روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت..
روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت...
از او پرسیدند:کجا می روی؟
گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم...
گفتند:واقعا که مسخره ای!
تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی...
مورچه گفت:مهم نیست...
همین که من در این مسیر باشم،
او خودش می فهمد که دوستش دارم...
از او پرسیدند:کجا می روی؟
گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم...
گفتند:واقعا که مسخره ای!
تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی...
مورچه گفت:مهم نیست...
همین که من در این مسیر باشم،
او خودش می فهمد که دوستش دارم...
- ۲.۰k
- ۲۰ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط