رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۲
-برو کنار مامان بشین بچه ننه، نمیخوام ریختتو
ببینم.
چپ چپ بهم نگاه کرد.
-چه مرگت شده؟
با حرص بهش نگاه کردم.
-خاك تو سرت کنند که مثلا خواهرمی، چند وقته
منو ندیدي؟
شونهاي بالا انداخت.
_فکر کنم یه چند هفتهاي بشه.
محکم پس سرش زدم که صورتش جمع شد و
دستشو پشت سرش گذاشت.
-نباید بیان سلام کنند؟
پوزخندي زد.
-تو برو بچسب به همون محدثه و عطیهت!
نیشخندي زدم.
-حسودي میکنی؟
با حرص کیفشو برداشت.
_اصلا من رفتم
منتظر شد بگم نرو اما وقتی دید نمیگم بلند و با حرص به سمت نجلا رفت.
با حس خوبی که از حرص دادنش نصیبم شده بود پا
روي پا انداختم و لبخندي زدم.
آخیش، دلم خنک شد.
خیر سرش پونزده سالشه؛ اینقدر بیفرهنگه!
همه باهم حرف میزدند و سر و صدایی تو سالن راه
انداخته بودند.
به مهرداد نگاه کردم که دیدم بهم زل زد.
لبخندي زدم اما نگاهم به کنارش افتاد که با یادآوري
ماهان لبخندم کم رنگتر شد.
خدا لعنتت کنه سحر.
مهرداد نگاهی به کنارش انداخت اما انگار فهمید دارم به چی فکر میکنم که لبخندش جمع شد و
جاشو به غم توي چشمهاش داد.
با دویدن آوا به سمتش بهش نگاه کردیم.
دستهاشو از هم باز کرد که مهرداد لبخند کم
رنگی زد و بغلش کرد و روي پاش نشوند.
آوا یه چیزي در گوشش گفت که حرص چشمهاشو
پر کرد و عقب کشید.
فهمیدم که گفت: چی میگی بچه؟
آوا به من اشاره کرد که ابروهام بالا پریدند.
دستشو دور گردن مهرداد انداخت و سرشو بالا و
پایین کرد.
مهرداد دندونهاشو روي هم فشار داد که از چهرهش خندم گرفت.
این بچهی چهار ساله رو ببین بخدا!
با باز شدن در و ورود یه نگهبان یه عده پشت سرش
ریختند داخل که همه بلند شدند.
محکم به پیشونیش زدم.
بالاخره اومدند، یا خدا!
با استرس بلند شدم.
مهرداد رو دیدم که اخم ریزي رو پیشونیش بود.
همه به سمت اون قوم رفتند و بازم سالن از صدا
ترکید.
اونا مثل خانوادهی آقا محسن اینقدر پر جمعیت
نبودند، بیشترم نوهی کوچیک داشتند.
به اجبار به سمت بقیه رفتم.
هر جایی که مامان سلام میکرد منم پشت سرش
سلام میکردم.
با رسیدن به مامان ایمان لبخندي روي لبم نشست.
اول با مامان سلام کرد و نگاهش که به من افتاد انگار
گل از گلش شکفت..
بغلم کرد.
-سلام، نمیدونید چقدر خوشحالم که شما رو میسلام
عزیزم.
بینم.
از بغلش بیرون اومدم.
-منم خیلی خوشحالم
به مامانم اشاره کردم.
_مامانم.
با خوشرویی گفت: هزار ماشااالله چه خانمی تربیت
کردید.
مامان با لبخند عمیقی گفت: شما لطف دارید.
با صداي ایمان بهش نگاه کردم.
لعنتی عجب تیپی زده بود! درست مثل مهرداد
خوشتیپه.
-سلام.
لبخندي زدم.
_سلام
با یادآوري مهرداد لبمو گزیدم و زود به اطراف نگاه
کردم اما خداروشکر اینورا نبود.
مامان ایمان به ایمان اشاره کرد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۳-مطهره خانم با ایمان ما هم کلاسین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۴پس میوفتادم انداخت و بعد رو به او...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۱نگاهم به سپیده خورد که با یه پوزخ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۰یه دفعه به شدت بلند شد که با ترس ...

وقتی جلوی پدر مادرت میبوست....به فامیلا نگاه کردم. کوک فشاری...

وقتی بچه هاتون ...کوک ماشین رو پارک کرد و سمتمون اومد . دست ...

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط