𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ¹²
×اوکی
+پس...فعلا
×فعلا تهیونگ
...
"تهیونگ و جونگکوک وارد خونه شدن ، تهیونگ مشغول ور رفتن با گوشی شد و جونگکوک هم امتحانات رو تصحیح میکرد"
+جونگکوکی؟
-جانم؟
+نمرم چند شد؟
-هنوز به برگه تو نرسیدم لاو!
"تهیونگ هومی کرد و دوباره تو گوشیش رفت"
-ته؟
+جان؟
-برگه ات و تصحیح کردم
+خب؟نمرم چند شده؟
-شدی ۱۸
+خوبه؟
-خوبه!
"تهیونگ نفس راحتی کشید ، حوصلش سر رفته و هنوز تا ساعت شش مونده بود..."
-تهیونگ؟
-جان
-بیا اینجا ببینم
"تهیونگ بلند شد و رفت پیشش و با نگاهی کنجکاو بهش خیره شد"
+چیزی شده؟
-امشب قراره شام بریم بیرون
+واقعا؟
"تهیونگ فکر کرد ، تصمیم گرفت قرار خودش و جیمین و کنسل کنه چون قرار بود با جونگکوک بره بیرون شام بخوره!"
"پس باشه ای گفت و بعد از بوسیدن سریع لبای جونگکوک داخل اتاقش رفت ، تلفنش و برداشت و شماره جیمین و گرفت"
×الو؟
+منم جیم
×میشه بپرسم به چه دلیل فا.کی من و از خوابم بیدار کردی؟
+زنگ بگم امشب نمیتونیم بریم بیرون
×خب؟
+همین دیگه
×مطمئن باش فردا میکشمت
+خب من اصلا قرار نیست تورو ببینم
×به یه ورم! مردک مزاحم زنگ زدی که من و از خواب نازنینم بیدار کنی؟
+بگذریم فعلا
"جیمین خدافظی گفت و تماس و قطع کرد ، برای امشب که یه جورایی باید قرار گذاشتن در نظر میگرفت بلند شد و با قیافه ای متفکر به لباس ها نگاه کرد"
+کدوم مناسبه؟
"چشمش به لباس سفیدی که بلند بود و تا زانو هاش میرسید افتاد و شلواری که باهاش ست بود ، همون و انتخاب کرد"
...
"ساعت نزدیک به هفت شب بود ، بعد از حمام موهاش رو خشک کرد ، لباس هایی که اون رو زیبا تر نشون میداد و شبیه فرشته ها میکردش رو پوشید و از عطر شیرین و خنکش زد و در آخر با یه بالم لب که لباش رو براق و خوردنی تر نشون میداد بیرون رفت"
+جونگکوکی من آماده ام
"جونگکوک پیرهن مشکی ای که دکمه هاش تا قفسه سینه اش معلوم بود شلوار مشکی که کمی جذب بود و عطر تلخ ایستاده بود ، نگاهش و به پسر روبه روش داد و لحظه ای با خودش فکر کرد «آیا اون واقعا یه الهه یا همچین چیزیه؟!»..."
+کوکی؟
-ب..بله؟
+گفتم بریم؟
-آره...بریم
"دست تهیونگ و سفت چسبید و باهم به سمت رستورانی که از قبل به میز رزرو کرده بود حرکت کردن..."
~~~~
اهم...سلام بچه ها ، من تا به مدت نیستم شنبه امتحان دارم و باید روی اون تمرکز کنم لطفا درکم کنید...
شرایط↓
لایک:۱۵۰
کامنت:۱۴۵
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ¹²
×اوکی
+پس...فعلا
×فعلا تهیونگ
...
"تهیونگ و جونگکوک وارد خونه شدن ، تهیونگ مشغول ور رفتن با گوشی شد و جونگکوک هم امتحانات رو تصحیح میکرد"
+جونگکوکی؟
-جانم؟
+نمرم چند شد؟
-هنوز به برگه تو نرسیدم لاو!
"تهیونگ هومی کرد و دوباره تو گوشیش رفت"
-ته؟
+جان؟
-برگه ات و تصحیح کردم
+خب؟نمرم چند شده؟
-شدی ۱۸
+خوبه؟
-خوبه!
"تهیونگ نفس راحتی کشید ، حوصلش سر رفته و هنوز تا ساعت شش مونده بود..."
-تهیونگ؟
-جان
-بیا اینجا ببینم
"تهیونگ بلند شد و رفت پیشش و با نگاهی کنجکاو بهش خیره شد"
+چیزی شده؟
-امشب قراره شام بریم بیرون
+واقعا؟
"تهیونگ فکر کرد ، تصمیم گرفت قرار خودش و جیمین و کنسل کنه چون قرار بود با جونگکوک بره بیرون شام بخوره!"
"پس باشه ای گفت و بعد از بوسیدن سریع لبای جونگکوک داخل اتاقش رفت ، تلفنش و برداشت و شماره جیمین و گرفت"
×الو؟
+منم جیم
×میشه بپرسم به چه دلیل فا.کی من و از خوابم بیدار کردی؟
+زنگ بگم امشب نمیتونیم بریم بیرون
×خب؟
+همین دیگه
×مطمئن باش فردا میکشمت
+خب من اصلا قرار نیست تورو ببینم
×به یه ورم! مردک مزاحم زنگ زدی که من و از خواب نازنینم بیدار کنی؟
+بگذریم فعلا
"جیمین خدافظی گفت و تماس و قطع کرد ، برای امشب که یه جورایی باید قرار گذاشتن در نظر میگرفت بلند شد و با قیافه ای متفکر به لباس ها نگاه کرد"
+کدوم مناسبه؟
"چشمش به لباس سفیدی که بلند بود و تا زانو هاش میرسید افتاد و شلواری که باهاش ست بود ، همون و انتخاب کرد"
...
"ساعت نزدیک به هفت شب بود ، بعد از حمام موهاش رو خشک کرد ، لباس هایی که اون رو زیبا تر نشون میداد و شبیه فرشته ها میکردش رو پوشید و از عطر شیرین و خنکش زد و در آخر با یه بالم لب که لباش رو براق و خوردنی تر نشون میداد بیرون رفت"
+جونگکوکی من آماده ام
"جونگکوک پیرهن مشکی ای که دکمه هاش تا قفسه سینه اش معلوم بود شلوار مشکی که کمی جذب بود و عطر تلخ ایستاده بود ، نگاهش و به پسر روبه روش داد و لحظه ای با خودش فکر کرد «آیا اون واقعا یه الهه یا همچین چیزیه؟!»..."
+کوکی؟
-ب..بله؟
+گفتم بریم؟
-آره...بریم
"دست تهیونگ و سفت چسبید و باهم به سمت رستورانی که از قبل به میز رزرو کرده بود حرکت کردن..."
~~~~
اهم...سلام بچه ها ، من تا به مدت نیستم شنبه امتحان دارم و باید روی اون تمرکز کنم لطفا درکم کنید...
شرایط↓
لایک:۱۵۰
کامنت:۱۴۵
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۱۰.۲k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط