من توی روستا زندگی میکنم و عاشق زنی شدم که اوقاتش را توی

من توی روستا زندگی میکنم و عاشق زنی شدم که اوقاتش را توی شهر می‌گذراند .
بدین سبب ، روز های سرد زمستان را با بی خوابی ، دچار سوزش چشم می‌شوم .
دچار کسالت و از هرچیزی بیزار میشوم .
از خانه بیرون میروم و صدای سرسام آور دلتنگی از پشت کوه ها می آید .
که هوا بسیار سرد میشود و همهٔ روستاییان وحشت زده از سرماخوردگی به لانه های آجری گرمشان پناه میبرند .
آنجا ، خیابان های روستا ، خلوت ترین حالت را به خود میگیرد .
و آنجا بازهم دلتنگی به سراغم میآید .

2
او کجا ؟    به درون ِ شهر ...
پا به پای یک آسمان خراش ، از همان ها که بیشترش از شیشه و کریستال ساخته شده .
و بر دامنه اش ، آن زن ایستاده .
موهای کوتاهِ چتری ،  سکوتِ بسیار طولانی ای دارد ، به گونه ای ک حرف زدنش را گاهی فراموش میکنم .
یک سکوت که متعلق است به موسیقیِ در عمیق ترین لایه های سکوت که تنها آنجا نواخته میشود .
او ، همین است که عاشقم کرده ...





بعد از آنکه ببینمش ، آن هم در یکی از ایستگاه های روستایی ، هر چه که باشد .
بسیار آرام از پله ها پایین می آیم و با تمام وجود به او نگاه میکنم .
- : میدانی چند ساله که ندیدمت ؟
- : می‌دونم
به طرفش دویده و محکم بدنش را در آغوش میگیرم .
او ساکت است ، شاید میترسد که بغض کند و تا ماه های بعد از آن ، خودش را سرزنش کند ...


و این یک خیال پردازی است ؟
آه ...
زمستان بی رحم تر از همیشه است .
و چرا باید گرمای او را شدیدا در سیگار حس کنم ؟
گویی نفس های اوست ...
به تمامِ جهانم شرط می‌بندم ، که پس از او ، هر سیگاری جان داد ...
جانِ یک آدم را ...
دیدگاه ها (۰)

گور پدر خانه

زنی که خودکشی کرد

یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط