ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۱۵

تا پایان دبیرستانم رو با عذاب وجدان از درد کشیدن و خستگي مامان گذروندم اما بعدش دیگه نمیتونستم..دیگه نمیتونستم تنهاش بذارم و برم دانشگاه و دنبال ارزوهام.. درس به دردم نمیخورد
ارزوهام رو دفن کردم و منم شروع به کار کردم. تا اینکه..
۳ سال بعد از زنداني شدن پدرم توي زندان فوت شد.. قلبش گرفت و آنن فوت شد. ۲ سال پیشم مامان.. الان ۲ساله خوابیده..
فك كنم اونم خسته بود. اونم کمبود خواب و آرامش داشت.. حالا بهش رسیده.. هق هق پردردی کردم
میسپاره؟ این همه آدم. این همه دختر..
نگاه خیره و خاکستری تو ذهنم نقش بست اون چشما..نوعشون.. یه راز و یه داستان پشتشون داشتن و میترسیدم داستانش وحشتناك باشه.. ولي..حداقل باید شانسم رو امتحان کنم.. شنیدنش که ضرری نداره.
فقط میشنوم و اگه دوست نداشتم قبول نمیکنم.. اون که نمیتونه مجبورم
کنه... اره..باید بهش زنگ بزنم
تند از جام بلند شدم و دست به جیبام زدم که یادم افتاد کارتشو انداختم دور. دویدم سمت سطل اشغال..
اي والي.. اشغالها رو گذاشتم دم در
خدا کنه هنوز نبرده باشنش.. سریع و با دلشوره دویدم بیرون.
کیسه اشغالم هنوز جلوي در بود.
هول بازش کردم و تند تند بینشون دنبال کارتش گشتم. يکي داشت رد میشد که بهم نچ نچي کرد.
اخم کردم و به گشتنم ادامه دادم که بالاخره هر دو تیکه
شو پیدا کردم.
با چندشي برشون داشتم و رفتم داخل..
دستمو چندبار شستم و کارتا رو با دستمال گرفتم و به هم نزدیکشون کردم تا شماره موبایل روش خوانا بشه و با گوشیم شماره شو گرفتم.
دو دل زل زدم به شماره
یه ترس و اضطراب بدي داشتم.. انگار واقعا میدونستم چیزی که در انتظارمه و چیزهایی
دیدگاه ها (۲)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 135♡⁠。⁠)⁩اروم س...

ارامش محال part 2

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 133 End ・⁠]⁠ᕗنگام ازم گرفت و...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۲" در آغوش رویای آبی ات "...

محو زیبایی او پارت ۳۴ویو ته یونگ توی ماشین بابام بودن صندلی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط