سبک نیمایی
(سبک نیمایی)
نه بانگِ خروسی، نه آوازِ رودی
فقط سوتِ ممتد، میانِ عمودی...
که از شیشه و سنگ، بنا گشته تا عرش
و من ماندهام رویِ این نرمِ بیفرش.
کجایند آن مردمانِ پیاده؟
کجا رفت آن زندگانیِ ساده؟
در این اتاقِ در بسته و سرد
منم وارثِ صدهزاران غم و درد.
بیول با همان هانبوک ابریشمی که حالا در برابر نورهای الئیدی سقف کمی رنگپریده به نظر میرسد لرزان ایستاده بود . صدای بسته شدن درِ سنگین عمارت هنوز در گوشش زنگ میزد بیول حالا تنها بود در دنیایی که هیچچیزش را نمیفهمد با مردی که همسر او نامیده میشود اما نگاهش مثل یخهای زمستانی چوسان سرد و برنده بود
مرد که کتوشلوار دستدوز و تیرهای به تن داشت فنجان قهوهاش را با ضربهای عصبی روی میز مرمر میکوبد. تهیونگ به همسرش نگاه کرد اما در ذهنش فقط خاطرات آن زنِ بدجنس مغرور و بیرحمی را دارد که قبل از این حادثه میشناخت. تهیونگ نمیدانست که آن چشمانِ پر از مکر حالا جای خود را به نگاهی معصوم ترسیده و لبریز از غربت داده بود .
تهیونگ با لحنی که بوی تنفر میداشت ، سکوت را شکست : حالا که تنها شدیم لازم نیست نقش بازی کنی. فکر کردی با این لباسهای مسخره و این سکوتِ نمایشی کارهای گذشتهات رو فراموش میکنم
تهیونگ قدمی به سمت دختر برمیداشت و بیول ناخودآگاه عقب میرود و پشتش به دیوارِ سرد و شیشهای میخورد
بیول میخواست بگه ٫ من آن کسی نیستم که تو میشناسی٫ ، میخواست بگوید که از دنیای شکوفههای گیلاس و ادبِ کنفوسیوسی آمده اما بغض گلویش را چنان میفشارد که کلمات در حنجرهاش میمیرند. او فقط به انگشترِ موروثیاش پناه میبرد و آن را میان انگشتانش فشار میدهد تا رعدوبرقِ ترس در سرش خاموش بشه او در میانهی جلال و جبروت سال ۲۰۲۶، تنهاترین موجود روی زمین بود در محاصرهی مردی که عاشقِ تصویرِ قدیمی او نیست و متنفر از کسی است که حالا در مقابلش ایستاده بود .. نگاه تهیونگ عصبی بود ولی آرام گفت : گمشو اتاقت اگه واقعا عوض شدیـ... ناگهانی سخنش نام تموم ماند اخم هایش تو هم رفت
مرد به قامت لرزان دختر در آن لباسهای ای که با قدیم هایش فرق داشت حتی این را از کدوم کهنه فروشی برداشته بود نگاه کرد، اما در چشمانش هیچ نشانی از دلسوزی نبود تنها خستگیِ مفرط و زخمی قدیمی موج میزد. او فنجان را با انگشتانی که از شدت عصبانیت سفید شده بودند فشار داد و حس میکرد دیوارهای این عمارت روی سرش خراب میشدند
سخنی نیمه تمام اش را در ذهنش تکرار کرد ٫ اگه تا وقتی میام مثل سابق باشی میفهمم که عوض نشدی و یک نقشه رمزگذاری در سرت داری ٫
درون قلب مرد ویرانهای از خاطراتِ تلخِ زنی بود که پیش از این در این کالبد زندگی میکرد.تهیونگ به یاد میآورد که چگونه این زن با هر کلامش سمی در زندگیش می ریخت چگونه با تکبرش غرور او را در هم شکسته بود و حالا... حالا که خواهرش رفته بود سکوتِ خانه برای او نه آرامش بلکه شکنجه بود. هرچی هم شده بود اون خواهرش بود
تهیونگ با خود تکرار کرد ٫ چطور میتونه اینقدر ماهرانه نقش یک موجود بیگناه رو بازی کنه چطور آن نگاهِ مکار حالا اینطور معصومانه به زمین دوخته شده ها ٫
نه بانگِ خروسی، نه آوازِ رودی
فقط سوتِ ممتد، میانِ عمودی...
که از شیشه و سنگ، بنا گشته تا عرش
و من ماندهام رویِ این نرمِ بیفرش.
کجایند آن مردمانِ پیاده؟
کجا رفت آن زندگانیِ ساده؟
در این اتاقِ در بسته و سرد
منم وارثِ صدهزاران غم و درد.
بیول با همان هانبوک ابریشمی که حالا در برابر نورهای الئیدی سقف کمی رنگپریده به نظر میرسد لرزان ایستاده بود . صدای بسته شدن درِ سنگین عمارت هنوز در گوشش زنگ میزد بیول حالا تنها بود در دنیایی که هیچچیزش را نمیفهمد با مردی که همسر او نامیده میشود اما نگاهش مثل یخهای زمستانی چوسان سرد و برنده بود
مرد که کتوشلوار دستدوز و تیرهای به تن داشت فنجان قهوهاش را با ضربهای عصبی روی میز مرمر میکوبد. تهیونگ به همسرش نگاه کرد اما در ذهنش فقط خاطرات آن زنِ بدجنس مغرور و بیرحمی را دارد که قبل از این حادثه میشناخت. تهیونگ نمیدانست که آن چشمانِ پر از مکر حالا جای خود را به نگاهی معصوم ترسیده و لبریز از غربت داده بود .
تهیونگ با لحنی که بوی تنفر میداشت ، سکوت را شکست : حالا که تنها شدیم لازم نیست نقش بازی کنی. فکر کردی با این لباسهای مسخره و این سکوتِ نمایشی کارهای گذشتهات رو فراموش میکنم
تهیونگ قدمی به سمت دختر برمیداشت و بیول ناخودآگاه عقب میرود و پشتش به دیوارِ سرد و شیشهای میخورد
بیول میخواست بگه ٫ من آن کسی نیستم که تو میشناسی٫ ، میخواست بگوید که از دنیای شکوفههای گیلاس و ادبِ کنفوسیوسی آمده اما بغض گلویش را چنان میفشارد که کلمات در حنجرهاش میمیرند. او فقط به انگشترِ موروثیاش پناه میبرد و آن را میان انگشتانش فشار میدهد تا رعدوبرقِ ترس در سرش خاموش بشه او در میانهی جلال و جبروت سال ۲۰۲۶، تنهاترین موجود روی زمین بود در محاصرهی مردی که عاشقِ تصویرِ قدیمی او نیست و متنفر از کسی است که حالا در مقابلش ایستاده بود .. نگاه تهیونگ عصبی بود ولی آرام گفت : گمشو اتاقت اگه واقعا عوض شدیـ... ناگهانی سخنش نام تموم ماند اخم هایش تو هم رفت
مرد به قامت لرزان دختر در آن لباسهای ای که با قدیم هایش فرق داشت حتی این را از کدوم کهنه فروشی برداشته بود نگاه کرد، اما در چشمانش هیچ نشانی از دلسوزی نبود تنها خستگیِ مفرط و زخمی قدیمی موج میزد. او فنجان را با انگشتانی که از شدت عصبانیت سفید شده بودند فشار داد و حس میکرد دیوارهای این عمارت روی سرش خراب میشدند
سخنی نیمه تمام اش را در ذهنش تکرار کرد ٫ اگه تا وقتی میام مثل سابق باشی میفهمم که عوض نشدی و یک نقشه رمزگذاری در سرت داری ٫
درون قلب مرد ویرانهای از خاطراتِ تلخِ زنی بود که پیش از این در این کالبد زندگی میکرد.تهیونگ به یاد میآورد که چگونه این زن با هر کلامش سمی در زندگیش می ریخت چگونه با تکبرش غرور او را در هم شکسته بود و حالا... حالا که خواهرش رفته بود سکوتِ خانه برای او نه آرامش بلکه شکنجه بود. هرچی هم شده بود اون خواهرش بود
تهیونگ با خود تکرار کرد ٫ چطور میتونه اینقدر ماهرانه نقش یک موجود بیگناه رو بازی کنه چطور آن نگاهِ مکار حالا اینطور معصومانه به زمین دوخته شده ها ٫
- ۳۹۳
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط