نیو

"نیو"
واقعا از رفتاراش خسته شدم...مدام کنترلم میکنه...یعنی چی که کیم میتونه تنهایی بره کره ولی من نه...سرمو اوردم بالا و وقتی به دور و برم نگاه کردم دیدم رو یکی از خلوت ترین پلهای شهر بودم...شایدم نه...ساعت چنده؟فاک...ساعت ۲ شبه...همینجور داشتم به سمت خونه مسیرمو عوض میکردم که یکدفعه دیدم یه سیاهپوش داره میاد سمتم...نگاه کوتاهی به دستش انداختم...چاقو همراهش بود...عقب عقب قدم برداشتم تا اینکه خوردم به یک چیزی و افتادم زمین...بعد چند ثانیه فقط دستی بود که خیلی اروم اومد رو گوشم و صدای تیر خفیفی که شنیدم و بعدش هم سیاهی مطلق
.
.
"فلش بک-جیم"
ساعت نزدیکای ۹ بود که نیو از عمارت زده بود بیرون و من تا الان که ساعت ۲ شب کنارش بودم...خیلی ریلکس داشتم دنبالش میکردم که یکدفعه شخص مشکوکی دیدم...یه سیاهپوش که با چاقوی تو دستش داشت میرفت به طرف نیو...به سرعت از ماشین پیاده شدم رفتم پشت نیو...اصلا حواسش نبود و خورد به من و افتاد...خیلی اروم نشستم رو زانوهام...کلتمو دراوردم و با دست ازادم گوششو گرفتم و شلیکی به بازوی اون سیاهپوش زدم و بعدش هم با ضربه ی دستم به سرشونه ی نیو بیهوشش کردم و بردمش عمارت
دیدگاه ها (۱)

"۴:۰۰ صبح-عمارت رو-نیو"با درد شدید تو سرشونم از خواب بلند شد...

نیو بعد از کمی سکوت لب زد-ببخشید جیمی...تقصیر منه که کتک خور...

"۸:۴۶ شب-عمارت رو"با صدای بلند جملشو داد زد-من بچه نیستم پدر...

نکته:به احتمال زیاد این رمان بیشتر از زبون کارکتر هاست یا شخ...

"یک هفته بعد-۳:۰۷ صبح-بالکن عمارت-شخص سوم"تو این یک هفته نیو...

"نیو"یه چند دقیقه ای بود که منتظر بودم تا دکتر بیاد...دیگه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط