عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان
از حرفهای پدر و این همه تغییرش تعجب کردم گفتم بابا چی شده تغییر عقیده دادی ؟ سکوت کرد وقتی رفتم خانه حرفهای پدرم را به خواهرم گفتم خواهرم در جوابم تعریف کرد که عزیز به بابا گفته من نمی توانم با دختر جاریم سر کنم از روزی که زن تو شدم زخم زبون شنیدم که سر خونه چیده نشستی حالا دخترش بیاد و عروسم بشه اسایش از من گرفته میشه تا کی بچه داری کنم ؟ بزار سیاوش هرجا میخواد بره بره ... بزار ازاد باشن ...
رفتم اشپزخانه و گفتم عزبز ی شیرینی طلبت گفت برای چی ؟ گفتم بابا را راضی کردی که با پریسا ازدواج کنم
اشک در چشم عزیزگشت و گفت سیاوش خان من با عشق ازدواج نکردم مجبورم کردند با یک مرد زن مرده و دوتا بچش زندگی کنم وقتی دیدم اونرور پشت گوشی با پریسا صحبت میکردی تو چشمات عشق را دیدم دلم لرزید نکنه تو و پریسا به هم نرسید و یک عمر حسرت بخوری . با اینکه وقت خوب نبود و بابا بیمار بود بهش گفتم از فکر دختر داداشش بیاد بیرون می ترسبدم وقتی عمو دخترش برای ملاقت میان بگه عروس گلم اومده و کار از کار بگذره ...
عزیز را بغل کردم و گفتم در حقم مادری کردی
رفتم اشپزخانه و گفتم عزبز ی شیرینی طلبت گفت برای چی ؟ گفتم بابا را راضی کردی که با پریسا ازدواج کنم
اشک در چشم عزیزگشت و گفت سیاوش خان من با عشق ازدواج نکردم مجبورم کردند با یک مرد زن مرده و دوتا بچش زندگی کنم وقتی دیدم اونرور پشت گوشی با پریسا صحبت میکردی تو چشمات عشق را دیدم دلم لرزید نکنه تو و پریسا به هم نرسید و یک عمر حسرت بخوری . با اینکه وقت خوب نبود و بابا بیمار بود بهش گفتم از فکر دختر داداشش بیاد بیرون می ترسبدم وقتی عمو دخترش برای ملاقت میان بگه عروس گلم اومده و کار از کار بگذره ...
عزیز را بغل کردم و گفتم در حقم مادری کردی
- ۲۴۹
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط