رمان زیر نور خاموش سئول...
رمان زیر نور خاموش سئول...
----
پیشانیمان هنوز به هم تکیه داشت.
تو چشمهایت را نیمهباز نگه داشته بودی و نفسهایت کوتاهتر شده بودند؛ نه از ترس، از احساسی که بالاخره اجازه دادی دیده شود.
من انگشت شستم را آرام روی گونهات کشیدم.
آنقدر آرام که انگار میخواستم مطمئن شوم خودت هستی، نه خیال.
تو پلک زدی.
یکبار.
دوبار.
شبیه کسی که نمیداند بماند یا فرار کند.
– جونگکوک…
صدایت لرز داشت.
نه از ضعف.
از زیادیِ احساس.
– آره؟
چشمهایم در فاصله چند سانتیمتری از چشمانت قفل شده بود.
– این…
نفس کشیدی.
– نباید واقعی باشه…
– اما هست.
دست دیگرم را پشت کمرت گذاشتم.
تو حتی یک میلیمتر هم عقب نرفتی.
این یعنی اجازه.
آرام، خیلی آرام، پیشانیام را کمی لغزاندم تا کنار شقیقهات قرار بگیرد.
تو چشمهایت را بستی.
انگار برای اولین بار در تمام مدت ماموریتت… کسی امن بود.
وقتی صورتت را بالا آوردی،
ل. ب.. هایمان نزدیک شدند…
خیلی نزدیک…
نه عجولانه.
نه پر از آتش.
بلکه پر از چیزی عمیقتر:
رهایی.
تو اولین نفری بودی که تکان کوچک زدی.
نه برای عقب رفتن…
برای نزدیک شدن.
و من…
تنها کاری که کردم این بود که آن لحظه را کش ندادم.
فقط به آرامی ل. ب.. هایم را روی ل. ب.. های تو گذاشتم.
یک لمس کوتاه.
ملایم.
از آنهایی که جهان را متوقف میکند.
تو نفسات را آهسته بیرون دادی،
و دستت به آرامی لبه لباس من را گرفت.
یک بو.. سه آرام.
یک لحظه کوتاه.
اما کافی بود تا بفهمیم برگشتی وجود ندارد.
وقتی عقب رفتیم، هنوز نفسهایمان به هم میخورد.
تو با صدایی بسیار ضعیف گفتی:
– من… نباید بهت اجازه میدادم…
– اما دادی.
آرام پاسخ دادم.
– چون این… بین ما… واقعی بود.
تو سرت را پایین انداختی.
– جونگکوک… من میتونم به خطر بندازمت.
– بذار تصمیمش با خودم باشه.
تو چشمانت را بالا آوردی.
در آن لحظه، نگاهت بین عشق و ترس گیر کرده بود.
و درست همانجا بود که همهچیز تغییر کرد.
---
از آن روز به بعد… دنیا دیگر شبیه قبل نبود.
• در کلاس، تو همیشه یک صندلی بین خودت و بقیه میگذاشتی
• نگاهت دیگر سرد نبود، اما پنهان بود
• هر بار نگاهمان قفل میشد، تو اولین کسی بودی که رویت را برمیگرداند .
• اما گونهات هر بار کمی گرمتر میشد
بعد از کلاسها…
گاهی زیر بهانه پرسیدن سوال، میماندی.
من در را میبستم ولی نه قفل میکردم؛ امن، اما محتاط.
تو همیشه میگفتی:
– زیاد نزدیک نشید.
و من همیشه پاسخ میدادم:
– خودت نزدیکتر میای.
لبخندت…
آن لبخند کوچکی که همیشه سعی میکردی پنهانش کنی…
تنها چیزی بود که من لازم داشتم ببینم تا بفهمم هنوز این جنگ را نباختهای.
کتابخانه…
پشتبام…
کلاس خالی…
راهروی طبقه سوم وقتی همه رفته بودند…
در همه این مکانها، تو و من…
نه دو نفر خطرناک،
نه معلم و دانشآموز،
بلکه دو آدمی بودیم که نمیتوانستند از هم فاصله بگیرند.
---
یک عصر بارانی دیگر بود.
تو روی یکی از صندلیهای کتابخانه نشسته بودی و داشتی وانمود میکردی درس میخوانی.
من آرام آمدم و روبهرویت نشستم.
نگاهت را از کتاب برنداشتی، اما گفتی:
– یکی داره مارو نگاه میکنه.
– میدونم.
– باید وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده.
من کمی خم شدم، طوری که فقط تو بشنوی.
– نمیتونم وانمود کنم تو برام مهم نیستی.
تو بالاخره نگاهم کردی.
آهسته، خطرناک، واقعی.
– جونگکوک. من… نمیتونم بیشتر از این انکار کنم.
کتاب را بستی.
دستت روی جلدش لرزید.
سرت را کمی به پایین گرفتی و گفتی:
– من عاشقت شدم.
سکوتی که افتاد…
مثل ضربه بود.
اما ضربهای که آدم میخواهد هزار بار تکرار شود.
من دستت را روی کتاب گرفتم.
تو عقب نکشیدی.
– من خیلی قبلتر عاشقت شده بودم، ا/ت.
چشمانت لرزید…
اما برای اولین بار،
نترسیدی.
---
----
پیشانیمان هنوز به هم تکیه داشت.
تو چشمهایت را نیمهباز نگه داشته بودی و نفسهایت کوتاهتر شده بودند؛ نه از ترس، از احساسی که بالاخره اجازه دادی دیده شود.
من انگشت شستم را آرام روی گونهات کشیدم.
آنقدر آرام که انگار میخواستم مطمئن شوم خودت هستی، نه خیال.
تو پلک زدی.
یکبار.
دوبار.
شبیه کسی که نمیداند بماند یا فرار کند.
– جونگکوک…
صدایت لرز داشت.
نه از ضعف.
از زیادیِ احساس.
– آره؟
چشمهایم در فاصله چند سانتیمتری از چشمانت قفل شده بود.
– این…
نفس کشیدی.
– نباید واقعی باشه…
– اما هست.
دست دیگرم را پشت کمرت گذاشتم.
تو حتی یک میلیمتر هم عقب نرفتی.
این یعنی اجازه.
آرام، خیلی آرام، پیشانیام را کمی لغزاندم تا کنار شقیقهات قرار بگیرد.
تو چشمهایت را بستی.
انگار برای اولین بار در تمام مدت ماموریتت… کسی امن بود.
وقتی صورتت را بالا آوردی،
ل. ب.. هایمان نزدیک شدند…
خیلی نزدیک…
نه عجولانه.
نه پر از آتش.
بلکه پر از چیزی عمیقتر:
رهایی.
تو اولین نفری بودی که تکان کوچک زدی.
نه برای عقب رفتن…
برای نزدیک شدن.
و من…
تنها کاری که کردم این بود که آن لحظه را کش ندادم.
فقط به آرامی ل. ب.. هایم را روی ل. ب.. های تو گذاشتم.
یک لمس کوتاه.
ملایم.
از آنهایی که جهان را متوقف میکند.
تو نفسات را آهسته بیرون دادی،
و دستت به آرامی لبه لباس من را گرفت.
یک بو.. سه آرام.
یک لحظه کوتاه.
اما کافی بود تا بفهمیم برگشتی وجود ندارد.
وقتی عقب رفتیم، هنوز نفسهایمان به هم میخورد.
تو با صدایی بسیار ضعیف گفتی:
– من… نباید بهت اجازه میدادم…
– اما دادی.
آرام پاسخ دادم.
– چون این… بین ما… واقعی بود.
تو سرت را پایین انداختی.
– جونگکوک… من میتونم به خطر بندازمت.
– بذار تصمیمش با خودم باشه.
تو چشمانت را بالا آوردی.
در آن لحظه، نگاهت بین عشق و ترس گیر کرده بود.
و درست همانجا بود که همهچیز تغییر کرد.
---
از آن روز به بعد… دنیا دیگر شبیه قبل نبود.
• در کلاس، تو همیشه یک صندلی بین خودت و بقیه میگذاشتی
• نگاهت دیگر سرد نبود، اما پنهان بود
• هر بار نگاهمان قفل میشد، تو اولین کسی بودی که رویت را برمیگرداند .
• اما گونهات هر بار کمی گرمتر میشد
بعد از کلاسها…
گاهی زیر بهانه پرسیدن سوال، میماندی.
من در را میبستم ولی نه قفل میکردم؛ امن، اما محتاط.
تو همیشه میگفتی:
– زیاد نزدیک نشید.
و من همیشه پاسخ میدادم:
– خودت نزدیکتر میای.
لبخندت…
آن لبخند کوچکی که همیشه سعی میکردی پنهانش کنی…
تنها چیزی بود که من لازم داشتم ببینم تا بفهمم هنوز این جنگ را نباختهای.
کتابخانه…
پشتبام…
کلاس خالی…
راهروی طبقه سوم وقتی همه رفته بودند…
در همه این مکانها، تو و من…
نه دو نفر خطرناک،
نه معلم و دانشآموز،
بلکه دو آدمی بودیم که نمیتوانستند از هم فاصله بگیرند.
---
یک عصر بارانی دیگر بود.
تو روی یکی از صندلیهای کتابخانه نشسته بودی و داشتی وانمود میکردی درس میخوانی.
من آرام آمدم و روبهرویت نشستم.
نگاهت را از کتاب برنداشتی، اما گفتی:
– یکی داره مارو نگاه میکنه.
– میدونم.
– باید وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده.
من کمی خم شدم، طوری که فقط تو بشنوی.
– نمیتونم وانمود کنم تو برام مهم نیستی.
تو بالاخره نگاهم کردی.
آهسته، خطرناک، واقعی.
– جونگکوک. من… نمیتونم بیشتر از این انکار کنم.
کتاب را بستی.
دستت روی جلدش لرزید.
سرت را کمی به پایین گرفتی و گفتی:
– من عاشقت شدم.
سکوتی که افتاد…
مثل ضربه بود.
اما ضربهای که آدم میخواهد هزار بار تکرار شود.
من دستت را روی کتاب گرفتم.
تو عقب نکشیدی.
– من خیلی قبلتر عاشقت شده بودم، ا/ت.
چشمانت لرزید…
اما برای اولین بار،
نترسیدی.
---
- ۳۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط