𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟴
هانا مطمئن بود بلک ربطی به ناپدید شدن لیرا داره ...
پس هانا برای مدت کوتاهی هدفی برای خودش مشخص کرد ..
میپرسید چه هدفی؟ فهمیدن حقیقت ، قوانین بازی و هویت واقعی بلک..
قوانین بازی؟ یعنی چی؟ هانا باید قوانین بازی که بلک راه انداخته بود پیدا میکرد تا درست کارشو انجام بده و برنده بازی بشه ...
اگه برنده بازی میشد هم جون سالم به در میبرد هم میفهمید برای لیرا چه اتفاقی افتاده و اون الان کجاست ..
شاید هم از شانس بسیارررر عالیش بتونه هدف های کثیف بلک و هویت واقعی اش مطلع بشه!
هانا که تقریبا ۴ سال هست کاراگاه شده تا حالا تو عمرش همچین پرونده پیچیده ای رو به چشم ندیده بود.
میتونست قسم بخوره این پرونده یکی از پیچیده ترین و سخت ترین پرونده توی دنیاست..
به هر حال این مهم نبود..
مهم اینکه کار نیمه تموم همکارانی که ناپدید شدن رو تموم کنه ..
حتا اگه در این راه جونش ، یکی از مهمترین چیزایی که داشت رو فدا کنه!
هانا یه پوزخندی زد که صد برابر چهره اش رو ترسناک تر کرده بود..
هانا که پوزخندش روی صورتش جا خوش کرده بود زیر لب خطاب به بلک گفت :
- پیدات میکنم عو*ضی میبینی که چطور بازی که خودت راه انداختی رو میبرم!
هانا برای تایید حرفاش سری تکون داد که در اسانسور دوباره باز شد و هانا اینبار به صفحه مشکی رنگ نگاهی انداخت که دید عدد 3 رو نمایش داده بود..
هانا یک نفس عمیقی کشید و جارو های تو دستش رو محکم تر گرفت و از اتاقک اهنی که رنگ طلایی به خود داشت خارج شد.
هانا مثل روح سرگردان میون تمام در ها میچرخید و دنبال در مشکی رنگی که انگار میون این همه در سفید رنگ خاص بنظر میومد بود..
راهرو که بی نهایت در ، در خودش جا داده بود از وقت های دیگه ترسناک تر بنظر میرسید ولی هانا فقط دنیال یکچیز میگشت!
اون در مشکی لعن*تی!
وقتی به انتهای راهرو رسید ناخوداگاه چشماش به سمت راست چرخید که با در مرموز مشکی رنگی که نوشته های سفید و قرمز رنگش که روی در چسبیده شده بود توجهش رو جلب کرد:
*ورود ممنوع🚷*
پس همون دری بود که ویکتوریا بهش گفته بود.
در مرموزی که کلی حرف و راز در خودش جا داده بود.
دری که حقیقت رو پنهان کرده بود.
هانا فقط تنها یک قدم با حقیقت فاصله داشت!
حقیقتی که هیچکس به زبون نمیاورد ، حقیقتی که همه ازش وحشت دارن ، حقیقتی که بخاطرش چند نفر ناپدید شدن مخصوصا دوست صمیمی اش تهیونگ!
(نویسنده : هانا احمق🥸)
هانا ادم بسیار صبوری بود اما الان؟ حرفشو نزنید هانا الان انقدری کنجکاوه که راجب حقیقت پنهان شده چیزی بفهمه که تو اون لحظه چیزی به نام صبر نمیشناخت..
هانا اصلا ادم عجولی نیست فقط تو اون لحظه چیزی به نام کنجکاوی داشت خفه اش میکرد و ذره ذره نفسش رو میگرفت..
هانا یه نفس عنیقی کشید و بدون اتلاف وقت فاصله بین خودش و در رو نابود کرد و سریع کلید رو از جیبش بیرون اورد و قفل در رو باز کرد.
شرط : ۴۵تا لایک ۴۰تا کامنت ۵تا بازنشر
#نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #جونگکوک #تهیونگ #رمان #داستان #فیکشن #فیک #تاوان_حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟴
هانا مطمئن بود بلک ربطی به ناپدید شدن لیرا داره ...
پس هانا برای مدت کوتاهی هدفی برای خودش مشخص کرد ..
میپرسید چه هدفی؟ فهمیدن حقیقت ، قوانین بازی و هویت واقعی بلک..
قوانین بازی؟ یعنی چی؟ هانا باید قوانین بازی که بلک راه انداخته بود پیدا میکرد تا درست کارشو انجام بده و برنده بازی بشه ...
اگه برنده بازی میشد هم جون سالم به در میبرد هم میفهمید برای لیرا چه اتفاقی افتاده و اون الان کجاست ..
شاید هم از شانس بسیارررر عالیش بتونه هدف های کثیف بلک و هویت واقعی اش مطلع بشه!
هانا که تقریبا ۴ سال هست کاراگاه شده تا حالا تو عمرش همچین پرونده پیچیده ای رو به چشم ندیده بود.
میتونست قسم بخوره این پرونده یکی از پیچیده ترین و سخت ترین پرونده توی دنیاست..
به هر حال این مهم نبود..
مهم اینکه کار نیمه تموم همکارانی که ناپدید شدن رو تموم کنه ..
حتا اگه در این راه جونش ، یکی از مهمترین چیزایی که داشت رو فدا کنه!
هانا یه پوزخندی زد که صد برابر چهره اش رو ترسناک تر کرده بود..
هانا که پوزخندش روی صورتش جا خوش کرده بود زیر لب خطاب به بلک گفت :
- پیدات میکنم عو*ضی میبینی که چطور بازی که خودت راه انداختی رو میبرم!
هانا برای تایید حرفاش سری تکون داد که در اسانسور دوباره باز شد و هانا اینبار به صفحه مشکی رنگ نگاهی انداخت که دید عدد 3 رو نمایش داده بود..
هانا یک نفس عمیقی کشید و جارو های تو دستش رو محکم تر گرفت و از اتاقک اهنی که رنگ طلایی به خود داشت خارج شد.
هانا مثل روح سرگردان میون تمام در ها میچرخید و دنبال در مشکی رنگی که انگار میون این همه در سفید رنگ خاص بنظر میومد بود..
راهرو که بی نهایت در ، در خودش جا داده بود از وقت های دیگه ترسناک تر بنظر میرسید ولی هانا فقط دنیال یکچیز میگشت!
اون در مشکی لعن*تی!
وقتی به انتهای راهرو رسید ناخوداگاه چشماش به سمت راست چرخید که با در مرموز مشکی رنگی که نوشته های سفید و قرمز رنگش که روی در چسبیده شده بود توجهش رو جلب کرد:
*ورود ممنوع🚷*
پس همون دری بود که ویکتوریا بهش گفته بود.
در مرموزی که کلی حرف و راز در خودش جا داده بود.
دری که حقیقت رو پنهان کرده بود.
هانا فقط تنها یک قدم با حقیقت فاصله داشت!
حقیقتی که هیچکس به زبون نمیاورد ، حقیقتی که همه ازش وحشت دارن ، حقیقتی که بخاطرش چند نفر ناپدید شدن مخصوصا دوست صمیمی اش تهیونگ!
(نویسنده : هانا احمق🥸)
هانا ادم بسیار صبوری بود اما الان؟ حرفشو نزنید هانا الان انقدری کنجکاوه که راجب حقیقت پنهان شده چیزی بفهمه که تو اون لحظه چیزی به نام صبر نمیشناخت..
هانا اصلا ادم عجولی نیست فقط تو اون لحظه چیزی به نام کنجکاوی داشت خفه اش میکرد و ذره ذره نفسش رو میگرفت..
هانا یه نفس عنیقی کشید و بدون اتلاف وقت فاصله بین خودش و در رو نابود کرد و سریع کلید رو از جیبش بیرون اورد و قفل در رو باز کرد.
شرط : ۴۵تا لایک ۴۰تا کامنت ۵تا بازنشر
#نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #جونگکوک #تهیونگ #رمان #داستان #فیکشن #فیک #تاوان_حقیقت
- ۴.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط