بگو چقدر مانده تا شکفتن زمهریر زمستان؟ تا سقوط هزاران هزا
بگو چقدر مانده تا شکفتن زمهریر زمستان؟ تا سقوط هزاران هزار برگ دفتر خاطرات خزان؟ راستی ، چقدر مانده تا باران؟ بگو چقدر مانده که بی تابم از این غروبهای سلانه سلانه آفتاب از این طلوع های معطل بی خواب ، بگو چقدر مانده تا ریسه قندیل بر تن مهتاب؟ تا پرسه های بی قید و خنده های مستانه؟ تا جستجوی هیچ در کوچه باغ غرق ترانه ! تا کشف اندوه لبخند مادرانه تا باور یک سقف امن، تا خانه؟ بگو چقدر مانده که گم کرده راهم، چند نعره جانانه مانده به سکوت، تا تمام شدن این وحشت سقوط؟ راستی، چقدر مانده تا تابوت؟ میخندم، به هرآنچه که مانده میخندم، به هرچه که هست به سراب و نقاب میخندم ، به نمایش به سفسطه به کتاب می خندم . آری به هرچه که درد است میخندم. به کوچه ای که بی جوان مرد است میخندم. میخندم به بخاری به خانه ای که در نبودنش سرد است میخندم...
- ۱.۳k
- ۰۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط