THE LIFE OF A WILD RABBIT
« THE LIFE OF A WILD RABBIT »
P4: ادامه ی روز(1)!
ماکوتو همراه برادراش در مسیر مدرسه بودن که یه جایی ایستادن، دلیل ایستادن این بود که رِن و الکس به مسیرشون اضافه شدن و همراهشون به مدرسه میرفتن. ماکوتو و رِن گرم گفت و گو و مسخره بازی بودن و الکس و هاروتو هم با هم حرف میزدن هر از گاهی الکس یواشکی به ماکوتو خیره میشد و تمام حرکاتش رو زیر نظر میگرفت. همه بالاخره به مدرسه رسیدن و هرکسی به کلاس خودش رفت. ماکوتو که درحال چیدن وسایلش روی میز بود یهو کسی اسمش رو صدا زد.
؟؟؟: ماکوتو!
ماکوتو: چته دایکی؟
دایکی: کِی قراره به اعترافم جواب بدی؟
ماکوتو: من که جوابتو دادم.
دایکی: اون نامه ای که نوشته بودی« شرمنده پسر جون من ازت خوشم نمیاد» نشد جواب.
ماکوتو: یا دست از سر من برمیداری یا میگم داداشام شب بیان سر وقتت.
دایکی: پوف فکر میکنی میتونی منو بترسونی؟ من که میدونم اونا فقط یه مشت پسر دیگه ان که ازت خوششون میاد.
ماکوتو و دایکی که هنوز درحال بحث کردن بودن، در حین بحث هاروتو دم در کلاس ماکوتو بود و اسم ماکوتو رو صدا زد.
هاروتو: ماکی دفتر طراحیت پیش من هنوز جا مونده بود برات آوردمش.
ماکوتو ذوق کرده از جاش بلند شد و رفت پیش هاروتو و ازش دفتر طراحیش رو گرفت و ازش تشکر کرد.
ماکوتو: مرسی داداشی.
دایکی: اوهو از کی تاحالا به پسرا میگی داداشی؟
هاروتو: این کیه ماکی؟
ماکوتو: هیشکی مهم نیست دیگه میتونی بری.
دایکی: بنده کسی هستم که اول به ماکوتو پیشنهاد داده برای اینکه نیمه ی گمشده ی من باشه.
هاروتو: عام میدونی که من داداششم درسته؟
دایکی: ماکوتو اصلا تک فرزنده نمیتونی ثابت کنی که برادرشی.
ماکوتو: داداشی هرکار میخوای باهاش بکن برام مهم نیست فقط زنده بمونه.
هاروتو: مرسی آبجی.
هاروتو دایکی رو با زور از کلاس با خودش بیرون برد و ماکوتو هم تونست یه نفس راحتی بکشه که کسی دیگه مزاحمش نمیشه.زنگ کلاس خورد و کلاسا شروع شدن،ماکوتو که منتظر معلم بود وارد کلاس شه ولی حس میکرد انگار یکی داره نگاهش میکنه که فهمید رِن داره خیره نگاهش میکنه. با گوشیش بهش پیام داد که بگه چیشده؟ و رِن هم گفت:«جدی به داداشت اجازه دادی هرکاری خواست با دایکی کنه؟» ماکوتو هم گفت آره که معلم وارد کلاس شد و همه دیگه ساکت شدن.
END OF P4!
P4: ادامه ی روز(1)!
ماکوتو همراه برادراش در مسیر مدرسه بودن که یه جایی ایستادن، دلیل ایستادن این بود که رِن و الکس به مسیرشون اضافه شدن و همراهشون به مدرسه میرفتن. ماکوتو و رِن گرم گفت و گو و مسخره بازی بودن و الکس و هاروتو هم با هم حرف میزدن هر از گاهی الکس یواشکی به ماکوتو خیره میشد و تمام حرکاتش رو زیر نظر میگرفت. همه بالاخره به مدرسه رسیدن و هرکسی به کلاس خودش رفت. ماکوتو که درحال چیدن وسایلش روی میز بود یهو کسی اسمش رو صدا زد.
؟؟؟: ماکوتو!
ماکوتو: چته دایکی؟
دایکی: کِی قراره به اعترافم جواب بدی؟
ماکوتو: من که جوابتو دادم.
دایکی: اون نامه ای که نوشته بودی« شرمنده پسر جون من ازت خوشم نمیاد» نشد جواب.
ماکوتو: یا دست از سر من برمیداری یا میگم داداشام شب بیان سر وقتت.
دایکی: پوف فکر میکنی میتونی منو بترسونی؟ من که میدونم اونا فقط یه مشت پسر دیگه ان که ازت خوششون میاد.
ماکوتو و دایکی که هنوز درحال بحث کردن بودن، در حین بحث هاروتو دم در کلاس ماکوتو بود و اسم ماکوتو رو صدا زد.
هاروتو: ماکی دفتر طراحیت پیش من هنوز جا مونده بود برات آوردمش.
ماکوتو ذوق کرده از جاش بلند شد و رفت پیش هاروتو و ازش دفتر طراحیش رو گرفت و ازش تشکر کرد.
ماکوتو: مرسی داداشی.
دایکی: اوهو از کی تاحالا به پسرا میگی داداشی؟
هاروتو: این کیه ماکی؟
ماکوتو: هیشکی مهم نیست دیگه میتونی بری.
دایکی: بنده کسی هستم که اول به ماکوتو پیشنهاد داده برای اینکه نیمه ی گمشده ی من باشه.
هاروتو: عام میدونی که من داداششم درسته؟
دایکی: ماکوتو اصلا تک فرزنده نمیتونی ثابت کنی که برادرشی.
ماکوتو: داداشی هرکار میخوای باهاش بکن برام مهم نیست فقط زنده بمونه.
هاروتو: مرسی آبجی.
هاروتو دایکی رو با زور از کلاس با خودش بیرون برد و ماکوتو هم تونست یه نفس راحتی بکشه که کسی دیگه مزاحمش نمیشه.زنگ کلاس خورد و کلاسا شروع شدن،ماکوتو که منتظر معلم بود وارد کلاس شه ولی حس میکرد انگار یکی داره نگاهش میکنه که فهمید رِن داره خیره نگاهش میکنه. با گوشیش بهش پیام داد که بگه چیشده؟ و رِن هم گفت:«جدی به داداشت اجازه دادی هرکاری خواست با دایکی کنه؟» ماکوتو هم گفت آره که معلم وارد کلاس شد و همه دیگه ساکت شدن.
END OF P4!
- ۳۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط