درسته حمایت ها کم بود ولی خوب...

درسته حمایت ها کم بود ولی خوب...
بریم سراغ پارت هفتم...
اینو مطمئنم که دیگه ریدم👍🏻


::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::7
برگشتم و بهش گفتم:«چیه چرا نگاه میکنی؟نکنه توقع داری من اینا و بیارم؟زود باش،اگه نگاه کردنت تموم شد اونارو بیار درضمن،چرا فقط یه ماشین آوردین؟من این وسایل رو کجا بزارم؟زود باشین ۳ یا ۴ تا ماشین دیگه بفرستین تا مجبورتون نکردم نصف اینارو پیاده بیارین و خودم رانندگی کنم!اگه این اتفاق بیوفته که وای به هالتونه....فقط کافیه ۵ دقیقه دیر کنید...از سیخ آویزونتون میکنم!»(بح بح....اصن مخصوص رانه...😂✨) اون مرد هم «چـ..چشم»ـی گفت و رفت که زنگ بزنه ماشینا بیان و تو اون تایم،یوری جان عزیزما توی گوشیش تو اینستا بود(خوش به حالششش😭).
بعد از اینکه ماشینا اومدن راننده ها و کمک راننده ها(نمی‌دونم همین ولگردایی که با راننده ها هستن دیگه...)اونا رو گذاشتن تو ماشین و حتی چند تا ساک داخل خود ماشینی که یوری توش بود گذاشتن و راه افتادن.
دیگه ساعت طرفای ۵:۳۰ بود که حرکت کردن و ساعت ۷:۳۶ رسیدن به عمارت چسی ران هایتانی-ای خدا...این چرا آنقدر بزرگه؟یعنی قراره اینهمه راه برم تا برسم به آشپزخونه و کتاب خونه و هال و حموم و اتاق خودم؟؟نهههه نمیخوامممم ترجیح میدادم توی یه خونه یه کوچیک اما دنج زندگی کنم...تا این عمارت بزرگ...-(اینا رو تو ذهنش گفت🗿👍🏻)
ویوی گــــــــشاد اعظم(نویسنده🫡):
بعد از اینکه یوری جان وارد عمارت شد،ران توی پزیرایی بود و یه دختر مو قرمز بلد با پوست شکلاتی و چشمای آبی که معلوم بود لنزه و آرایش غلیظ با یه لباس کوتاه کوتاه که یکم فقط بالای رونش بود و تا نصف سینش معلوم بود،روی پای ران نشسته بون و داشت رو گردنش مارک میزاشت و ران هم خیلی عادی و ریلکس، دستاش از دو طرف مبل باز بود(فهمیدین چی میگم؟؟)اما یوری زیاد به ران اهمیتی نمی‌داد...فقط واسش سوال بود که چرا یه دختر به این زیبایی باید به یه همچین لجنی بچسبه و با کنجکاوی و دلسوزی به دختره نگاه کرد که دختره بالاخره بعد از مارک گذاشتن سرش رو آورد بالا و به یوری با تعجب و نگرانی نگاه کرد و یوری بالاخره گفت:«چطور میتونی به همچین مرد لجنی بچسبی؟خیلی چندشه...»که ران با تعجب برگشت و نگاهش کرد و بعد با عصبانیت گفت:«این به تو مربوط نیست احمق...از جلو چشمام دورش-»
+«به کی گفتی احمق مادر جن📿ده؟واقعا که سلیقه خیلی گوهی داری چرا این عمارت آخه؟»
-«هه...منظورت خودتی؟»
+«نه شاسگول...با این دختر بدبختم تو که آدم نیستی حسابت کنم!😠»ودختره واقعا سعی داشت جلو خندش رو بگیره و یوری با دلسوزی نگاهش کرد و رفت طرفش و دستش رو مثل رقص تانبوی(میدونین چی میگم؟)سمت دختر دراز کرد و گفت:«دختر به این زیبایی با این مرتیکه به اسهال داره حیف میشه...من یوری----هستم و متاسفانه به تازگی همسر این چولاغ حال به هم زن شدم...و شما؟😊»دختر هم با یه لبخند دستش رو همون‌جوری گرفت و از روی پاهای ران بلند شد و از اون طرف مبل اومد و چرخید(فهمیدین؟)و روبه روی یوری ایستاد و خیلی پرنسسی هم شد و با یه صدای نازک و دخترونه گوگولی گفت:«خوشبختم خانم یوری...منم سارا----هستم.»و یوری دستش رو گرفت و آروم کشید طرف خودش و گفت:«خب،خانم سارا میشه تا اتاق همراهم کنید؟»سارا جان هم یه «حتما»ـنی گفت و دست در دستم هم به طرف اتاقی که خدمتکار متعجب نشون میداد،رفتن و آدما و خدمتکاران با چمدان ها و ساک های خانم یوری به طرف اتاق رفتن(لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش😂💔)و ران هم با تعجب و «پشمام»نگاهشون میکرد(ران زن ذلیل تو کامنتا😂💔برار دوران سلطنتت تمومه😂)
دیدگاه ها (۱۰)

فقط یه دوست معمولی پارت 4داشتم کتابم رو باز می‌کردم که صدای ...

پارت ۲۲

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

مرد درحالی که داشت یاداشت می‌کرد ابروهاشو برد بالا و همین با...

پارت سهویو یوری الان کاملاً آماده شدم یوری: نامی بیا دیگهنام...

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت۳که یهو صدای در مانع...

𝖕𝖆𝖗𝖙۴یک هفته گذشت.لیسا زندگی معمولی‌اش را داشت. صبح‌ها زود ب...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖صدای زنگ در عمارت هنوز توی سالن پیچیده ب...

سناریو ران پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط