وانشات خدای مرگ و گل خجالتی

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی

### ۱. سایه‌ی سرد قصر

صدای تق‌تق چکمه‌های چرمی روی سنگ مرمر قصر "سورین"، خودش به اندازه‌ی کافی کر کننده بود. این صدا برای همه یک علامت بود؛ علامت نزدیک شدن **مین یونگی**. شاهزاده دوم، که حالا دیگر همه او را با لقب سنگین و لرزاننده‌اش، **خدای مرگ**، صدا می‌زدند.

یونگی همان‌طور که با گام‌های موزون و سنگینش راه می‌رفت، شبیه مجسمه‌ای از جنس مرمر سیاه بود؛ هرگز لبخند نمی‌زد و نگاهش مثل نیشتر عمل می‌کرد. هیچ‌کس جرأت نداشت در مسیرش بایستد، چون می‌دانستند که پادشاه آینده، کوچک‌ترین نشانه‌ی سرپیچی را با بی‌رحمی محض پاسخ می‌دهد. او در میدان جنگ، فرمانده‌ای بی‌بدیل بود و در سیاست، دست‌هایی نامرئی داشت که رقبا را خرد می‌کرد. قصر، از ترس او، در سکوتی مرگبار فرو رفته بود.

در همین حال، در باغ خلوت و دور از مرکز قدرت قصر، **ا.ت**، دختر زیبای اما فوق‌العاده خجالتی نخست‌وزیر، نشسته بود. او ۲۲ سال داشت و تنها چیزی که از زندگی سلطنتی می‌خواست، دوری از آن بود. او بیشتر وقتش را با کتاب‌های قدیمی و بوی خاک و شبنم صبحگاهی می‌گذراند تا با شایعات درباری.

"خدای مرگ" بودن یونگی، کابوس شبانه‌ی ا.ت بود. شنیده بود که او هیچ‌کس را به عنوان رفیق یا حتی دوست نمی‌پذیرد؛ فقط تابع و فرمانبردار می‌خواهد. برای دختری که در خجالتش غرق بود، این مرد، تجسم وحشت مطلق به نظر می‌رسید.

یک شب که مراسمی بزرگ به افتخار پیروزی‌های اخیر یونگی برپا بود، ا.ت مجبور شد با پدرش در تالار اصلی حضور یابد. او گوشه‌ای از تالار، پشت یک ستون حکاکی شده پنهان شده بود، با دستانش یک فنجان شراب را چنان محکم گرفته بود که لرزشش را حس می‌کرد.

ناگهان، شلوغی‌ها کنار رفت. یونگی از میان جمع رد می‌شد، با قامتی صاف و نگاهی که همه چیز را رصد می‌کرد. درست در لحظه‌ای که به ستون پشت سر ا.ت نزدیک شد، یونگی برای ارزیابی وضعیت تالار، نگاهی گذرا به اطراف انداخت...

و برای اولین بار، نگاه یخ‌زده و بی‌احساس خدای مرگ، مستقیم به چشمان برافروخته و وحشت‌زده‌ی ا.ت خورد.

آن یک ثانیه، برای یونگی کافی بود. در آن نگاه، او چیزی دید که در هیچ صحنه‌ی نبرد یا اتاق مذاکره‌ای ندیده بود: خاموش‌ترین و زیباترین گل باغی که تا به حال به چشمش نخورده بود.

ا.ت از این نگاه طولانی‌تر از حد تحملش، قلبش از کار افتاد. او سریع سرش را پایین انداخت، طوری که موهایش روی صورتش ریخت، و دیگر جرأت نکرد به بالا نگاه کند. او نمی‌دانست که با آن نگاه، نفرین بزرگی را بر سر خود خریده است.
دیدگاه ها (۰)

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی ### ۲. تماس اجباری زیر سایه‌...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی### ۳. ملاقات‌های شبانه زیر ن...

## معرفی شخصیت‌های اصلی وانشات### مین یونگی (شوگا)* **اسم ...

# عنوان: اذیت‌های شیرینیادم می‌آید روزهای اول دبیو، وقتی در ...

khianat durooqin...𝚙𝚊𝚛𝚝 23یه حالت کوچولو به موهام میدمو بازش...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط