم گرفتم فقط این شش ماه رو بگذرونم
نه بیشتر
نه کمتر
دیگه نه ازش سؤال میپرسیدم
نه منتظرش میشدم
نه سعی میکردم باهاش همصحبت بشم
همون فاصلهای رو حفظ کردم که خودش خواسته بود
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake
Part 18
چشمام رو که باز کردم چند دقیقه طول کشید تا بفهمم کجام
سرمو چرخوندم
تهیونگ روی تخت کنارم خوابیده خوابیده بود
من کی روی تخت خوابیدم؟
از رو تخت بلند شدم بیرون رفتم
از اتاقم بیرون اومدم جنا توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود
همین که چشمش به من افتاد آروم گفت
+صبح بخیر...
بدون جواب دادن رفتم یه لیوان آب برداشتم
چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد
بالاخره رو بهش کردم
ـ یه چیزی
سرش رو بلند کرد
+جانم؟
ـ لازم نبود اون شب اون کارا رو برام انجام بدی
اخماش کمی تو هم رفت
+منظورت چیه؟
ـ لازم نبود تا صبح کنارم بمونی... یا نگرانم بشی
چند لحظه فقط نگام کرد
بعد آروم گفت
+هر آدمی جای من بود همین کارو میکرد
نگاهم رو ازش گرفتم
ـ شاید
نفسی کشیدم و ادامه دادم
ـ ولی یه چیز دیگه هم هست
منتظر نگام میکرد
ـ فکر نکن اگه با مادرم صمیمی بشی یا بخوای از این کارا انجام بدی نظرم نسبت بهت عوض میشه
صورتش برای چند ثانیه بیحالت موند و بعد با یه پوزخند گفت
+تهیونگ.. چرا این فکر میکنی؟ بار دومه این جمله رو تکرار میکنی و بدون من اصلاً همچین قصدی نداشتم ندارم
ـ...خوبه
دیگه چیزی نگفتم و از آشپزخونه بیرون رفتم
به جایی که الان خالی بود خیره موندم
فکر کرده دارم سعی میکنم دلش رو به دست بیارم...؟
پوزخند تلخی زدم
چه اعتماد به نفسی...
از همون روز تصمیم گرفتم فقط این شش ماه رو بگذرونم
نه بیشتر
نه کمتر
دیگه نه ازش سؤال میپرسیدم
نه منتظرش میشدم
نه سعی میکردم باهاش همصحبت بشم
همون فاصلهای رو حفظ کردم که خودش خواسته بود
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake
- ۳۱۴
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط