ادامه *:"' داستان دختری با دو هدفون "" 👇 "*;'"
ادامه *:"' داستان دختری با دو هدفون "" 👇 "*;'"
پسرک میخواست بداند که چه اتفاقی برای دخترک افتاده است اما نمیدانست چه کار کند و از چه کسی بپرسد .
بخاطر همین رفت جلو دانشگاه دخترا و از دوستش پرسید که چه اتفاقی افتاده است .
دوست دختره گفت:
او پری روز از پله ها افتاده و الان در بیمارستان د ر کما است پسرک هنگ کرد و نزدیک بود قلبش از جای خودش در بیاد.
پسرک اشک از چشمانش جاری شد.
زود گفت کدام بیمارستا کدام زود باش بگو کدوم دخترک با عجله اسم بیمارستان را به پسرک داد پسرک سوار ماشین شد و سریع خودش را به بیمارستان رساند .
وقتی که رفت بیمارستا از یکی از پرستاران پرسید که یک دختر اینجا اوده اند کجاست .
پرستار پسرک رابه بخش برد و گفت این دختریه که تو میگی و بعد پسرک را تنها گذاشت و پسرک با چشمانی قرمز در حالی که پشت پنجره شیشه ای ایستاده بود و به دختره نگاه میکرد داشت گریه میکرد .
پسرک تا شب روی صندلی که کنار اتاق دختره بود نشت و به دخترک فکر میکرد .
و با چشمانی قرمز روی صندلی خوابش برد فردای ان روز پرستار با حسرت با او نگاه میکرد و بعدا اورا بیدار کرد .
پسرک زود بلند شد و رفت پیش دکتر گفت:
کی به هوش می اید گفت شاید فردا شایدم پس فردا پسرک خیلی ناراحت بود .
بعدا رفت بیرون و روی نیمکتی که در حیاط بیمارستان بود نشت به اسمان نگاه میکرد و هدفون های خودش را روی گوش گذاشت و ...
اگه دوست داید ادامه این داستان رو بخونید لایک کنید *"'; **": ✴ ✴
پسرک میخواست بداند که چه اتفاقی برای دخترک افتاده است اما نمیدانست چه کار کند و از چه کسی بپرسد .
بخاطر همین رفت جلو دانشگاه دخترا و از دوستش پرسید که چه اتفاقی افتاده است .
دوست دختره گفت:
او پری روز از پله ها افتاده و الان در بیمارستان د ر کما است پسرک هنگ کرد و نزدیک بود قلبش از جای خودش در بیاد.
پسرک اشک از چشمانش جاری شد.
زود گفت کدام بیمارستا کدام زود باش بگو کدوم دخترک با عجله اسم بیمارستان را به پسرک داد پسرک سوار ماشین شد و سریع خودش را به بیمارستان رساند .
وقتی که رفت بیمارستا از یکی از پرستاران پرسید که یک دختر اینجا اوده اند کجاست .
پرستار پسرک رابه بخش برد و گفت این دختریه که تو میگی و بعد پسرک را تنها گذاشت و پسرک با چشمانی قرمز در حالی که پشت پنجره شیشه ای ایستاده بود و به دختره نگاه میکرد داشت گریه میکرد .
پسرک تا شب روی صندلی که کنار اتاق دختره بود نشت و به دخترک فکر میکرد .
و با چشمانی قرمز روی صندلی خوابش برد فردای ان روز پرستار با حسرت با او نگاه میکرد و بعدا اورا بیدار کرد .
پسرک زود بلند شد و رفت پیش دکتر گفت:
کی به هوش می اید گفت شاید فردا شایدم پس فردا پسرک خیلی ناراحت بود .
بعدا رفت بیرون و روی نیمکتی که در حیاط بیمارستان بود نشت به اسمان نگاه میکرد و هدفون های خودش را روی گوش گذاشت و ...
اگه دوست داید ادامه این داستان رو بخونید لایک کنید *"'; **": ✴ ✴
- ۴۸.۸k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط