«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۴۲
تایم ناهار بود.
کسل از شرکت اومدم بیرون و رفتم تو محوطه که یه
دفعه چشمم خورد به ماشین مدل بالاي نقره ايش.. مجبورم کرد کلی پول کارواشش رو بدم،هموني
که هموني
که هر روز عین بز باهاش از کنارم رد میشه و محل سگ
بهم نمیده.
باشه.. باشه اقاي مهندس.. وقت تسویه حسابه..
اسم منو یادت نمیاد اره؟ که ژاکلین اره؟ کنار ماشینش وایستادم و محتاط دور و برم رو نگاه کردم.
هیچ کس نبود.
به چرخاش نگاه کردم.
دوتاي جلويش كافي بود..
پلک زدم که هر دوشون ترکیدن و بادشون شروع شد به
خالي شدن.
لبخند شادي زدم و دستامو پشتم قفل کردم و برگشتم
داخل.
حقته.
وقتي ساعت کارمون تموم شد و تهیونگ راه افتاد سمت
ماشینش منم دنبالش رفتم.
دوست داشتم قیافه شو وقتي دوتا چرخ ترکیده رو میبینه
ببینم..
با دیدن چرخای ماشین چشماشو بست و کلافه دست به
چشماش کشید.
عصبي وخسته بود..
یه کم دلم سوخت براش ولي خودش باعثش شده.. اگه مثل ادم برخورد میکرد اینطوری نمیکردم
برگشت و با دیدن من عصبي و شاکي گفت: چیه؟ فیلمه؟ دندونامو به هم فشردم و با حرص گفتم: فیلمم بود اخه با
بازي تو حوصله سر بر میشد..اه..
و از کنارش رد شدم. جلوي شركت و ایستادم که تاکسی بگیرم که دیدم نگهبان
رو صدا زد.
زیر چشمی نگاش کردم.
يه چيزايي بهش گفت و بعد کلافه اومد با کمی فاصله از
من منتظر تاکسی شد.
لبخند گشادي زدم و گفتم بالاخره ميفهمي تاكسي نشيني
چه حس و حالی داره مهندس..
part ۱۴۲
تایم ناهار بود.
کسل از شرکت اومدم بیرون و رفتم تو محوطه که یه
دفعه چشمم خورد به ماشین مدل بالاي نقره ايش.. مجبورم کرد کلی پول کارواشش رو بدم،هموني
که هموني
که هر روز عین بز باهاش از کنارم رد میشه و محل سگ
بهم نمیده.
باشه.. باشه اقاي مهندس.. وقت تسویه حسابه..
اسم منو یادت نمیاد اره؟ که ژاکلین اره؟ کنار ماشینش وایستادم و محتاط دور و برم رو نگاه کردم.
هیچ کس نبود.
به چرخاش نگاه کردم.
دوتاي جلويش كافي بود..
پلک زدم که هر دوشون ترکیدن و بادشون شروع شد به
خالي شدن.
لبخند شادي زدم و دستامو پشتم قفل کردم و برگشتم
داخل.
حقته.
وقتي ساعت کارمون تموم شد و تهیونگ راه افتاد سمت
ماشینش منم دنبالش رفتم.
دوست داشتم قیافه شو وقتي دوتا چرخ ترکیده رو میبینه
ببینم..
با دیدن چرخای ماشین چشماشو بست و کلافه دست به
چشماش کشید.
عصبي وخسته بود..
یه کم دلم سوخت براش ولي خودش باعثش شده.. اگه مثل ادم برخورد میکرد اینطوری نمیکردم
برگشت و با دیدن من عصبي و شاکي گفت: چیه؟ فیلمه؟ دندونامو به هم فشردم و با حرص گفتم: فیلمم بود اخه با
بازي تو حوصله سر بر میشد..اه..
و از کنارش رد شدم. جلوي شركت و ایستادم که تاکسی بگیرم که دیدم نگهبان
رو صدا زد.
زیر چشمی نگاش کردم.
يه چيزايي بهش گفت و بعد کلافه اومد با کمی فاصله از
من منتظر تاکسی شد.
لبخند گشادي زدم و گفتم بالاخره ميفهمي تاكسي نشيني
چه حس و حالی داره مهندس..
- ۶۳۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط