آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد
part 32

ویوی جونگکوک

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

سه...

دو...

یک...

مردی از تاریکی بیرون پرید.

من سریع ا. ت رو کنار کشیدم.

درگیری شروع شد.

چند لحظه بعد، مرد روی زمین افتاد.

اما نفر دوم از پشت سرم ظاهر شد.

ا. ت: جونگکوک!

برگشتم.

مرد به سمت من حمله کرد.

قبل از اینکه به من برسد، ا. ت یک جعبه فلزی از روی میز برداشت و محکم به دستش زد.

مرد: آخ!

من: ...

ا. ت: چی؟

جونگکوک: تو...

ا. ت: چی؟

جونگکوک: تو با جعبه زدی توی دستش؟

ا. ت: آره.

جونگکوک: چرا؟

ا. ت: چون تو گفتی کنار تو بمونم، نگفتی فقط وایسم و نگاه کنم.

جونگکوک چند ثانیه بهش خیره شد.

بعد مرد را کنار زدم.

جونگکوک: برو.

ا. ت: کجا؟

جونگکوک: فرار کن!

ا. ت: با تو؟

جونگکوک: معلومه!

ا. ت: پس چرا گفتی برو؟!

جونگکوک: ا. ت!

ا. ت: باشه، باشه!

دستش را گرفتم و با هم به سمت پله‌ها دویدیم.

ویوی ا. ت

به پایین پله‌ها رسیدیم.

در اصلی بسته بود.

جونگکوک به سمت در رفت.

قفل بود.

جونگکوک: لعنتی.

ا. ت: گفتی فحش نده.

جونگکوک: کی گفتم؟

ا. ت: نمی‌دونم، ولی حس کردم باید بگم.

جونگکوک: ا. ت!

از پشت سرمون صدای قدم‌ها نزدیک شد.

جونگکوک به اطراف نگاه کرد.

بعد چشمش به یک در کوچک افتاد.

جونگکوک: اونجا.

ا. ت: کجا؟

جونگکوک: بیا!

در رو باز کردیم.

وارد یک راهروی باریک و تاریک شدیم.

در پشت سرمون بسته شد.

چند ثانیه فقط صدای نفس‌هامون شنیده می‌شد.

ا. ت: اینجا خیلی باریکه.

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: خیلی تاریکه.

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: من از جاهای تاریک و تنگ خوشم نمیاد.

جونگکوک فوراً برگشت سمتم.

جونگکوک: ا. ت؟

اما قبل از اینکه چیزی بگم...

صدای مرد از بلندگوی کوچکی داخل راهرو پخش شد:

مرد: حالا ببینیم جئون جونگکوک چقدر واقعاً مراقب توست.

چراغ‌های راهرو خاموش شدند.

و در پشت سرمون...

قفل شد.
ادامه
لایک15کامنت10
دیدگاه ها (۹)

توصیه میکنم هدفونو بزارین و به صدای ارامش بخشش گوش بدین✨🥹#جی...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 31ویوی جونگکوکنگاهم به سمت دور...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 30ویوی ا. تبه تصویر روی صفحه خ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart29ویوی جونگکوکچند دقیقه بعد به ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط