آن دو چشمان سیاهت را به اشکت تر مکن

آن دو چشمان سیاهت را به اشکت تر مکن
قلب من خود درد دارد ، تو دگر بدتر مکن

اشک تو چون خنجری بر قلب زارم میزند
من ستم بسیار دیدم ، تو جفا دیگر مکن

مستی چشمان تو سرتر زصد جام می است
بیش از این باده به جامم ، در شب آخر مکن

پیش رویت از خجالت گل شده پرپر به باغ
زین که هستی پس دگر ، رویت تو زیباتر مکن

بوی عطر تو هنوزم بر تنم جا مانده است
تو مرا همچون خدایی ، بنده ات کافر مکن

از خدا خواهم ، به آغوشت دهم من جان خود
پس بیا امشب در آغوشم ، دگر جا سر مکن
دیدگاه ها (۷)

نازنیم رفته ای اما دعایت می کنماز میان نارفیقانم جدایت می کن...

‌ منم و یک دل درمانده که دیوانه ی توست و خیالی که پَریش از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط