اینکه نمیتونم داستان بنویسم واقعا برام دردناکه...
اینکه نمیتونم داستان بنویسم واقعا برام دردناکه...
وقتی داستان هایی که نوشتمو پاره میکنن دیگه نمیتونم بنویسم در اون حدی رسیدم که حتی آهنگامو پاره کردم.
ذهنم پر از داستانه ولی نمیتونم بنویسم حتی اگه بنویسم هم یا مسخره میشم یا طرد البته دوستام تشویقم کردن ولی من دیگه نوشته هامو ادامه ندادم .
حتی نمیتونم گیتار بزنم...
چیزی که برام عجیبه اینه که دیگه نمیتونم گریه کنم 🙂
نسبت به اتفاقات فقط میتونم بخندم 😃
وقتی داستان هایی که نوشتمو پاره میکنن دیگه نمیتونم بنویسم در اون حدی رسیدم که حتی آهنگامو پاره کردم.
ذهنم پر از داستانه ولی نمیتونم بنویسم حتی اگه بنویسم هم یا مسخره میشم یا طرد البته دوستام تشویقم کردن ولی من دیگه نوشته هامو ادامه ندادم .
حتی نمیتونم گیتار بزنم...
چیزی که برام عجیبه اینه که دیگه نمیتونم گریه کنم 🙂
نسبت به اتفاقات فقط میتونم بخندم 😃
- ۹۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط