Part
Part³⁷
ا.ت ویو:
برخورد دست گرمش با کمرم باعث شد گرمم بشه و احساس میکردم قلبم هر لحظه قراره از جاش کنده بشه
کوک:ایشون یکی از بهترین دوستانم هستن
مرده یه نگانی بهم کرد و یه لبخند زد که احساس بدی بهم دست داد
مرد:چه دوست زیبا و باوقاری دارید اقای جئون
جونگ کوک ادامه داد
کوک:همین طوره
و دوباره مشغول حرف زدن شدن بین حرفهاشون متوجه چیزی شدم یکی از اون مرد ها که تقریبا هم سن جونگ کوک بود گفت
:اقای جئون نظرتون چیه یه امشب رو ما با دوست زیباتون بگذرونیم
کاملا جدی گفت
کوک:هیچ وقت قرار نیست همچین کاری رو بکنم
پسره خنده ای حرص درار زد گفت
:اوه باشه جئون مشکلی نیست اما به وقتش میوفته تو چنگم
جونگ کوک نگاهی ترسناک به مرده انداخت و گفت
کوک:امیدوارم همچین کاری ازت سر نزنه
از این اهمیتش بهم خیلی ذوق کردم اما نمیدونستم بعد از این چی در انتظارمه...ساعت ها بود که توی مهمونی بودیم و حوصلم به شدت سررفته بود سرم رو سمت جونگ کوک چرخوندم گفتم
ا.ت:قراره تا کی اینجا باشیم
کوک:تا موقعی که میزبان بیاد
پوفی کشیدم واقعا حوصله سر بر بود جونگ کوک از جاش بلند شد و رفت.. اینم از شانس ماست دیگه..کلافه به دوروبرم نگاه میکردم و چهره های مردم اطرافم رو برنداز میکردم که رسیدم به یه دختر موبلوند..پوست کمی برنزه ای داشت موهاش بلند و طلایی بودن چشمهای ابیش با رنگ موهاش تضاد جالبی رو به وجود اورده بود..ولی برخلاف من که موهای مشکی بلند پوستی سفید چشمهایی به رنگ قهوهای تیره داشتم..طرافیانم میگفتن بسیار زیبام و خودمم میدونستم نگاهمو از دختره گرفتم و به سمت دیگه نگاه کردم که دستی روی شونه های برهنم کشیده شد..نگاهی به اون فرد کردم همون پسره بود...با نگاه هی*زش برندازم میکرد..با چشمام دنبال جونگ کوک گشتم ولی هرچه چشم چرخوندم نبود که نبود پسره پوزخند صدا داری زد گفت
:دنبالش نگرد با یکی از همین دختر ها رفته تا شبش رو صبح کنه
با حرفش توی دلم خالی شد..دلم ریش ریش شد... قلبم درد گرفت...بغض کرده بودم برای چی..اخه چرا داشتم اینطوری میشدم..نفسم بالا نمیومد..دنیا دور سرم میچرخید..حالم گرفته بود اونم بدجور..پسره دستمو گرفت و از جام بلندم کرد..اولش گیج بودم ولی به خودم اومدم و با تمام زورم سعی داشتم مچ دستمو از توی دستش بکشم بیرون ولی قوی تر از این حرف ها بود..منو دنبال خودش میکشوند کم کم داشت اشکم در میومد..توی اخرین لحظهای که از سالن خارج بشیم داشتم دنبال جونگ کوک میگشتم وای اثری ازش نبود..پسره منو به یکی از اتاق ها برد و کشیدتم داخل اتاق و در رو پشت سرش بست و اومد نزدیکم همون جور که نزدیکم میشد گفت
:دیدی گفتم میوفتی تو چنگم..الان هرچی میخوایی تقلا کن کسی صدات رو نمیشنوه دختر جون
سمتم هجوم اورد جیغ بلندی کشیدم.. .
ادامه دارد..
ا.ت ویو:
برخورد دست گرمش با کمرم باعث شد گرمم بشه و احساس میکردم قلبم هر لحظه قراره از جاش کنده بشه
کوک:ایشون یکی از بهترین دوستانم هستن
مرده یه نگانی بهم کرد و یه لبخند زد که احساس بدی بهم دست داد
مرد:چه دوست زیبا و باوقاری دارید اقای جئون
جونگ کوک ادامه داد
کوک:همین طوره
و دوباره مشغول حرف زدن شدن بین حرفهاشون متوجه چیزی شدم یکی از اون مرد ها که تقریبا هم سن جونگ کوک بود گفت
:اقای جئون نظرتون چیه یه امشب رو ما با دوست زیباتون بگذرونیم
کاملا جدی گفت
کوک:هیچ وقت قرار نیست همچین کاری رو بکنم
پسره خنده ای حرص درار زد گفت
:اوه باشه جئون مشکلی نیست اما به وقتش میوفته تو چنگم
جونگ کوک نگاهی ترسناک به مرده انداخت و گفت
کوک:امیدوارم همچین کاری ازت سر نزنه
از این اهمیتش بهم خیلی ذوق کردم اما نمیدونستم بعد از این چی در انتظارمه...ساعت ها بود که توی مهمونی بودیم و حوصلم به شدت سررفته بود سرم رو سمت جونگ کوک چرخوندم گفتم
ا.ت:قراره تا کی اینجا باشیم
کوک:تا موقعی که میزبان بیاد
پوفی کشیدم واقعا حوصله سر بر بود جونگ کوک از جاش بلند شد و رفت.. اینم از شانس ماست دیگه..کلافه به دوروبرم نگاه میکردم و چهره های مردم اطرافم رو برنداز میکردم که رسیدم به یه دختر موبلوند..پوست کمی برنزه ای داشت موهاش بلند و طلایی بودن چشمهای ابیش با رنگ موهاش تضاد جالبی رو به وجود اورده بود..ولی برخلاف من که موهای مشکی بلند پوستی سفید چشمهایی به رنگ قهوهای تیره داشتم..طرافیانم میگفتن بسیار زیبام و خودمم میدونستم نگاهمو از دختره گرفتم و به سمت دیگه نگاه کردم که دستی روی شونه های برهنم کشیده شد..نگاهی به اون فرد کردم همون پسره بود...با نگاه هی*زش برندازم میکرد..با چشمام دنبال جونگ کوک گشتم ولی هرچه چشم چرخوندم نبود که نبود پسره پوزخند صدا داری زد گفت
:دنبالش نگرد با یکی از همین دختر ها رفته تا شبش رو صبح کنه
با حرفش توی دلم خالی شد..دلم ریش ریش شد... قلبم درد گرفت...بغض کرده بودم برای چی..اخه چرا داشتم اینطوری میشدم..نفسم بالا نمیومد..دنیا دور سرم میچرخید..حالم گرفته بود اونم بدجور..پسره دستمو گرفت و از جام بلندم کرد..اولش گیج بودم ولی به خودم اومدم و با تمام زورم سعی داشتم مچ دستمو از توی دستش بکشم بیرون ولی قوی تر از این حرف ها بود..منو دنبال خودش میکشوند کم کم داشت اشکم در میومد..توی اخرین لحظهای که از سالن خارج بشیم داشتم دنبال جونگ کوک میگشتم وای اثری ازش نبود..پسره منو به یکی از اتاق ها برد و کشیدتم داخل اتاق و در رو پشت سرش بست و اومد نزدیکم همون جور که نزدیکم میشد گفت
:دیدی گفتم میوفتی تو چنگم..الان هرچی میخوایی تقلا کن کسی صدات رو نمیشنوه دختر جون
سمتم هجوم اورد جیغ بلندی کشیدم.. .
ادامه دارد..
- ۳.۷k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط