#پارت. 7

#پارت. 7
از رفتارش خیلی عصبی شدم، اصلا چه دلیلی داشت بهم تنه بزنه اخه
همین جوری فکرم مشغول بود که رسیدم به کلاسم خداروشکر هنوز استاد نیومده بود
قرار بود امروز گروه بندیمون کنن برای کنفرانس هامون

من رشتم تجربیه بخش داروسازی

هانیه کامپیوتر خونده ولی دوباره کنکور دادو رشتشو عوض کرد برای تجربی

حسامم رشتش تجربی بود

آرمانم داروسازی خونده بود

وقتی استاد اسممو خوند از فکر درومدم
بعد اینکه فهمید همه اومدن شروع کرد گروه بندی
اقای میرزایی، اقای مفاخری، خانم محمدی و در اخرم هانیه
خدایا وقتی شانسو تقسیم میکردی من کجا بودم؟
بلند شدم و گفتم من با این گروه نمیتونم من باید برم داخل گروه دیکه ای
پشت حرفم آرمان بلند شد رو بروم گفت

ما هم همچین ازت خوشمون نمیاد

استاد برای اینکه دیگه ادامه ندیم گفت:
اگ نمیخواید مشکلی نیست فقط نمره نمیگیرد

از یه طرف برای هممون این نمره هه مهم بود

چیزی نگفتم و کیفمو انداختم رو کولم و زود تر از تایم کلاس خارج شدم
دیدگاه ها (۰)

#پارت. 8 همین جوری داشتم تو محوطه راه میرفتم ک دیدم آرمان دا...

#پارتـ. 9کلا بیخیال گوشیم شدم، همش به این فکر میکردم که چجور...

#پارت. 6 بیشتر از این حرص میخوردم ک هانیه برگشت سمتم گفت: عز...

#پارت. 5 یه نیم ساعتی میشد ک منتظر مونده بودیم، ولی هنوز خبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط