تا داستان چند خطی ترسناک

۱۶ تا داستانِ چند خطیِ ترسناک


۱*احساس کردم مادرم منو از آشپزخونه که طبقه پایین هست،صدا زد.درِ اتاقمو باز کردم که همون موقع در اتاق بغلی هم باز شدو مادرم بیرون اومدوبهم گفت:عزیزم منو صدا کردی؟...



۲*یه گربه خریده بودم که فقط بهم نگاه میکرد.امروز فهمیدم تمام مدت به پشت سرم ذل میزد...



۳*ساعت۱۲:۰۷شب یه زن با خنجر سینمو شکافت...یهو از خواب بیدار شدم...چشمم به ساعت افتاد...ساعت۱۲:۰۶شب بود...همون موقع در کمد دیواریم آهسته باز شد...



۴*یه مسئله ریاضی بدجور اعصابمو به هم ریخت.رفتم پیش بابام تاشاید اون بتونه حلش کنه.در اتاقشو زدم.گفت:بیاتو...رفتم داخل و درو پشت سرم بستم...دستم رو دستگیره در بود که یادم افتاد بابام ۶روزه رفته ماموریت و هنوز نیومده...



۵*با صدای چند ضربه به شیشه از خواب بیدار شدم،اول فکر کردم صدا از پنجره میاد،تا اینکه صدا رو از آیینه شنیدم...



۶*زنم که کنارم روی تخت خابیده بود ازم پرسید که چرا اینقدر سنگین نفس میکشم؟من سنگین نفس نمیکشیدم...



۷*با صدای بیسیمی که تو اتاق بچم هست بیدار شدم و شنیدم زنم داره براش لالایی میخونه،روی تخت جابه جا شدم و دستم خورد به زنم که کنارم خوابیده بود...



۸*هیچ چیز مثل خنده یه نوزاد زیبا نیست مگر اینکه ساعت ۱شب باشه و خونه تنها باشی...



۹*بچم رو بغل کردم و توی تختش گذاشتم که بهم گفت:بابایی زیر تخت رو نگاه کن هیولا نباشه منم واسه اینکه آرومش کنم زیرتخت رو نگاه کردم.زیر تخت بچمو دیدم که بهم گفت:بابایی یکی رو تخت منه...







۱۰*یک عکس از خودم که روی تختم خوابیدم تو گوشیم بود.من تنها زندگی میکنم...







۱۱*چراغ اتاقش روشنه اما من الان از سر خاکش برگشتم...







۱۲*در تمام زمانی که توی این خونه زندگی کردم حاضرم قسم بخورم بیشتر از درهایی که باز کردم،بستم...







۱۳*خوابیده بودم...ناگهان حرارت دستی رو به دور گردنم احساس کردم....به اطراف نگاه کردم؛کسی در آن نزدیکی نبود...







۱۴*اه اذیت نکن رضا،غلغلکم میاد،اینو به برادرم گفتم که نصفه شبی داشت پامو غلغلک میداد،وقتی دیم دست برادرم نیست پاشدم که بزنمش،ولی هیچکس تو اتاق نبود...







۱۵*آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بودکه ناگهان در زدند؟!!...
دیدگاه ها (۹)

همه ی آدم ها مثل ماه می مونن. قسمتای تاریکی دارن که هیچ وقت ...

اگه جوابم مثبت باشه چی 🤔🤔🤔🤔

حقیقت این بود. هرآنقدر که توانستیم، کسی را خوشحال کردیم، به ...

گفته بود چندسال که بگذره این حسه میپره، دیروز زنگ زدم بهش بگ...

بابایی{طابع قوانین ویسگون}ویو جین:آروم گذاشتمش رو تخت و پتو ...

in your eyes

تتو آرتیست من[part⁷]*کوک ویو*وقتی وارد عمارت شدیم، کل مدت ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط