🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۱۰ | ناپدید شد
— جونگکوک؟
جوابی نیومد.
هانا با عجله برگشت سمت راهرو.
— جونگکوک!
هیچکس نبود.
گوشیش رو درآورد و زنگ زد.
یک بار...
دو بار...
سه بار...
خاموش بود.
هانا با نگرانی به اطراف نگاه کرد.
— نه... نه، امکان نداره.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
برگشت.
مردی که چند ساعت قبل توی خونهی قدیمی دیده بود، جلوی در ایستاده بود.
هانا یک قدم عقب رفت.
— تو کی هستی؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
— کسی که باید خیلی زودتر باهات حرف میزد.
— جونگکوک کجاست؟
— سؤال اشتباهی پرسیدی.
— پس سؤال درست چیه؟
مرد چند ثانیه نگاهش کرد.
— چرا جونگکوک تو رو انتخاب کرد؟
هانا اخم کرد.
— منظورت چیه؟
مرد جلو اومد.
— اون بهت نگفته چرا از بین این همه آدم، دقیقاً تو رو برای اون قرارداد انتخاب کرد؟
هانا چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
— چون جوابش توی همون شبیه که خاطراتت رو ازت گرفتن.
هانا دستش رو مشت کرد.
— تو دربارهی اون شب چی میدونی؟
— بیشتر از جونگکوک.
— پس بگو!
مرد خندید.
— عجله نکن.
یک فلش کوچک از جیبش بیرون آورد.
— اینو بگیر.
هانا با تردید نگاهش کرد.
— داخلش چیه؟
— حقیقت.
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
— نباید.
مرد فلش رو روی میز گذاشت.
— فقط نگاهش کن.
بعد برگشت سمت در.
هانا با عصبانیت گفت:
— صبر کن!
مرد ایستاد.
— جونگکوک رو تو بردی؟
— نه.
— پس کجاست؟
مرد برگشت و گفت:
— اگه خوششانس باشی، خودش برمیگرده.
بعد از ساختمان خارج شد.
هانا چند ثانیه به در خیره موند.
بعد فلش رو برداشت.
---
به خانه که برگشت، مستقیم سراغ لپتاپ رفت.
فلش رو وصل کرد.
فقط یک فایل داخلش بود.
2014_08_17.mp4
هانا روی فایل کلیک کرد.
تصویر تار بود.
یک اتاق قدیمی.
دو کودک داخل تصویر بودند.
هانا و جونگکوک.
هانا به صفحه نزدیکتر شد.
صدای خودش در کودکی شنیده شد:
— جونگکوک، قول بده هیچوقت تنهام نذاری.
پسر بچه جواب داد:
— قول میدم.
هانا لبخند زد.
اما ناگهان در تصویر، یک مرد وارد اتاق شد.
صورتش مشخص نبود.
صدای مرد بلند شد:
— وقتشه.
تصویر لرزید.
هانا به صفحه خیره موند.
مرد به سمت دوربین نگاه کرد.
و درست قبل از اینکه ویدیو قطع بشه...
هانا صدای پدرش رو شنید:
— اگر یه روز هانا همهچیز رو فراموش کرد، نذار جونگکوک بفهمه حقیقت کجاست.
ویدیو تمام شد.
هانا خشکش زد.
— یعنی... بابام از جونگکوک میترسیده؟
همون لحظه صدای باز شدن در خانه اومد.
هانا سریع برگشت.
جونگکوک وارد شد.
لباسش خاکی بود و روی صورتش خستگی دیده میشد.
هانا با عصبانیت جلو رفت.
— کجا بودی؟
جونگکوک مکث کرد.
— یه مسئله پیش اومد.
— تو منو تنها گذاشتی!
— مجبور شدم.
— نه! تو همیشه «مجبور میشی»!
جونگکوک ساکت موند.
هانا فلش رو بالا گرفت.
— اینو دیدم.
چشمهای جونگکوک با دیدن فلش تغییر کرد.
— از کجا آوردیش؟
— مهم نیست.
— هانا، اون فلش رو بده من.
— چرا؟
جونگکوک جلو اومد.
— چون نمیخوام بیشتر از این درگیر بشی.
هانا عقب رفت.
— من از همین الان درگیرم.
بعد با صدای آرومتری گفت:
— فقط یه چیز رو بهم بگو.
جونگکوک ایستاد.
— تو واقعاً از اول میدونستی من کیام؟
سکوت.
و همین سکوت...
برای هانا کافی بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۰ | ناپدید شد
— جونگکوک؟
جوابی نیومد.
هانا با عجله برگشت سمت راهرو.
— جونگکوک!
هیچکس نبود.
گوشیش رو درآورد و زنگ زد.
یک بار...
دو بار...
سه بار...
خاموش بود.
هانا با نگرانی به اطراف نگاه کرد.
— نه... نه، امکان نداره.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
برگشت.
مردی که چند ساعت قبل توی خونهی قدیمی دیده بود، جلوی در ایستاده بود.
هانا یک قدم عقب رفت.
— تو کی هستی؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
— کسی که باید خیلی زودتر باهات حرف میزد.
— جونگکوک کجاست؟
— سؤال اشتباهی پرسیدی.
— پس سؤال درست چیه؟
مرد چند ثانیه نگاهش کرد.
— چرا جونگکوک تو رو انتخاب کرد؟
هانا اخم کرد.
— منظورت چیه؟
مرد جلو اومد.
— اون بهت نگفته چرا از بین این همه آدم، دقیقاً تو رو برای اون قرارداد انتخاب کرد؟
هانا چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
— چون جوابش توی همون شبیه که خاطراتت رو ازت گرفتن.
هانا دستش رو مشت کرد.
— تو دربارهی اون شب چی میدونی؟
— بیشتر از جونگکوک.
— پس بگو!
مرد خندید.
— عجله نکن.
یک فلش کوچک از جیبش بیرون آورد.
— اینو بگیر.
هانا با تردید نگاهش کرد.
— داخلش چیه؟
— حقیقت.
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
— نباید.
مرد فلش رو روی میز گذاشت.
— فقط نگاهش کن.
بعد برگشت سمت در.
هانا با عصبانیت گفت:
— صبر کن!
مرد ایستاد.
— جونگکوک رو تو بردی؟
— نه.
— پس کجاست؟
مرد برگشت و گفت:
— اگه خوششانس باشی، خودش برمیگرده.
بعد از ساختمان خارج شد.
هانا چند ثانیه به در خیره موند.
بعد فلش رو برداشت.
---
به خانه که برگشت، مستقیم سراغ لپتاپ رفت.
فلش رو وصل کرد.
فقط یک فایل داخلش بود.
2014_08_17.mp4
هانا روی فایل کلیک کرد.
تصویر تار بود.
یک اتاق قدیمی.
دو کودک داخل تصویر بودند.
هانا و جونگکوک.
هانا به صفحه نزدیکتر شد.
صدای خودش در کودکی شنیده شد:
— جونگکوک، قول بده هیچوقت تنهام نذاری.
پسر بچه جواب داد:
— قول میدم.
هانا لبخند زد.
اما ناگهان در تصویر، یک مرد وارد اتاق شد.
صورتش مشخص نبود.
صدای مرد بلند شد:
— وقتشه.
تصویر لرزید.
هانا به صفحه خیره موند.
مرد به سمت دوربین نگاه کرد.
و درست قبل از اینکه ویدیو قطع بشه...
هانا صدای پدرش رو شنید:
— اگر یه روز هانا همهچیز رو فراموش کرد، نذار جونگکوک بفهمه حقیقت کجاست.
ویدیو تمام شد.
هانا خشکش زد.
— یعنی... بابام از جونگکوک میترسیده؟
همون لحظه صدای باز شدن در خانه اومد.
هانا سریع برگشت.
جونگکوک وارد شد.
لباسش خاکی بود و روی صورتش خستگی دیده میشد.
هانا با عصبانیت جلو رفت.
— کجا بودی؟
جونگکوک مکث کرد.
— یه مسئله پیش اومد.
— تو منو تنها گذاشتی!
— مجبور شدم.
— نه! تو همیشه «مجبور میشی»!
جونگکوک ساکت موند.
هانا فلش رو بالا گرفت.
— اینو دیدم.
چشمهای جونگکوک با دیدن فلش تغییر کرد.
— از کجا آوردیش؟
— مهم نیست.
— هانا، اون فلش رو بده من.
— چرا؟
جونگکوک جلو اومد.
— چون نمیخوام بیشتر از این درگیر بشی.
هانا عقب رفت.
— من از همین الان درگیرم.
بعد با صدای آرومتری گفت:
— فقط یه چیز رو بهم بگو.
جونگکوک ایستاد.
— تو واقعاً از اول میدونستی من کیام؟
سکوت.
و همین سکوت...
برای هانا کافی بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۷۶۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط