***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
# پارت ۲۰: پناهی در میانِ طوفان
سکوتِ میان آنها، سنگینتر از گرمای آبِ استخر بود. جونگکوک، در حالی که با نگاهی لبریز از حقیقتهای تلخ و نگرانی به چشمان لیها خیره شده بود، با صدایی که از عمقِ قلبش میآمد، گفت: «لیها... من دلم برای اون صورت و اون رفتاری که پشت این نقابت پنهان شده تنگ شده. همون دختری که بدون این همه غرور حرف میزد.»
لیها هیچ حرفی نزد. او فقط ایستاده بود و به جونگکوک نگاه میکرد؛ مردی که حالا با تمام وجود، در برابرِ دیوارِ دفاعیِ او ایستاده بود.
جونگکوک ادامه داد، با لحنی که نه تهدید، که راهنمایی بود: «لیها، انتخاب با خودته. ولی اگه نظر من رو بخوای... بعضی موقعها پیشِ بعضی آدمها، غرور و سردی به درد نمیخوره. این همه سردی و این همه غرور... اینها واقعاً به کارت نمیاد، لیها.»
اشک در چشمان لیها حلقه زد. او میخواست فرار کند. تمام وجودش، مغزش، با فریاد به او میگفت: *«نرو! غرورت رو نذار کنار! نذار ببینن چقدر ضعیفی!»* اما در اعماقِ وجودش، قلبی که سالها زیر تپهی یخ دفن شده بود، با صدایی لرزان زمزمه میکرد: *«شاید اون هم پناه باشه و هم طوفان... اما مطمئن باش که برای تو، اون فقط پناهه. فقط انجامش بده... فقط یک بار...»*
در نهایت، دیوارهی دفاعی لیها فرو ریخت. او به سمت جونگکوک رفت و او را در آغوش کشید. سرش را روی سینهی او گذاشت و در حالی که بدنش از شدت گریهی بیصدا میلرزید، با صدایی شکسته گفت:
«جونگکوک... من خسته شدم. خسته شدم از اینکه به هر کسی اعتماد کردم و بهم ضربه زدن. میدونی چقدر سخته؟ اینکه هر بار بخوای به کسی تکیه بدی، اما اون آدم تو رو به اعماقِ یک پرتگاه پرتاب کنه؟ فکر میکنی من به پناه نیاز ندارم؟... منم پناه نمیخوام، ولی اینقدر ضربه خوردم که دیگه حاضر نیستم کسی پناهم باشه.»
او کمی از او فاصله گرفت، اما هنوز در آغوشش بود. با صدایی که از شدت خستگی، بیجان شده بود، ادامه داد: «من از غرور و این نگاههای سرد استفاده میکنم تا از خودم دفاع کنم. هزاران نفر توی صف بودن تا بهم نزدیک بشن، اما من همهشون رو رد کردم. فقط میخواستم خودم باشم... میخواستم اگه زمین خوردم، خودم بلند شم که بقیه چوب توی سرم نکنن. خسته شدم از آدمایی که فقط به فکر خودشونن، انگار من آدم نیستم، انگار من قلب ندارم که بشکنه یا احساسی ندارم...»
لیها نفس عمیقی کشید، انگار داشت آخرین ذرهی توانش را مصرف میکرد. «من فقط پناهی میخوام که توی روزهای سرد، برام پخشکنندهی گرما باشه. فقط همین... جونگکوک، این خیلی زیاده؟»
او سرش را بالا آورد. چشمانش که همیشه تیز و نافذ بود، حالا از اشک تار شده بود و دنیا را از پشتِ هالهای از مه میدید. جونگکوک، مستِ آن نگاهِ بیدفاع و پناه طلب، به چشمان او خیره ماند. او با لحنی که تمامِ هستیاش را به لیها پیشکش میکرد، زمزمه کرد: «پس من پخشکنندهی گرمات میشم، لیها...»
در این لحظه، لیها دیگر با غرورِ یک بانوی ثروتمند حرف نمیزد؛ او با نیازِ یک روحِ تنها حرف میزد. او با تمامِ وابستگی و عطشِ عاطفی که در وجودش داشت، دستش را به آرامی روی گردن جونگکوک گذاشت. با لرزش و ترسی عمیق—ترس از اینکه اگر این وابستگی را بپذیرد، دیگر هرگز نتواند رهایش کند—لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت.
او به گرمای لبهای جونگکوک که به لبهای سرد و یخزدهی او گرما میبخشید، نیاز داشت. او واقعاً به این بوسه، به این لمس، و به این حضور نیاز داشت. در آن لحظه، زیر نورِ ماه و در میانِ گرمای استخر، لیها برای اولین بار، نه یک ملکه، بلکه یک انسان بود که در آغوشِ طوفان، پناهش را پیدا کرده بود.
# پارت ۲۰: پناهی در میانِ طوفان
سکوتِ میان آنها، سنگینتر از گرمای آبِ استخر بود. جونگکوک، در حالی که با نگاهی لبریز از حقیقتهای تلخ و نگرانی به چشمان لیها خیره شده بود، با صدایی که از عمقِ قلبش میآمد، گفت: «لیها... من دلم برای اون صورت و اون رفتاری که پشت این نقابت پنهان شده تنگ شده. همون دختری که بدون این همه غرور حرف میزد.»
لیها هیچ حرفی نزد. او فقط ایستاده بود و به جونگکوک نگاه میکرد؛ مردی که حالا با تمام وجود، در برابرِ دیوارِ دفاعیِ او ایستاده بود.
جونگکوک ادامه داد، با لحنی که نه تهدید، که راهنمایی بود: «لیها، انتخاب با خودته. ولی اگه نظر من رو بخوای... بعضی موقعها پیشِ بعضی آدمها، غرور و سردی به درد نمیخوره. این همه سردی و این همه غرور... اینها واقعاً به کارت نمیاد، لیها.»
اشک در چشمان لیها حلقه زد. او میخواست فرار کند. تمام وجودش، مغزش، با فریاد به او میگفت: *«نرو! غرورت رو نذار کنار! نذار ببینن چقدر ضعیفی!»* اما در اعماقِ وجودش، قلبی که سالها زیر تپهی یخ دفن شده بود، با صدایی لرزان زمزمه میکرد: *«شاید اون هم پناه باشه و هم طوفان... اما مطمئن باش که برای تو، اون فقط پناهه. فقط انجامش بده... فقط یک بار...»*
در نهایت، دیوارهی دفاعی لیها فرو ریخت. او به سمت جونگکوک رفت و او را در آغوش کشید. سرش را روی سینهی او گذاشت و در حالی که بدنش از شدت گریهی بیصدا میلرزید، با صدایی شکسته گفت:
«جونگکوک... من خسته شدم. خسته شدم از اینکه به هر کسی اعتماد کردم و بهم ضربه زدن. میدونی چقدر سخته؟ اینکه هر بار بخوای به کسی تکیه بدی، اما اون آدم تو رو به اعماقِ یک پرتگاه پرتاب کنه؟ فکر میکنی من به پناه نیاز ندارم؟... منم پناه نمیخوام، ولی اینقدر ضربه خوردم که دیگه حاضر نیستم کسی پناهم باشه.»
او کمی از او فاصله گرفت، اما هنوز در آغوشش بود. با صدایی که از شدت خستگی، بیجان شده بود، ادامه داد: «من از غرور و این نگاههای سرد استفاده میکنم تا از خودم دفاع کنم. هزاران نفر توی صف بودن تا بهم نزدیک بشن، اما من همهشون رو رد کردم. فقط میخواستم خودم باشم... میخواستم اگه زمین خوردم، خودم بلند شم که بقیه چوب توی سرم نکنن. خسته شدم از آدمایی که فقط به فکر خودشونن، انگار من آدم نیستم، انگار من قلب ندارم که بشکنه یا احساسی ندارم...»
لیها نفس عمیقی کشید، انگار داشت آخرین ذرهی توانش را مصرف میکرد. «من فقط پناهی میخوام که توی روزهای سرد، برام پخشکنندهی گرما باشه. فقط همین... جونگکوک، این خیلی زیاده؟»
او سرش را بالا آورد. چشمانش که همیشه تیز و نافذ بود، حالا از اشک تار شده بود و دنیا را از پشتِ هالهای از مه میدید. جونگکوک، مستِ آن نگاهِ بیدفاع و پناه طلب، به چشمان او خیره ماند. او با لحنی که تمامِ هستیاش را به لیها پیشکش میکرد، زمزمه کرد: «پس من پخشکنندهی گرمات میشم، لیها...»
در این لحظه، لیها دیگر با غرورِ یک بانوی ثروتمند حرف نمیزد؛ او با نیازِ یک روحِ تنها حرف میزد. او با تمامِ وابستگی و عطشِ عاطفی که در وجودش داشت، دستش را به آرامی روی گردن جونگکوک گذاشت. با لرزش و ترسی عمیق—ترس از اینکه اگر این وابستگی را بپذیرد، دیگر هرگز نتواند رهایش کند—لبهایش را روی لبهای جونگکوک گذاشت.
او به گرمای لبهای جونگکوک که به لبهای سرد و یخزدهی او گرما میبخشید، نیاز داشت. او واقعاً به این بوسه، به این لمس، و به این حضور نیاز داشت. در آن لحظه، زیر نورِ ماه و در میانِ گرمای استخر، لیها برای اولین بار، نه یک ملکه، بلکه یک انسان بود که در آغوشِ طوفان، پناهش را پیدا کرده بود.
- ۳۶۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط