مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت38
#یاس
سرم بهم وصل کرد و مسکن توی سرم تزریق کرد که اروم گرفتم.
پرونده امو برسی کرد و گفت:
- اقا پاشا من انقدر به خانوم تون مسکن زدم واقعا دیگه بدن ش ضعیفه نمی شه زد! باید قوی تر بشن اگر تقویت بشن دردشون هم کمتر می شه!
پاشا سری تکون داد و گفت:
- چشم حتما.
دکتر پاشا رو فرستاد بره یه سری پماد و دارو تقویتی بگیره.
یکم با سرمم ور رفت و نبظ مو گرفت و با مهربونی گفت:
- دادگاه ت چی شد عزیزم؟ بخشیدیش؟
نگاهمو بهش دوختم و گفتم:
- گفت 6 ماه با هم زندگی کنیم اگر باز اذیتم کرد طلاق بگیرم پاشا قول داده درست بشه .
دکتر سری تکون داد و گفت:
- انشاءالله درست بشه و دفعه بعدی که اومدین بیمارستان برای زایمان بچه اتون باشه.
از حرف ش کم مونده بود شاخ در بیارم و گفتم:
- بچه؟
با خنده سر تکون داد که گفتم:
- بعید می دونم با این بدن ضعیفی که دارم بتونم بچه رو نگه دارم.
دکتر گفت:
- توی این موقعیت که نه باید تقویت بشی ولی خوب خیلی بود ضعیف تر از تو تونستن از همین الان باید به فکر خودت باشی عزیز من باید مراقب سلامتی ت باشی گلکم.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم حتما.
دستمو توی دستش گرفت و گفت :
- تو که مذهبی هستی باید بدونی اگه از عمد به خودت اسیب بزنی و چیزی نخوری و مریض بشی گناهه!
سر تکون دادم و گفتم:
- قول می دم به خودم برسم فقط این کبودی روی صورتم!
لبخند زنان گفت:
- نگران نباش یه پماد نوشتم بیاره یه هفته مرتب بزن به هفته دوم نکشیده می شه صورتت مثل روز اول!
لب زدم:
- خداکنه واقعا با این صورت خجالت می کشم برم بیرون.
پاشا رسید و بعد سفارش روش مصرف دارو ها خانوم دکتر رفت.
پاشا هم یه لیست بلند بالا که چه ساعتی چی بهم بده و چه دارویی چقد مال چه ساعتیه نوشت زد کنار تخت .
لباساشو عوض کرد و لباس راحتی پوشید استین هاشو بالا زد و رفت تو اشپزخونه.
حدود نیم ساعتی طول کشید که برگشت .
میوه و اجیل و نون خامه ای و پسته اورده بود.
ابرویی بالا انداختم که اول از همه نون خامه ای رو برداشت داد دستم گازی زدم و به خودش هم اشاره کردم بخوره.
چشم ی گفت و انگار منتظر بود من بهش بگم.
مرحله بعدی اجیل خوردیم و گفت:
- پروژکتور زدم تو اتاق چه فیلمی بیینیم؟
عه چرا ندیده بودم اما خوب درد نزاشته بود.
یکم فکر کردم و گفتم:
- فیلم اخراجی های 1 و2.
چشم ی گفت و گذاشت.
با دیدن فیلم قدیمی حس کردم ضد حال خورد اما انقدر باحال بود مهو فیلم شده بود و کلی به سلیقه ام احسند گفت.
توی این فیلم مجید مذهبی شده بود و می خواستم در واقعه یه تاثیراتی روی پاشا بزاره.
و دقیقا هم شد اخر فیلم همش داشت فکر می کرد و گفت:
- می گم یاس از جبهه چی می دونی؟ از سوریه و عراق چی؟
خیلی از سوال ش خوشحال شدم و با اب و تاب شروع کردم براش حرف زدن:
- خوب می دونی وقتی جنگل عراق به ما تحمیل شد ما هیچی نداشتیم! یه کشور که تازه ظلم و بیرون کرده بود و منافقین که توی کشور پراکنده بودن مثل رجوی واقعا کشور بهم ریخته بود.
پاشا یکم فکر کرد و گفت:
- مریم رجوی همین زنه که الان داره می گه زن زندگی ازادی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- همین که داره می گه کلی دختر و کشته خیلی دختر توی پادگان ش خودکشی کردن از دستش حتا یه بچه رو از شکم مادرش بیرون کشیدن روده هاشو دور گردن ش پیچیدن توی کتاب پنجره چوبی خوندم که وقتی یه منطقه رو محاصره کرده بودن یه فرد نظامی که با خانوم ش داره می رفته برای کمک گرفتن شون مرده رو که انقدر شکنجه دادن شهید شده بود و به بدترین شکل ممکن به خانوم ش تجاوز کرده بودند و جون داده بود و با وعضیت خیلی بدی کنار جاده پیکر شونو پیدا کردند جونای الان دخترای الان خام دروغ های اینا شدن فقط رسانه اینا رو بزرگ کرده و گرنه به ادم های پست کثیفی هست! خدا می دونه چند نفر و کشتن! پیر و جوون ما هم رفته بودن جنگ برای اینکه پای اون بعثی های نامرد به کشور مون باز نشه! کسی شون جرعت نکنه دست ش به چادر ما برسه! همه شهدا به چادر توصیه کردند چون ما ناموس اونا هستیم و خیلی برای یه مرد سخته دار و ندار ناموس ش به تاراج بره
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت38
#یاس
سرم بهم وصل کرد و مسکن توی سرم تزریق کرد که اروم گرفتم.
پرونده امو برسی کرد و گفت:
- اقا پاشا من انقدر به خانوم تون مسکن زدم واقعا دیگه بدن ش ضعیفه نمی شه زد! باید قوی تر بشن اگر تقویت بشن دردشون هم کمتر می شه!
پاشا سری تکون داد و گفت:
- چشم حتما.
دکتر پاشا رو فرستاد بره یه سری پماد و دارو تقویتی بگیره.
یکم با سرمم ور رفت و نبظ مو گرفت و با مهربونی گفت:
- دادگاه ت چی شد عزیزم؟ بخشیدیش؟
نگاهمو بهش دوختم و گفتم:
- گفت 6 ماه با هم زندگی کنیم اگر باز اذیتم کرد طلاق بگیرم پاشا قول داده درست بشه .
دکتر سری تکون داد و گفت:
- انشاءالله درست بشه و دفعه بعدی که اومدین بیمارستان برای زایمان بچه اتون باشه.
از حرف ش کم مونده بود شاخ در بیارم و گفتم:
- بچه؟
با خنده سر تکون داد که گفتم:
- بعید می دونم با این بدن ضعیفی که دارم بتونم بچه رو نگه دارم.
دکتر گفت:
- توی این موقعیت که نه باید تقویت بشی ولی خوب خیلی بود ضعیف تر از تو تونستن از همین الان باید به فکر خودت باشی عزیز من باید مراقب سلامتی ت باشی گلکم.
سری تکون دادم و گفتم:
- چشم حتما.
دستمو توی دستش گرفت و گفت :
- تو که مذهبی هستی باید بدونی اگه از عمد به خودت اسیب بزنی و چیزی نخوری و مریض بشی گناهه!
سر تکون دادم و گفتم:
- قول می دم به خودم برسم فقط این کبودی روی صورتم!
لبخند زنان گفت:
- نگران نباش یه پماد نوشتم بیاره یه هفته مرتب بزن به هفته دوم نکشیده می شه صورتت مثل روز اول!
لب زدم:
- خداکنه واقعا با این صورت خجالت می کشم برم بیرون.
پاشا رسید و بعد سفارش روش مصرف دارو ها خانوم دکتر رفت.
پاشا هم یه لیست بلند بالا که چه ساعتی چی بهم بده و چه دارویی چقد مال چه ساعتیه نوشت زد کنار تخت .
لباساشو عوض کرد و لباس راحتی پوشید استین هاشو بالا زد و رفت تو اشپزخونه.
حدود نیم ساعتی طول کشید که برگشت .
میوه و اجیل و نون خامه ای و پسته اورده بود.
ابرویی بالا انداختم که اول از همه نون خامه ای رو برداشت داد دستم گازی زدم و به خودش هم اشاره کردم بخوره.
چشم ی گفت و انگار منتظر بود من بهش بگم.
مرحله بعدی اجیل خوردیم و گفت:
- پروژکتور زدم تو اتاق چه فیلمی بیینیم؟
عه چرا ندیده بودم اما خوب درد نزاشته بود.
یکم فکر کردم و گفتم:
- فیلم اخراجی های 1 و2.
چشم ی گفت و گذاشت.
با دیدن فیلم قدیمی حس کردم ضد حال خورد اما انقدر باحال بود مهو فیلم شده بود و کلی به سلیقه ام احسند گفت.
توی این فیلم مجید مذهبی شده بود و می خواستم در واقعه یه تاثیراتی روی پاشا بزاره.
و دقیقا هم شد اخر فیلم همش داشت فکر می کرد و گفت:
- می گم یاس از جبهه چی می دونی؟ از سوریه و عراق چی؟
خیلی از سوال ش خوشحال شدم و با اب و تاب شروع کردم براش حرف زدن:
- خوب می دونی وقتی جنگل عراق به ما تحمیل شد ما هیچی نداشتیم! یه کشور که تازه ظلم و بیرون کرده بود و منافقین که توی کشور پراکنده بودن مثل رجوی واقعا کشور بهم ریخته بود.
پاشا یکم فکر کرد و گفت:
- مریم رجوی همین زنه که الان داره می گه زن زندگی ازادی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- همین که داره می گه کلی دختر و کشته خیلی دختر توی پادگان ش خودکشی کردن از دستش حتا یه بچه رو از شکم مادرش بیرون کشیدن روده هاشو دور گردن ش پیچیدن توی کتاب پنجره چوبی خوندم که وقتی یه منطقه رو محاصره کرده بودن یه فرد نظامی که با خانوم ش داره می رفته برای کمک گرفتن شون مرده رو که انقدر شکنجه دادن شهید شده بود و به بدترین شکل ممکن به خانوم ش تجاوز کرده بودند و جون داده بود و با وعضیت خیلی بدی کنار جاده پیکر شونو پیدا کردند جونای الان دخترای الان خام دروغ های اینا شدن فقط رسانه اینا رو بزرگ کرده و گرنه به ادم های پست کثیفی هست! خدا می دونه چند نفر و کشتن! پیر و جوون ما هم رفته بودن جنگ برای اینکه پای اون بعثی های نامرد به کشور مون باز نشه! کسی شون جرعت نکنه دست ش به چادر ما برسه! همه شهدا به چادر توصیه کردند چون ما ناموس اونا هستیم و خیلی برای یه مرد سخته دار و ندار ناموس ش به تاراج بره
- ۱۱۸
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط