اکنون چاشتگاه است و بادی از آنطرف چمنزار میآید .

اکنون چاشتگاه است و بادی از آنطرف چمنزار میآید .
چمنزار به بیابانی آفتابی میماند که آفتابِ غیر مستقیم ، از آنطرف کوه های دور دست به طور مورّب می‌تابد .
جلوتر ، که چمنزار های وسیع زرد رنگ و خشک تمام میشوند ، درختان توت هستند که وقتی آفتاب رویشان می افتد ، برگ هایشان روشن میشود و حبه های توت آویزان از آنها ، می‌درخشند .
در بعضی از آنها ،  رنگ قرمز کمرنگی تابیده و طعمشان تُرش تر است ، فکر میکنم آنها شاه‌توت هستند .
2
از چمنزار بیرون آمدم و قصد داشتم که وارد باغ های توت بشوم که شبح کسب را دیدم .
ناگهان جلو آمد و دستش را دراز کرد .
سرم را بالا آوردم و دیدم یکی از دوستانم است .
دوست که نه ، گاه سلام و علیکی داریم .
مردی که قد تقریباً کوتاهی دارد و به نوعی می‌توانم که بگویم او خپل است .
همیشه حالم از سبیل هایش بهم میخورد ، زیرا آن ها را به طرز عجیبی اصلاح می‌کند که کمی شبیه هیتلر میشود و کمی هم شبیه آل کاپون ... خلاصه چهرهٔ خوبی پیدا نمی‌کند .
من نیز دست دراز شدهٔ تو را دیدم و باهاش دست دادم.
گفت : چه خبر
- : هیچ ... تو چه خبر
لبخند زد و و گفت : چی بگم ... راستی چیکار کردی ؟ وام مسکن گرفتی ؟
- : دارم سعی میکنم بگیرم ، مثل آنکه رئیس بانک با من پدر کشتگی دارد .
- : چی بگم ...
والا این که دیگه جز حکومت نیست .
مردم همش دارن به حکومت بد و بیراهه می‌گویند ،بعد خودشان همدیگه را تیغ میزنند .
-  : آره داداش ، راستی تو چه خبر ؟
جلوتر آمد و گفت : دیروز موتور کولرِ صد تا واحد رو دزدیدن ...
- : خب
- : خب بدبخت شدم . الان مدیر ساختمون کردن نمیگیره !
میگه که هر واحد باید خودش پیگیری کنه.
میگم خب مردِ حسابی موتور کولر میدونی چند شده ؟گفتم : یا خدا ! فکر کنم خیلی گرون باشه
- : اوهوم ! دیور قیمت کردم .
اوووووووف
یک میلیون گفت یارو ... ببین !
اندازهٔ یک کف دست هم نمیشه .
گفتم : نه ، فکر کنم بزرگ باشه
- : چی بگم ...
گفتم : خب حالا چیکار می‌کنی ؟
- : نمی‌دونم والا ، نمی‌ذارم آب خوش از گلوش پایین بره .
تو قولنامه نوشته جنس های گرون قیمت رو باید مدیر ساختمون بده .
- : آره آره
- : اون بی شرف باید موتور کولر رو بده ، من اگر بخوام لطف کنم پوشال کولر رو عوض میکنم .
- : آره والا
- : ببین ! مدیر ساختمون مثل سگ میمونه ، باید کردن بگیره باید حواسش باشه ، هرچی نباشه کمیسیون گرفته .
گفتم : آره خب ...
دیگه داشت حوصله ام سر می‌رفت .
به او نگاه کردم که بی قرار به آنطرف درختان نگه میکند .
گویی چیزی فکرش را مشغول کرده باشد .
ناگهان گفت : والا الان تابستون داره میاد ، نمیشه که کولر نباشه آدم تو گرما میپزه...
سرم را تکان دادم .
و او ناگهان به من نگاه کرد و با عجله گفت : خب کاری نداری ؟
گفتم : نه ، مراقب باش
بعد دستش را دراز کرد و من نیز با او دست دادم و سپس دستم را رها کرد و از کنارم رد شد .
برگشتم دیدم که با قدم های سریع دور می‌شود ، سپس پیکرش بین چند شاخهٔ توت ناپیدا شد .
نفس راحتی کشیدم.
به نظرم ساده لوحانه می‌رسید که کسی بخاطر موتور کولر اعصاب خودش را بهم بریزد .
از طرفی به هر حال خوشحال بودم که کولر من سالم است ، با وجودی که تابستان نزدیک می‌شود .
3
و یک روز دیگر با تابش آفتابی بی نقص و گرمای ملایم بهاری که هوا بسیار صاف است .
ابرهای سفیدی ، آرام به سمت شمال حرکت می‌کنند و پرندگان سر و کلهٔ شان پیدا میشود که در آسمان آزاد باند و چمن های سبز ، به سبز ترین حالت خود میرسند و باد آنها را به این سو و آن سو تکان میدهد و بوی عطر گل های روییده در بینشان در می‌آید ، و حرکت آرام مورچه ها بر روی خاک های مرطوب .
و آنجا در کنارش ، جوی آب که بر رویش قطرات خشکی از بارانیِ بی جان دیشب لک انداخته ...
حال ، بادی از غرب آمده و توده ای سچغبار با خود می آورد .
عابر ها چشمانشان را می‌مالند و بر روی زمین توف می‌اندازند .
قدم هایشان تند تر میشود و دهانشاندرا می‌بندند ، صورتشان را با دست میپوشانند و آرام حرکت میکنند .
به ماشین ها چشم غره میروند و خونسرد از عرض خیابان ها عبور میکنند و از همه جا آمار میگیرند .
باد کم کم سرد میشود و سر بالا می‌آوری که میبینی خورشید رفته و لکه های سیاهی از سمت شمال بازمی‌گردند ، که این ها همان ابر های سفیدی هستند که به سمت شمال می‌رفتند .
اکنون که از چمنزار بازمیگردم ، آنها سیاه شده و بر فراز ما باز می‌گردند ، همین است که نور خورشید در آسمان خفه شده و دیگر زنده نیست .
باد سرد ، شدید تر میشود ، شال از دوش زن ها می اندازد ، تعادل مرد ها را میگیرد ، خیابان ها را از برگ پاک میکند و در آخر به جایی می‌رود .
شاید به آن سمت ، به آن پایین دست ها ، جایی که کشتزار ها افتاده اند
دیدگاه ها (۰)

1- : حالم بهم میخورد- : هرطور مایلی کفش هایش را در آورد و مس...

آن زمان که قطراتی سرد و روشن با تلفیقی از باران و خورشیدی کم...

ارنست همینگوی اگر می‌توانستم کسی دیگه باشم ، دوست داشتم یک ن...

مرد در پاییز نامه مینویسد

ا~ت و شونو پارت ۴۰_خب خب دیگر بهتر است که به فکر جنگ خودمان ...

زندگی ام نابود شد بخش اول:اتفاقاتی دردناک دختری تنها در شهری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط