با یک احترام نظامی از دفتر سرهنگ خارج میشوم.
با یک احترام نظامی از دفتر سرهنگ خارج میشوم.
برگه ی مرخصی که نتوانسته امضای سرهنگ را به خود ببیند،توی سطل آشغال می اندازم.
خودم را مشغول میکنم تا شب فرا برسد
قرار است فردا برای یک مأموریت
با اتوبوسی به شرق کشور منتقل شویم
پوتین هایم را واکس میزنم
لباس هایم را می پوشم
میروم تلفن خانه و چند دقیقه ای با مادر
و خواهر کوچکترم صحبت میکنم
به خواهرم امید می دهم و تشویقش میکنم
چند روز دیگر کنکور دارد
صبح شده...
توی اتوبوس نشسته ام
بخاطر قرصٍ ضد تهوعی که خورده ام،خوابم گرفته
پولیورم را می اندازم رویم و می خوابم
می خوابم
می خوابم...
"خواننده گرامی منتظر نباشید،
این سرباز دیگر بیدار نمیشود" !!
برگه ی مرخصی که نتوانسته امضای سرهنگ را به خود ببیند،توی سطل آشغال می اندازم.
خودم را مشغول میکنم تا شب فرا برسد
قرار است فردا برای یک مأموریت
با اتوبوسی به شرق کشور منتقل شویم
پوتین هایم را واکس میزنم
لباس هایم را می پوشم
میروم تلفن خانه و چند دقیقه ای با مادر
و خواهر کوچکترم صحبت میکنم
به خواهرم امید می دهم و تشویقش میکنم
چند روز دیگر کنکور دارد
صبح شده...
توی اتوبوس نشسته ام
بخاطر قرصٍ ضد تهوعی که خورده ام،خوابم گرفته
پولیورم را می اندازم رویم و می خوابم
می خوابم
می خوابم...
"خواننده گرامی منتظر نباشید،
این سرباز دیگر بیدار نمیشود" !!
- ۷۴۴
- ۰۳ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط