P̴̧̹̮͇̥̜̯̜̠͌͜͝ḁ̸̹̐̅̽͝r̴̳͚̖̭̭͚͉̩̃͒̌̽̇̊͘͝t̴̖̱̼̭͈͋ ̵͇̳̺̂͗̿̃
P̴̧̹̮͇̥̜̯̜̠͌͜͝ḁ̸̹̐̅̽͝r̴̳͚̖̭̭͚͉̩̃͒̌̽̇̊͘͝t̴̖̱̼̭͈͋ ̵͇̳̺̼͕̂͗̿̃3̶̦̀̍̒5̴̹͇̻̋̿͆͊̈́̀.
.
صدای بستهشدن دکمههای سرد سرآستین کت توی سکوت اتاق میپیچید. جلوی آینه، بدون اینکه واقعاً خودش رو ببینه، مشغول آمادهشدن بود. امروز… شرکت. امروز… فاصله گرفتن.
نگاهش برای لحظهای ایستاد. دستش روی جیب کت رفت.
بطری کوچک.
یک ثانیه. فقط یک ثانیه مردد موند، بعد… تصمیمش رو عوض کرد.
بطری رو گذاشت روی میز.
بیصدا زمزمه کرد:
— «امروز… بدون تو.»
و رفت.
**
ویو ا/ت:
صدای بستهشدن درِ ورودی، یک نشونه بود. خونه، حالا خالیتر از همیشه.
رفتم سراغ دفترچه. همون که پر شده بود. اما نه دیگه سراغ نوشتهها… نه.
رفتم سراغ چیزی که شاید از اول هم جواب رو میداد.
تابلو.
تابلوی لعنتی.
اون دختر… صورت ماه شکلش، یا شاید نقابی که صورتش رو نصفه پنهون میکرد… انگار هر شب داشت نزدیکتر میشد. به روحم، به ذهنم، به کابوسهام.
و حالا، بالاخره تصمیمم رو گرفتم.
کتابخونه.
جایی که همیشه درش باز بود، ولی هیچوقت کسی رو اونجا ندیده بودم.
پابرهنه، آروم، رفتم سمت راهروی جنوبی. دیوارها خفه و تاریک بودن. اما میدونستم مسیر رو. انگار پاهای خودم هم داشتن عقب میکشیدن، اما مجبورشون کردم.
کتابخونه بزرگتر از چیزی بود که یادم میومد. بوی کاغذهای کهنه، بوی چوب و خاک.
رفتم سراغ قفسههای پایینی. دنبال چی میگشتم؟ خودم هم نمیدونستم. شاید یه اسم، یه نشونه، یه زبون آشنا…
کلمات ایتالیایی.
انگشتهام رو کشیدم روی جلدهای قدیمی. انگار بین همهشون، یه جلد طوسی… ایستاده بود. نگهم داشت.
کشیدمش بیرون.
«Lettere mai spedite.»
«نامههای هرگز ارسالشده.»
دستم لرزید.
خواستم بازش کنم که صدایی پشت سرم یخزدهم کرد:
— «داری چیکار میکنی؟»
آروم برگشتم.
کلورا بود.
نزدیک. خیلی نزدیکتر از همیشه. و نگاهش، خنثی نبود اینبار. مشکوک. دقیق.
یه لحظه فکر کردم باید بگم چی شده. اما… لبخند زدم. مصنوعی. خسته. دفاعی.
— «هیچی… فقط دنبال یه داستان میگشتم، وقتکشی.»
کلورا چند لحظه ساکت نگاهم کرد. بعد، همونطور که عقب میرفت، گفت:
— «داستانها همیشه بیخطر نیستن.»
و قبل از اینکه چیزی بپرسم، رفته بود.
من موندم با کتاب تو دستم.
و حسی که میگفت… این «داستان»، همون جواب لعنتی بود.
آروم نشستم کف کتابخونه. کتاب رو باز کردم.
اولین جمله، درست همون جملهای بود که توی یکی از یادداشتهای ایتالیایی دیده بودم.
و حالا، بیشتر از هر لحظهی دیگهای، مطمئن بودم.
اون دختر، اون سایه، اون نامهها…
همهش به هم مربوط بودن.
و شاید… به خودم.
...
صفحات رو یکییکی ورق زدم. خطهای ظریف، دستنوشته بودن. نامههایی که انگار هیچوقت فرستاده نشدن. یا شاید... هیچوقت برای فرستادن نوشته نشدن.
کلمات ایتالیایی با همون جنس آشنای یادداشتها بودن. اما چیزی که بیشتر از همه ویرانم کرد، این بود که بعضی جملهها رو قبلاً دیده بودم. تو نامه ها. یا شاید... تو ذهنم.
«Non sempre chi guarda, vuole essere visto.»
دقیقاً همین جمله، همینجا بود.
قلبم کوبید. یعنی این نامهها مال اون سایه بودن؟ مال کسی که هر شب، کنار اون در،
پشت اون نور... فقط تماشا میکرد؟
نه نه.... مطمئن نباش
نفسم بریدهبریده شد. انگار داشتم چیزی رو لمس میکردم که نباید.
اما قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، صدا دوباره اومد. اینبار نه پشت سرم. از همون راهرو.
صدای قدمهای آروم.
خواستم کتاب رو ببندم، اما انگار قفل شده بود بین دستهام.
کلورا؟
یا... کس دیگه؟
دستهام لرزید. صدای قدمها نزدیکتر شد.
یه نفس عمیق کشیدم و کتاب رو، مثل گناه، پشت سرم پنهون کردم.
اما کسی نیومد.
قدمها متوقف شدن.
و سکوت.
دوباره حس کردم دارم بازی داده میشم. یه بازی که حتی نمیدونم دارم توش چی رو میبازم.
چند ثانیه نشستم، فقط به سکوت گوش دادم. ولی وقتی دیگه چیزی نشنیدم، بالاخره ایستادم.
باید کتاب رو میبردم. باید ترجمهش میکردم. باید میفهمیدم.
کتاب رو توی آستین بلوزم قایم کردم و آروم، از کتابخونه بیرون زدم. همون راهی که اومده بودم، برگشتم.
اما درست وقتی به پیچ راهرو رسیدم، چشمهام قفل شدن.
اون تابلو.
تابلوی دختر با صورت ماه، اینبار... انگار نزدیکتر بود.
نه. داشتم دیوونه میشدم. یا شاید واقعاً همهچیز داشت از هم میپاشید.
و فقط یه نفر میتونست واقعاً بفهمه.
جئون.
باید قبل از اینکه دیر شه، میفهمیدم.
باید میفهمیدم چرا اینقدر از اون اتاق قفلشده میترسن.
.
صدای بستهشدن دکمههای سرد سرآستین کت توی سکوت اتاق میپیچید. جلوی آینه، بدون اینکه واقعاً خودش رو ببینه، مشغول آمادهشدن بود. امروز… شرکت. امروز… فاصله گرفتن.
نگاهش برای لحظهای ایستاد. دستش روی جیب کت رفت.
بطری کوچک.
یک ثانیه. فقط یک ثانیه مردد موند، بعد… تصمیمش رو عوض کرد.
بطری رو گذاشت روی میز.
بیصدا زمزمه کرد:
— «امروز… بدون تو.»
و رفت.
**
ویو ا/ت:
صدای بستهشدن درِ ورودی، یک نشونه بود. خونه، حالا خالیتر از همیشه.
رفتم سراغ دفترچه. همون که پر شده بود. اما نه دیگه سراغ نوشتهها… نه.
رفتم سراغ چیزی که شاید از اول هم جواب رو میداد.
تابلو.
تابلوی لعنتی.
اون دختر… صورت ماه شکلش، یا شاید نقابی که صورتش رو نصفه پنهون میکرد… انگار هر شب داشت نزدیکتر میشد. به روحم، به ذهنم، به کابوسهام.
و حالا، بالاخره تصمیمم رو گرفتم.
کتابخونه.
جایی که همیشه درش باز بود، ولی هیچوقت کسی رو اونجا ندیده بودم.
پابرهنه، آروم، رفتم سمت راهروی جنوبی. دیوارها خفه و تاریک بودن. اما میدونستم مسیر رو. انگار پاهای خودم هم داشتن عقب میکشیدن، اما مجبورشون کردم.
کتابخونه بزرگتر از چیزی بود که یادم میومد. بوی کاغذهای کهنه، بوی چوب و خاک.
رفتم سراغ قفسههای پایینی. دنبال چی میگشتم؟ خودم هم نمیدونستم. شاید یه اسم، یه نشونه، یه زبون آشنا…
کلمات ایتالیایی.
انگشتهام رو کشیدم روی جلدهای قدیمی. انگار بین همهشون، یه جلد طوسی… ایستاده بود. نگهم داشت.
کشیدمش بیرون.
«Lettere mai spedite.»
«نامههای هرگز ارسالشده.»
دستم لرزید.
خواستم بازش کنم که صدایی پشت سرم یخزدهم کرد:
— «داری چیکار میکنی؟»
آروم برگشتم.
کلورا بود.
نزدیک. خیلی نزدیکتر از همیشه. و نگاهش، خنثی نبود اینبار. مشکوک. دقیق.
یه لحظه فکر کردم باید بگم چی شده. اما… لبخند زدم. مصنوعی. خسته. دفاعی.
— «هیچی… فقط دنبال یه داستان میگشتم، وقتکشی.»
کلورا چند لحظه ساکت نگاهم کرد. بعد، همونطور که عقب میرفت، گفت:
— «داستانها همیشه بیخطر نیستن.»
و قبل از اینکه چیزی بپرسم، رفته بود.
من موندم با کتاب تو دستم.
و حسی که میگفت… این «داستان»، همون جواب لعنتی بود.
آروم نشستم کف کتابخونه. کتاب رو باز کردم.
اولین جمله، درست همون جملهای بود که توی یکی از یادداشتهای ایتالیایی دیده بودم.
و حالا، بیشتر از هر لحظهی دیگهای، مطمئن بودم.
اون دختر، اون سایه، اون نامهها…
همهش به هم مربوط بودن.
و شاید… به خودم.
...
صفحات رو یکییکی ورق زدم. خطهای ظریف، دستنوشته بودن. نامههایی که انگار هیچوقت فرستاده نشدن. یا شاید... هیچوقت برای فرستادن نوشته نشدن.
کلمات ایتالیایی با همون جنس آشنای یادداشتها بودن. اما چیزی که بیشتر از همه ویرانم کرد، این بود که بعضی جملهها رو قبلاً دیده بودم. تو نامه ها. یا شاید... تو ذهنم.
«Non sempre chi guarda, vuole essere visto.»
دقیقاً همین جمله، همینجا بود.
قلبم کوبید. یعنی این نامهها مال اون سایه بودن؟ مال کسی که هر شب، کنار اون در،
پشت اون نور... فقط تماشا میکرد؟
نه نه.... مطمئن نباش
نفسم بریدهبریده شد. انگار داشتم چیزی رو لمس میکردم که نباید.
اما قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، صدا دوباره اومد. اینبار نه پشت سرم. از همون راهرو.
صدای قدمهای آروم.
خواستم کتاب رو ببندم، اما انگار قفل شده بود بین دستهام.
کلورا؟
یا... کس دیگه؟
دستهام لرزید. صدای قدمها نزدیکتر شد.
یه نفس عمیق کشیدم و کتاب رو، مثل گناه، پشت سرم پنهون کردم.
اما کسی نیومد.
قدمها متوقف شدن.
و سکوت.
دوباره حس کردم دارم بازی داده میشم. یه بازی که حتی نمیدونم دارم توش چی رو میبازم.
چند ثانیه نشستم، فقط به سکوت گوش دادم. ولی وقتی دیگه چیزی نشنیدم، بالاخره ایستادم.
باید کتاب رو میبردم. باید ترجمهش میکردم. باید میفهمیدم.
کتاب رو توی آستین بلوزم قایم کردم و آروم، از کتابخونه بیرون زدم. همون راهی که اومده بودم، برگشتم.
اما درست وقتی به پیچ راهرو رسیدم، چشمهام قفل شدن.
اون تابلو.
تابلوی دختر با صورت ماه، اینبار... انگار نزدیکتر بود.
نه. داشتم دیوونه میشدم. یا شاید واقعاً همهچیز داشت از هم میپاشید.
و فقط یه نفر میتونست واقعاً بفهمه.
جئون.
باید قبل از اینکه دیر شه، میفهمیدم.
باید میفهمیدم چرا اینقدر از اون اتاق قفلشده میترسن.
- ۸.۵k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط