Part 1

باران شدیدی روی خیابان‌های سئول می‌بارید.
آنا درحالی‌که یک چمدان بزرگ را پشت سرش می‌کشید، برای چندمین بار به آدرس داخل گوشی‌اش نگاه کرد.

ـ «خب… یا من گم شدم، یا این خونه واقعاً ته دنیاست.»

چمدان را کنار پایش گذاشت و نفس عمیقی کشید
.

امروز قرار بود بالاخره از خانه‌ی قبلی‌اش اسباب‌کشی کند. اجاره‌ی خانه‌ی جدید به‌تنهایی برایش زیاد بود و به همین دلیل تصمیم گرفته بود با یک هم‌خانه زندگی کند.

مشکل فقط یک چیز بود.

او هنوز هم‌خانه‌اش را ندیده بود.

آنا دوباره به پیام دوستش نگاه کرد.

«نگران نباش. آدم خوبیه. فقط یکم کم‌حرفه.»

آنا زیر لب گفت:

ـ «یکم
؟ امیدوارم حداقل جواب سلام آدمو بده.»

چند دقیقه بعد، بالاخره ساختمان موردنظر را پیدا کرد.

جلوی در ایستاد و زنگ زد.

چند ثانیه گذشت.

هیچ خبری نشد.

دوباره زنگ زد.

این بار صدای قدم‌هایی از داخل خانه شنیده شد.

در باز شد.

پسری بلندقد با لباس‌های مشکی جلوی در ایستاده بود. موهای مشکی‌اش کمی نامرتب بود و چهره‌اش آن‌قدر جدی به نظ
ر می‌رسید که آنا برای لحظه‌ای حرفش را فراموش کرد.

پسر نگاه کوتاهی به او و بعد به چمدانش انداخت.

ـ «کیم آنا؟»

آنا سریع سر تکان داد.

ـ «بله! خودمم.»

ـ «بیا داخل.»
همین
نه خوش‌آمدی، نه لبخندی.
آنا چمدانش را برداشت و وارد خانه شد.
نگاهی به اطراف انداخت.
خانه بزرگ‌تر از چیزی بود که انتظار داشت؛ مرتب، ساکت و تقریباً خالی از
وسایل اضافه.

آنا چمدانش را کنار دیوار گذاشت.

ـ «تو جئون جونگ‌کوکی؟»

پسر بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:

ـ «آره.»

ـ «من آنا هستم.»

جونگ‌کوک بالاخره نگاهش کرد.

ـ «می‌دونم.»

آنا چند لحظه ساکت ماند.

ـ «آها… خب، خیلی خوب.»

جونگ‌کوک به سمت راهرو رفت.

ـ «اتاقت سمت چپه.»

آنا پشت سرش راه افتاد.

ـ «قوانین خاصی داریم؟»

جونگ‌کوک ایستاد و برگشت.

ـ «قوانین؟»

ـ «آره. مثلاً ساعت خواب، مهمون آوردن، استفاده از آشپزخونه… از این چیزا.»

جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره شد.

ـ «فقط مزاحم من نشو.»

آنا ابروهایش را بالا برد.

ـ «همین؟»

ـ «همین.»

آنا لبخند زد.

ـ «آسون بود.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت و به سمت اتاق خودش رفت.
آنا درحالی‌که وارد اتاق جدیدش می‌شد، آرام گفت:

ـ «فکر کنم با این یکی قراره روزهای خیلی جال
بی داشته باشم.»

در اتاق را بست.

چند دقیقه بعد، صدای کشیده‌شدن چمدان در راهرو پیچید.
جونگ‌کوک که روی مبل نشسته بود، برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. دختری که حتی یک ساعت هم از ورودش نگذشته بود، تمام فضای خانه را پر کرده بود.
و جونگ‌کوک هنوز نمی‌دانست این هم‌خانه‌ی پرحرف قرار است چقدر
دیدگاه ها (۰)

بچه ها این قسمت از رمان جا نشد گفتم اینجا بزارم : زندگی آرام...

رمان: «دختر کوچولوی من»

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط