من خمارم ساقیا! پیمانه می‌خواهد دلم

من خمارم ساقیا! پیمانه می‌خواهد دلم
استکان پر کن، مِیِ جانانه می‌خواهد دلم

هِق‌هِقی امشب گلویم را نوازش می‌دهد
گریه دارد چشمهایم، شانه می‌خواهد دلم

شمعِ من! جرات بده تا لحظه‌ای پر، وا کنم
باز بی پرواییِ پروانه می‌خواهد دلم

شهرزادِ قصه و لیلای مجنون، حرف بود
داستان‌هایی بجز افسانه می‌خواهد دلم

نذر نازت می‌شوم، آغوش وا کن زودتر
یک بغل معشوقه‌ی فتانه می‌خواهد دلم

از لبانت وحی نازل می‌شود؛ قدری بخند
آیه‌ای هم رنگ با حنانه می‌خواهد دلم

آخر فرمانبری از عقل، سرگردانی است
مثل عاکف حالتی دیوانه می خواهد دلم
دیدگاه ها (۱)

باتو هستم ای غریبه،آشنایم میشوی؟آشنای گریه های بی ریایم میشو...

من بی بهانه و هوسی عاشقت شدمبا هر تپیدن و نفسی عاشقت شدمچت...

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته امیعنی از عمر گران هیچ نین...

من پر از دردم بیا ،یک ذره دلداری بدهفصل پایانی به این دوری ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط