حرفی نگو

حرفی نگو
شعری برایم نخوان
 سکوت کن
تنها همین نگاهت کافیست...
نگاه که کنی
من به اندازه ی دلت،حرفهایت را میخوانم
نگاه که کنی
من یک سبد شعر را خواهم چید
از این همه طراوت
نگاهت خود یک مثنوی حرف دارد
و سرشارم میکند از شعر و غزل...
چیزی نگو
من حرفی نمیخواهم
تنها نگاهت را از دلم
دریغ نکن...
دیدگاه ها (۶)

.اے ردیف غزلم،ورد زبانم،نفسمحاڪم گستره ے فن بیانم ، نفسمتو چ...

آرام از کوچه باغ خیالم رد میشوینسیم عبورت، دلم را عجیب سرمست...

باران می آید و باز هم بهانه ی بودنت می‌بارد باران خاطرات... ...

تو باش!اینجا که نه...در دلم،در یادمبگذار لااقل دلخوش باشم به...

دوست دختر عزیزم؛من این طومار را با مغزم ننوشتم با وجود نوشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط