pt 2
pt 2
جیمین با خشم ظاهری که برای بازی از خودش ساخته بود گفت:«تو هیچوقت نمیتونی منو شکست بدی»
یونگی تفنگ رو از دست جیمین گرفت و روی پیشونی جیمین گذاشت و گفت:«حالا که شکست خوردی اقای پلیس»
جیمین پوزخندی زد و از داخل جیبش دستبند پلاستیکی نقره ای رنگ رو بیرون اورد و یکی از دستای یونگی رو بست و گفت: «دیدی من شکست نمیخورم اقای دزد »
یونگی با چهره ناامیدی گفت:«واییی نههههه»
_جیمین بیا بریمممم
یونگی و جیمین به مامان جیمین نگاه کردن که داشت به طرفشون میومد
جیمین خیلی کیوت پاهاشو به زمین کوبید و گفت:«مامان بذار یکم دیگه بمونم»
[یونگی]: خاله خواهش میکنم
با اینکه مامان جیمین همسایشون بود ولی چون یونگی خیلی دوسش داشت خاله صداش میکرد
[مامان جیمین]: نه دیگه کافیه از صبح تا حالا دارید بازی میکنید بقیشو بزارید برای فردا
یونگی همونطور که دستش به دست جیمین بسته بود به طرف مامان جیمین رفت و دامنشو گرفت و غر زد:«خااااااالههه»
مامان جیمین دستشو روی موهای یونگی کشید و گفت:«عزیزم کلی کار دارم فردا میارمش خب؟»
لایک کامنت یادتون نره 😭🎀
جیمین با خشم ظاهری که برای بازی از خودش ساخته بود گفت:«تو هیچوقت نمیتونی منو شکست بدی»
یونگی تفنگ رو از دست جیمین گرفت و روی پیشونی جیمین گذاشت و گفت:«حالا که شکست خوردی اقای پلیس»
جیمین پوزخندی زد و از داخل جیبش دستبند پلاستیکی نقره ای رنگ رو بیرون اورد و یکی از دستای یونگی رو بست و گفت: «دیدی من شکست نمیخورم اقای دزد »
یونگی با چهره ناامیدی گفت:«واییی نههههه»
_جیمین بیا بریمممم
یونگی و جیمین به مامان جیمین نگاه کردن که داشت به طرفشون میومد
جیمین خیلی کیوت پاهاشو به زمین کوبید و گفت:«مامان بذار یکم دیگه بمونم»
[یونگی]: خاله خواهش میکنم
با اینکه مامان جیمین همسایشون بود ولی چون یونگی خیلی دوسش داشت خاله صداش میکرد
[مامان جیمین]: نه دیگه کافیه از صبح تا حالا دارید بازی میکنید بقیشو بزارید برای فردا
یونگی همونطور که دستش به دست جیمین بسته بود به طرف مامان جیمین رفت و دامنشو گرفت و غر زد:«خااااااالههه»
مامان جیمین دستشو روی موهای یونگی کشید و گفت:«عزیزم کلی کار دارم فردا میارمش خب؟»
لایک کامنت یادتون نره 😭🎀
- ۱۷۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط