صبح از خواب بیدار میشوی و صورت نشسته زره جنگ میپوشی و آ

صبح از خواب بیدار می‌شوی و صورت نشسته زره جنگ می‌پوشی و آغاز به جنگیدن می‌کنی ...
با لشکرِ غم‌ها ، لشکرِ دلتنگی‌ها ، لشکرِ نگرانی ‌های آینده ، لشکرِ خاطرات ، لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکرِ مادیات ، لشکرِ شکست‌ها و اصلاً گاه لشکرِ خوشبختی‌ها و پیروزی‌ها ...
یک‌ روزهایی آدم به خودش می‌آید و می‌بیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده ‌است!
وسطِ این همه جنگ ، یک روز دلمان برای خودمان تنگ می‌شود ...
به آینه نگاه می‌کنیم و بعد خودمان را می‌بینیم که با بُغض ‌می‌گوید که " فلان فلان شده ، مگر برای من نمی‌جنگی؟ پس چرا من را نمی‌بینی؟!
چرا من را فراموش می‌کنی؟!
چرا وسطِ جنگ من را گُم می‌کنی؟!
چرا اصلاً به من شمشیر می‌زنی؟ "
الحق که بدترین نوع دلتنگی این است که آدم دلش برای خودش تنگ شود ...
این دلتنگیِ کذایی از دلتنگی برای مادر و پدر هم بدتر است...
یک‌ روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم
دستِ خودمان را بگیریم و ببریم گردش به صرفِ بستنی و چلوکباب ، بی هیچ جنگ و هیاهو...
دیدگاه ها (۷)

تبریک #شهریار عزیز دمت گرم

قبلا بهجای وای فای !!!کرسی ها خانوادهرودورهم جمع میکردیادش ب...

پنج شنبه...جمعه....شنبه!چه فرقی دارند وقتی سایه ات از سر روز...

"بارالها...نمی دانم روحم اکنون در کدامین قطعه از الحمد تو گی...

نظرم عوض شد !!!اگرررر چنین غلطی کردن !!!بعلاوه Netanyahu , ب...

بسم الله الرحمن الرحیم شهید زنده : ملت ایران با همه‌ وجود مر...

part.1۰.(سه سال بعد)&سه سال ازوقتی که جی یون رفت می گذشت اما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط