راستش را بخواهی فاجعه رفتن "او" چیزی را تکان نداد...

راستش را بخواهی فاجعه رفتن "او" چیزی را تکان نداد...
من هنوز هم چای میخورم...
قدم میزنم...
هستم!
اما تلخ تر...
تنهاتر...
بی اعتماد تر...
دیدگاه ها (۳)

غصه دارنددست هایموقتیلمس آغوشَ‌ت راهر شب فقطخواب می بینند…

همه جا هستیدر نوشته هایمدر خیالمدر دنیایمتنها جایی که باید ب...

عزیز بودن آدم ها به این نیستکه وقتی می بینیشون چقدر از دیدنش...

♥☆★

می نویسمـ دوستتــ دارمـبخوان دلمـ برایتــ تنگــ شدهمی نویسم ...

قمار آخرقسمت سوم:خاموشیعمارت در تاریکی فرو رفته بود.لارا کنا...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 14بعد ازظهر، فلیکس برای قدم زدن ...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

debt (part 3)

RESPECT OR DIE : پارت دهم نیلا جلو رفت و پوشه را باز کرد...چ...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

پارت ششمآسا:اه...چان...فقط امیدوارم حق با تو باشهچان انگشت ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط