زندگی جهنمی پارت ۱۰
زندگی جهنمی پارت ۱۰
---
بونتن ساکت بود.
ساکتتر از همیشه. حتی ران سر میز شام چیزی نگفت. ریندو بیشتر از حد معمول به شراب نگاه میکرد. سانزو بدون اون خندهها غذا خورد.
ا.ت هم داشت غذا میخورد و فکر میکرد
چیزی درست نبود.
اون دختر اومده بود تا چیزی رو بررسی کنه؟ جاسوسی؟ ارزیابی؟
صدایی توی ذهنش گفت: فردا حتماً میفهمی.
---
ا.ت بدون در زدن وارد شد.
مایکی پشت میز بود، چای سبز جلوش، چشمهاش به پنجره.
ا.ت: «اون دختره چرا اینجا بود؟»
مایکی بهش نگاه کرد. اون نگاه سرد همیشگی....
مایکی: «قرارداد.»
ا.ت: «بین چه کسایی؟»
مایکی (مکث کوتاه): «بین بونتن و خانوادهٔ موریتا.» (یه مافیا دیگه است)
موریتا....
همون اسمی که دیشب... روی یکی از پرونده ها بود.
ا.ت:« خب الان چی میشه؟»
مایکی: «یومیکو... یه خواهر بزرگ تر داره که رئیس مافیا موریتا اونه.»
ا.ت: «و کی میاد؟»
مایکی آخرین جرعه چای سبز رو خورد. فنجون رو گذاشت روی میز. آروم. خیلی آروم.
مایکی: «الآن میرسه.»
هنوز جمله تموم نشده بود که صدای ترکیدن شیشه از طبقه پایین اومد.
نه یکی. چندتا.
بعد سکوت. بعدش... یه صدای آروم، مؤدب، ولی سردتر از هر صدایی که ا.ت تا حالا شنیده بود:
«مایکی سانو... بیا پایین. من حوصله بالا اومدن ندارم.» (چقدر از خود راضی)
---
ا.ت با مایکی اومد پایین.
همه اونجا بودن:
ران دستش روی کمرش بود، ریندو کنار پنجره ایستاده بود، سانزو دود سیگار از لباش بلند میشد، کاکوچو جلوی همه، دستها رو به سینه.
توی حیاط، وسط نور آفتاب صبح، یک دختر قد بلند ایستاده بود.
موهای مشکیِ بلند و صاف، تا کمرش.
چشمهای درشت، تقریباً سیاه، ولی تهش یه نور قرمز خفیف داشت.
لباس ساده: شلوار مشکی، ژاکت چرم مشکی، زیرش یه تی شرت سفید.
هیچ سلاحی نداشت توی دستش.
ولی جوری میایستاد که انگار زمین زیر پاش مال خودشه.
دختر (نگاهش رو دوخت به مایکی، بقیه رو نادیده گرفت):
«من نائو هستم. خواهر بزرگتر اون دختر احمق.( خوبه خودش هم میدونه 😂🤣) یومیکو رو که دیدین دیگه.»
مایکی (صداش یکنواخت): «دیدیم. رفت دیگه.»
نائو (لبخند سردی زد): «میدونم. به خاطر همون... من اینجام تا ببینم بونتن چه قدرتی داره که دختر من رو ول کرد بره.»
سانزو (با اون خنده خشکش): «خواهر بزرگتر که خیلی قشنگتر از خواهر کوچیکه😂» (😂😂🤣🤣)
نائو نگاهش رو کند و برد به سانزو.
همون نگاه سرد. ولی این بار... انگار یکی داشت دماسنج حرارت رو میآورد پایین.
نائو: «جوک تو دهنت نمیمونه ، مو صورتی.»
لحظهای سکوت. بعد:
نائو (برگشت به مایکی): «میخوام با تو مبارزه کنم. اگه برنده بشم... بونتن سه ماه از درآمدش رو میده به من. (فکر کنم کوکو داره سکته میکنه😂) اگه تو برنده بشی... من میام بونتن، عضوتون میشم. و دیگه یومیکو پاش به اینجا نمیرسه.»
ران (خنده بلند): «عزیزم تو با کی قرارداد میبندی؟فکر کردی ما نیاز داریم یکی مثل تو بیاد تو بونتن.»
نائو (بدون نگاه به ران، فقط به مایکی): «چون اگه مایکی سانو رو شکست بدم یعنی قوی ترین تو بونتن هستم.»
---
ا.ت که تا حالا چیزی نگفته بود. از پلهها پایین اومد. رفت کنار کاکوچو ایستاد.
کاکوچو با صدای آروم بهش گفت: «نائو... چهار سال پیش سه تا از اعضای سابق بونتن رو تنها توی یک انبار کشت. با دست خالی.»
ا.ت نگاهش به نائو بود. چشمهای سبزش ذرهای پلک نزد.
ا.ت (با صدایی که فقط کاکوچو بشنود): «آدم خوبی به نظر میاد.»
کاکوچو (کمی ابروش بالا رفت): «...این تعریف بود یا تهدید؟»
ا.ت جواب نداد.
فقط رفت جلو. ایستاد بین نائو و مایکی.
نائو (به ا.ت نگاه کرد. اول تعجب، بعد کنجکاوی): «تو کی هستی؟»
ا.ت: «کسی که اگه بخوای با مایکی بجنگی... اول باید از روی جسدم رد بشی.»
نائو (برای اولین بار اون نگاه سرد شکست. یه ذره... ذرهای تعجب توش بود): «...تو واقعاً کوچولو. ولی چشمات... چشمای یه آدمکشه.»
ا.ت: «شما هم. پس... بجنگیم یا بریم قهوه؟» (چرا همیشه یه جوری صحنه های حساس رو مینویسم که انگار با رفیق تصمیمیش اومده بیرون)
نائو پوزخندی زد. یه پوزخند واقعی.
نائو (به مایکی): «اینو از کجا آوردی؟ من یکی میخوام.» (مگه اومدی خرید😂🤣)
مایکی (اولین بار توی چند روز، یه کم گوشه لبش رفت بالا): «مال خودمه. مال خودت رو پیدا کن.» (مایکی. منظورت چیه_)
---
---
بونتن ساکت بود.
ساکتتر از همیشه. حتی ران سر میز شام چیزی نگفت. ریندو بیشتر از حد معمول به شراب نگاه میکرد. سانزو بدون اون خندهها غذا خورد.
ا.ت هم داشت غذا میخورد و فکر میکرد
چیزی درست نبود.
اون دختر اومده بود تا چیزی رو بررسی کنه؟ جاسوسی؟ ارزیابی؟
صدایی توی ذهنش گفت: فردا حتماً میفهمی.
---
ا.ت بدون در زدن وارد شد.
مایکی پشت میز بود، چای سبز جلوش، چشمهاش به پنجره.
ا.ت: «اون دختره چرا اینجا بود؟»
مایکی بهش نگاه کرد. اون نگاه سرد همیشگی....
مایکی: «قرارداد.»
ا.ت: «بین چه کسایی؟»
مایکی (مکث کوتاه): «بین بونتن و خانوادهٔ موریتا.» (یه مافیا دیگه است)
موریتا....
همون اسمی که دیشب... روی یکی از پرونده ها بود.
ا.ت:« خب الان چی میشه؟»
مایکی: «یومیکو... یه خواهر بزرگ تر داره که رئیس مافیا موریتا اونه.»
ا.ت: «و کی میاد؟»
مایکی آخرین جرعه چای سبز رو خورد. فنجون رو گذاشت روی میز. آروم. خیلی آروم.
مایکی: «الآن میرسه.»
هنوز جمله تموم نشده بود که صدای ترکیدن شیشه از طبقه پایین اومد.
نه یکی. چندتا.
بعد سکوت. بعدش... یه صدای آروم، مؤدب، ولی سردتر از هر صدایی که ا.ت تا حالا شنیده بود:
«مایکی سانو... بیا پایین. من حوصله بالا اومدن ندارم.» (چقدر از خود راضی)
---
ا.ت با مایکی اومد پایین.
همه اونجا بودن:
ران دستش روی کمرش بود، ریندو کنار پنجره ایستاده بود، سانزو دود سیگار از لباش بلند میشد، کاکوچو جلوی همه، دستها رو به سینه.
توی حیاط، وسط نور آفتاب صبح، یک دختر قد بلند ایستاده بود.
موهای مشکیِ بلند و صاف، تا کمرش.
چشمهای درشت، تقریباً سیاه، ولی تهش یه نور قرمز خفیف داشت.
لباس ساده: شلوار مشکی، ژاکت چرم مشکی، زیرش یه تی شرت سفید.
هیچ سلاحی نداشت توی دستش.
ولی جوری میایستاد که انگار زمین زیر پاش مال خودشه.
دختر (نگاهش رو دوخت به مایکی، بقیه رو نادیده گرفت):
«من نائو هستم. خواهر بزرگتر اون دختر احمق.( خوبه خودش هم میدونه 😂🤣) یومیکو رو که دیدین دیگه.»
مایکی (صداش یکنواخت): «دیدیم. رفت دیگه.»
نائو (لبخند سردی زد): «میدونم. به خاطر همون... من اینجام تا ببینم بونتن چه قدرتی داره که دختر من رو ول کرد بره.»
سانزو (با اون خنده خشکش): «خواهر بزرگتر که خیلی قشنگتر از خواهر کوچیکه😂» (😂😂🤣🤣)
نائو نگاهش رو کند و برد به سانزو.
همون نگاه سرد. ولی این بار... انگار یکی داشت دماسنج حرارت رو میآورد پایین.
نائو: «جوک تو دهنت نمیمونه ، مو صورتی.»
لحظهای سکوت. بعد:
نائو (برگشت به مایکی): «میخوام با تو مبارزه کنم. اگه برنده بشم... بونتن سه ماه از درآمدش رو میده به من. (فکر کنم کوکو داره سکته میکنه😂) اگه تو برنده بشی... من میام بونتن، عضوتون میشم. و دیگه یومیکو پاش به اینجا نمیرسه.»
ران (خنده بلند): «عزیزم تو با کی قرارداد میبندی؟فکر کردی ما نیاز داریم یکی مثل تو بیاد تو بونتن.»
نائو (بدون نگاه به ران، فقط به مایکی): «چون اگه مایکی سانو رو شکست بدم یعنی قوی ترین تو بونتن هستم.»
---
ا.ت که تا حالا چیزی نگفته بود. از پلهها پایین اومد. رفت کنار کاکوچو ایستاد.
کاکوچو با صدای آروم بهش گفت: «نائو... چهار سال پیش سه تا از اعضای سابق بونتن رو تنها توی یک انبار کشت. با دست خالی.»
ا.ت نگاهش به نائو بود. چشمهای سبزش ذرهای پلک نزد.
ا.ت (با صدایی که فقط کاکوچو بشنود): «آدم خوبی به نظر میاد.»
کاکوچو (کمی ابروش بالا رفت): «...این تعریف بود یا تهدید؟»
ا.ت جواب نداد.
فقط رفت جلو. ایستاد بین نائو و مایکی.
نائو (به ا.ت نگاه کرد. اول تعجب، بعد کنجکاوی): «تو کی هستی؟»
ا.ت: «کسی که اگه بخوای با مایکی بجنگی... اول باید از روی جسدم رد بشی.»
نائو (برای اولین بار اون نگاه سرد شکست. یه ذره... ذرهای تعجب توش بود): «...تو واقعاً کوچولو. ولی چشمات... چشمای یه آدمکشه.»
ا.ت: «شما هم. پس... بجنگیم یا بریم قهوه؟» (چرا همیشه یه جوری صحنه های حساس رو مینویسم که انگار با رفیق تصمیمیش اومده بیرون)
نائو پوزخندی زد. یه پوزخند واقعی.
نائو (به مایکی): «اینو از کجا آوردی؟ من یکی میخوام.» (مگه اومدی خرید😂🤣)
مایکی (اولین بار توی چند روز، یه کم گوشه لبش رفت بالا): «مال خودمه. مال خودت رو پیدا کن.» (مایکی. منظورت چیه_)
---
- ۷۸۱
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط