first love
part thirty-eight³⁸ :)
برام شروع کرد به کشیدن برنج و گوشت ، از مهربونیش لبخند زدم و تشکر کردم.
به ارومی شروع کردم به خوردت کیمچی با برنج یا مخلفات غذا و سبزیجات و تا اخر غذا به گوشت کنار بشقابم دست نزدم.
"چرا گوشتت رو نمیخوری؟"جونگ کوک در حالی که لیوان ابی که پر کرده بود رو گذاشت کنار بشقابم پرسید.
جین از اون طرف با لحن شوخی گفت"نکنه توش سم ریخته بودی که خودت نخوردی؟باید زنگ بزنیم به اورژانس؟"جیمین و تهیونگ هم الکی ادای مریض ها رو دراوردن.
یونا درحالی که به ادا های اون دوتا میخندید گفت"آهیون از گوشت خوشش نمیاد، هیچ وقت ندیدم گوشت بخوره"
جونگ کوک چشم هاش گرد شد"ببخشید نمیدونستم"
"اشکالی نداره، از توجهت ممنونم"
لبخند زد و منم از لیوان اب نوشیدم حدقل یادش بود نوشابه نمیخورم و حساسیت دارم.. این همه توجه امیدوارم میکرد.
نشسته بودم سر میز و به حرف های بقیه گوش میدادم و خندیدم ولی جونگ کوک بعد غذاش فورا بلند شد و رفت یه گوشه ای از سالن.
جونگ کوک:
بعد غذا بلند شدم رفتم سمت کشو گوشه سالن و اسپری یخ کننده برای اسیب ها و کرم کوفتگی و بانداژ برداشتم و برگشتم کنار میز و صندلی خودم رو کنار زد و زانو زدم همه با تعجب نگاه میکردن.
"چیکار میکنی؟"جیهوپ پرسید.
پای سفید رنگش که تقریبا سبز و بنفش رنگ شده بود رو گرفتم توی دستم و اول بهش اسپری یخ کننده زدم تا با سرد شدن دردش کم بشه و حس نکنه بعدم پماد کوفتگی رو مالیدم و با بانداژ روش رو بستم.
بلند شدم و دوباره روی صندلی نشستم"استراحت کن"
وقتی بچه ها شروع کردن به جمع کردن میز به اهیون کمک کردم توی سالن بشینه روی تشک ها و منم رفتم کمک بقیه.
یکی یکی بچه ها کارشون تموم شد و رفتن توی سالن روی تشک تا بازی و استراحت کنن یا فیلم ببینن.
آهیون کنار تهیونگ بود و یه پتو انداخته بود روی پاهاش و با پاسور های تهیونگ نگاه میکرد.. تهیونگم داشت با جیمین حکم بازی میکرد، از کی اینا انقدر بهم نزدیک شدن؟
نشستم روی تشک نزدیک نامجونی که دراز کشیده بود و استراحت میکرد.
"خیلی خوبه همه دارن زود صمیمی میشن و کسی احساس معذب بودن نمیکنه"نامجون هیونگ اینو گفت.
"اوم..فکنم"
به اهیون دوباره نگاه کردم که خیلی نزدیک تهیونگ بود و داشت بهش کمک میکرد و تهیونگ هم یه دستش دور گردن اهیون بود و با جیمین بازی میکرد. اینا قرار بود به من کمکم کنن ولی بیشتر انگار داره به خودش کمک میکنه:/
بعد اینکه تهیونگ برد به اهیون مثل بچه ها خوشحالی کردن
ساعت ۵ و خورده ای بود، افتاب پشت ابر بود و گرما ظهرو نداشت.
جیمین بلند شد که به گوشه دراز بکشه و بخوابه من رفتم سرجاش نشستم
"بیا یه دور بازی کنیم ته"
برام شروع کرد به کشیدن برنج و گوشت ، از مهربونیش لبخند زدم و تشکر کردم.
به ارومی شروع کردم به خوردت کیمچی با برنج یا مخلفات غذا و سبزیجات و تا اخر غذا به گوشت کنار بشقابم دست نزدم.
"چرا گوشتت رو نمیخوری؟"جونگ کوک در حالی که لیوان ابی که پر کرده بود رو گذاشت کنار بشقابم پرسید.
جین از اون طرف با لحن شوخی گفت"نکنه توش سم ریخته بودی که خودت نخوردی؟باید زنگ بزنیم به اورژانس؟"جیمین و تهیونگ هم الکی ادای مریض ها رو دراوردن.
یونا درحالی که به ادا های اون دوتا میخندید گفت"آهیون از گوشت خوشش نمیاد، هیچ وقت ندیدم گوشت بخوره"
جونگ کوک چشم هاش گرد شد"ببخشید نمیدونستم"
"اشکالی نداره، از توجهت ممنونم"
لبخند زد و منم از لیوان اب نوشیدم حدقل یادش بود نوشابه نمیخورم و حساسیت دارم.. این همه توجه امیدوارم میکرد.
نشسته بودم سر میز و به حرف های بقیه گوش میدادم و خندیدم ولی جونگ کوک بعد غذاش فورا بلند شد و رفت یه گوشه ای از سالن.
جونگ کوک:
بعد غذا بلند شدم رفتم سمت کشو گوشه سالن و اسپری یخ کننده برای اسیب ها و کرم کوفتگی و بانداژ برداشتم و برگشتم کنار میز و صندلی خودم رو کنار زد و زانو زدم همه با تعجب نگاه میکردن.
"چیکار میکنی؟"جیهوپ پرسید.
پای سفید رنگش که تقریبا سبز و بنفش رنگ شده بود رو گرفتم توی دستم و اول بهش اسپری یخ کننده زدم تا با سرد شدن دردش کم بشه و حس نکنه بعدم پماد کوفتگی رو مالیدم و با بانداژ روش رو بستم.
بلند شدم و دوباره روی صندلی نشستم"استراحت کن"
وقتی بچه ها شروع کردن به جمع کردن میز به اهیون کمک کردم توی سالن بشینه روی تشک ها و منم رفتم کمک بقیه.
یکی یکی بچه ها کارشون تموم شد و رفتن توی سالن روی تشک تا بازی و استراحت کنن یا فیلم ببینن.
آهیون کنار تهیونگ بود و یه پتو انداخته بود روی پاهاش و با پاسور های تهیونگ نگاه میکرد.. تهیونگم داشت با جیمین حکم بازی میکرد، از کی اینا انقدر بهم نزدیک شدن؟
نشستم روی تشک نزدیک نامجونی که دراز کشیده بود و استراحت میکرد.
"خیلی خوبه همه دارن زود صمیمی میشن و کسی احساس معذب بودن نمیکنه"نامجون هیونگ اینو گفت.
"اوم..فکنم"
به اهیون دوباره نگاه کردم که خیلی نزدیک تهیونگ بود و داشت بهش کمک میکرد و تهیونگ هم یه دستش دور گردن اهیون بود و با جیمین بازی میکرد. اینا قرار بود به من کمکم کنن ولی بیشتر انگار داره به خودش کمک میکنه:/
بعد اینکه تهیونگ برد به اهیون مثل بچه ها خوشحالی کردن
ساعت ۵ و خورده ای بود، افتاب پشت ابر بود و گرما ظهرو نداشت.
جیمین بلند شد که به گوشه دراز بکشه و بخوابه من رفتم سرجاش نشستم
"بیا یه دور بازی کنیم ته"
- ۱۹۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط