ѽ

ѽ
نـه ...
ترسی در نگـآهش !!!
نـه ...
اضطرآبی در وجودش !!!
نـه ...
عـشقی در سرش !!!
نـه ...
دردی در دلـش !!
فقط شبـیه مـن قـدم مـی زنـد ،
سـآیـه ام ،
خـوش بــه حـآلش . . .
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

*شهریور، آهسته در گوش زمین می‌گوید:من آخرین نفس‌های تابستانم...

کلی کلام واسه پرتاب

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دومp.21 (روایت از زبان جونگ...

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۵: اعتراف زیر بارانیک ...

آمدی…بی‌صدا،مثل رد پای باران روی خاکِ خشکِ دلم.نه گفتی، نه ن...

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط