میترسم یک روز آنقدر پیشرفت کنیم که خودمان از زندگی متنفـر

میترسم یک روز آنقدر پیشرفت کنیم که خودمان از زندگی متنفـر شویم!
مثلا فکر کن مینویسی دوستت دارم و
مینویسد من بیشتر..
بعد تلفنِ همراه خیلی هوشمند و دلسـوزت میگوید: دروغ بود باور نکن همین الان به فلانی هم همین را گفت! زنگ میزنی رد تماس میزند و مینویسد سر کلاس هستم و یا هرچیزِ معقولِ دیگری که رد تماس را روا بداند ..
بعد همان خیلی هوشمند میگوید پیشِ فلانی ست باور نکن ..
یا همین آنلاین ها و تایپینگ ها!
فکر کن بنویسد در حال گفت و گو با فلانی .. نمیدانم .. از این حرص درارها ..!
حسِ خوبی نیست ..
اگر به این قسمت از زندگی رسیدیم
بگو دست نگه دارند!!!
از آنجا به بعد دیگر دردِ بی درمان میشود!
بلا به دور ...
دیدگاه ها (۲)

دختر، زودتر راه می رود زودتر به تکلم می افتد زودتر به سن تکل...

بیزارم از مردان سرزمینم ...از همان هایی که ادعای پاکی دارند ...

دنیا برای نرسیدنمان نقشه ها کشیدستاو نمیداند من برای رسیدن ب...

حال این شهر خراب است..و ندانم چه شده...ب گمانم که در این آبا...

تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .دستم سوخت و خون تراوش کرد .با...

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART²⁵(نایون+...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط