کوچک تر که بودم

کوچک تر که بودم

فکر مي کردم باران اشک خداست
ولي مگر خدا هم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير باران قدم بزنم
...
تا بوي خدا را حس کنم
اشک خدا را در یک کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!!!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس ميکرم که آدمها دل خدا را شکستند
 

و يا از ياد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست
 
ولي حس کودکانهء من می گفت:
خدا دلش از دست آدمها گرفته. . .
دیدگاه ها (۱)

بیست طبقه لاف بزرگی استبرای مردن ،        کافی است ،        ...

يك پير زن چيني دو كوزه ي آب داشت كه آنها را با دو سر چوبي كه...

" باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می‌کنند ...

باید زندگی‌‌هایمان را تغییر دهیم یا قلبمان تغییر کند زیرا مم...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

برادر ناتنی

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش اول_ حس نومیدی از این‌جا ...

قسمت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط