چپتر چهارم
چپتر چهارم
صدای برخورد قاشق و چنگال و صدای گرم گفتگوها، فضای سالن خانه سانو را پر کرده بود. دور سفرهی شام، خانوادهی سانو و شینجیرو دور هم جمع شده بودند. مایکی با اشتیاق از غذا تعریف میکرد، اِما مدام از کوروی سوال میپرسید و پدربزرگ سانو با لبخندی پنهان در چشمانش، سکوت و آرامشِ این جمع جدید را تماشا میکرد.
بعد از تمام شدن شام، وقتی کوروی با هیجان و خستگیِ شیرین، شروع به بازی کردن با مایکی و اِما کرد، خندهها فضای خانه را پر کرد. مایکی با آن انرژی بیپایانش، سعی میکرد کوروی را با حرکات عجیب و غریب بخنداند و اِما هم با محبت به دنبال آنها میدوید.
اما کمکم خستگی دوباره به سراغ کوروی آمد. شینجیرو که میدانست وقت استراحت است، به آرامی از مایکی و اِما اجازه گرفت و کوروی را به اتاق برد. او کوروی را روی تخت خواباند و خودش هم، برای اینکه کوروی احساس تنهایی نکند و با خیال راحت در امنیت کامل بخوابد، کنار او دراز کشید. شینجیرو او را در آغوش گرفت؛ گرمای بدن کوچک کوروی و نفسهای منظمش، آرامشی عمیق به قلب خسته شینجیرو میبخشید.
---
صبح زود، قبل از اینکه خورشید کاملاً از پشت ساختمانها سر برآورد، شینجیرو بیدار شد. او باید برای جلسهی امروز «بلک دراگنز» آماده میشد. با دقت، لباسهای گنگ خود را پوشید و آماده شد. او میدانست که واکاسا و تاکائومی بیرون از خانه منتظرند تا او را به مقر برسانند.
وقتی شینجیرو خواست اولین قدم را از آستانهی در خانه بردارد تا به سمت بیرون برود، ناگهان چیزی سنگینی و گرم را دور پای خود احساس کرد. انگار دو دست کوچک و لرزان، پایش را محکم گرفته بودند.
شینجیرو با تعجب به پایین نگاه کرد. کوروی، با همان پیراهن سفید و چشمانی که هنوز کمی خوابآلود بودند، به او خیره شده بود. او با لحنی که سعی میکرد قوی به نظر برسد اما لرزشِ تمایلش را پنهان نمیکرد، گفت: «منم... منم میاممم!»
شینجیرو ابتدا خواست مخالفت کند، اما وقتی به چشمان پر از امید و تمایلِ کوروی نگاه کرد، نتوانست مقاومت کند. او نمیخواست کوروی در نبودش احساس ترس و تنهایی کنه. با لبخندی کوتاه، زیر لب گفت: «باشه، ولی باید آروم باشی و از من دور نشی.»
او کوروی را همراه خود کرد و در حالی که در را باز میکرد تا به واکاسا و تاکائومی بپیوندد، کوروی با کنجکاوی به دنیای بیرون نگاه میکرد.
به محض اینکه شینجیرو از در بیرون آمد، با دو چهرهی آشنا روبرو شد. واکاسا با همان حالت خونسرد و تاکائومی که با بیخیالی به اطراف نگاه میکرد، کنار هم ایستاده بودند. اما نگاههای آنها بلافاصله به موجود کوچکی افتاد که از پشت پای شینجیرو بیرون آمد.
تاکائومی که در کنارش، یک دختربچهی بامزه با موهای سفید و چشمانی جنگلی و همسن و سال کوروی ایستاده بود، نگاهی به شینجیرو انداخت.
تاکائومی با لحنی آرام، به کوروی اشاره کرد و گفت: «این سنجو هست خواهر کوچولو منه، همسن خودته.»
سنجو، که تا آن لحظه با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد، به محض اینکه چشمانش به کوروی افتاد، در جایش خشک شد. کوروی با آن لباس سفید، موهای مشکی مرتب شده و چهرهی معصومش، در مقابل نگاه او، مثل یک موجود جادویی به نظر میرسید.
ناگهان گونههای سنجو به رنگ سرخ شد. او با هیجان و در حالی که از شدت ندیدنِ چنین دختر زیبایی در زندگیاش خجالت میکشید، با چشمانی براق به او خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: «یه... یه عروسک زندهست...!»
کوروی هم با دیدن سنجو که مثل خودش یک دختربچهی کوچک و زیبا بود، کمی غافلگیر شد، اما در عین حال، لبخندی آرام بر لبانش نشست. انگار حس کرد بالاخره کسی را پیدا کرده که میتواند دنیای کوچک او را بهتر درک کند.
عا راستی شیپ رو نگفتم ولی میفهمید فقط بگم یکم غیر معموله
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#تاکائومی
#واکاسا
صدای برخورد قاشق و چنگال و صدای گرم گفتگوها، فضای سالن خانه سانو را پر کرده بود. دور سفرهی شام، خانوادهی سانو و شینجیرو دور هم جمع شده بودند. مایکی با اشتیاق از غذا تعریف میکرد، اِما مدام از کوروی سوال میپرسید و پدربزرگ سانو با لبخندی پنهان در چشمانش، سکوت و آرامشِ این جمع جدید را تماشا میکرد.
بعد از تمام شدن شام، وقتی کوروی با هیجان و خستگیِ شیرین، شروع به بازی کردن با مایکی و اِما کرد، خندهها فضای خانه را پر کرد. مایکی با آن انرژی بیپایانش، سعی میکرد کوروی را با حرکات عجیب و غریب بخنداند و اِما هم با محبت به دنبال آنها میدوید.
اما کمکم خستگی دوباره به سراغ کوروی آمد. شینجیرو که میدانست وقت استراحت است، به آرامی از مایکی و اِما اجازه گرفت و کوروی را به اتاق برد. او کوروی را روی تخت خواباند و خودش هم، برای اینکه کوروی احساس تنهایی نکند و با خیال راحت در امنیت کامل بخوابد، کنار او دراز کشید. شینجیرو او را در آغوش گرفت؛ گرمای بدن کوچک کوروی و نفسهای منظمش، آرامشی عمیق به قلب خسته شینجیرو میبخشید.
---
صبح زود، قبل از اینکه خورشید کاملاً از پشت ساختمانها سر برآورد، شینجیرو بیدار شد. او باید برای جلسهی امروز «بلک دراگنز» آماده میشد. با دقت، لباسهای گنگ خود را پوشید و آماده شد. او میدانست که واکاسا و تاکائومی بیرون از خانه منتظرند تا او را به مقر برسانند.
وقتی شینجیرو خواست اولین قدم را از آستانهی در خانه بردارد تا به سمت بیرون برود، ناگهان چیزی سنگینی و گرم را دور پای خود احساس کرد. انگار دو دست کوچک و لرزان، پایش را محکم گرفته بودند.
شینجیرو با تعجب به پایین نگاه کرد. کوروی، با همان پیراهن سفید و چشمانی که هنوز کمی خوابآلود بودند، به او خیره شده بود. او با لحنی که سعی میکرد قوی به نظر برسد اما لرزشِ تمایلش را پنهان نمیکرد، گفت: «منم... منم میاممم!»
شینجیرو ابتدا خواست مخالفت کند، اما وقتی به چشمان پر از امید و تمایلِ کوروی نگاه کرد، نتوانست مقاومت کند. او نمیخواست کوروی در نبودش احساس ترس و تنهایی کنه. با لبخندی کوتاه، زیر لب گفت: «باشه، ولی باید آروم باشی و از من دور نشی.»
او کوروی را همراه خود کرد و در حالی که در را باز میکرد تا به واکاسا و تاکائومی بپیوندد، کوروی با کنجکاوی به دنیای بیرون نگاه میکرد.
به محض اینکه شینجیرو از در بیرون آمد، با دو چهرهی آشنا روبرو شد. واکاسا با همان حالت خونسرد و تاکائومی که با بیخیالی به اطراف نگاه میکرد، کنار هم ایستاده بودند. اما نگاههای آنها بلافاصله به موجود کوچکی افتاد که از پشت پای شینجیرو بیرون آمد.
تاکائومی که در کنارش، یک دختربچهی بامزه با موهای سفید و چشمانی جنگلی و همسن و سال کوروی ایستاده بود، نگاهی به شینجیرو انداخت.
تاکائومی با لحنی آرام، به کوروی اشاره کرد و گفت: «این سنجو هست خواهر کوچولو منه، همسن خودته.»
سنجو، که تا آن لحظه با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد، به محض اینکه چشمانش به کوروی افتاد، در جایش خشک شد. کوروی با آن لباس سفید، موهای مشکی مرتب شده و چهرهی معصومش، در مقابل نگاه او، مثل یک موجود جادویی به نظر میرسید.
ناگهان گونههای سنجو به رنگ سرخ شد. او با هیجان و در حالی که از شدت ندیدنِ چنین دختر زیبایی در زندگیاش خجالت میکشید، با چشمانی براق به او خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: «یه... یه عروسک زندهست...!»
کوروی هم با دیدن سنجو که مثل خودش یک دختربچهی کوچک و زیبا بود، کمی غافلگیر شد، اما در عین حال، لبخندی آرام بر لبانش نشست. انگار حس کرد بالاخره کسی را پیدا کرده که میتواند دنیای کوچک او را بهتر درک کند.
عا راستی شیپ رو نگفتم ولی میفهمید فقط بگم یکم غیر معموله
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#تاکائومی
#واکاسا
- ۴۵۳
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط