دانلود رمان دکتر احساساتی نودهشتیا
دانلود رمان دکتر احساساتی نودهشتیا
اگر چه می دانم دیگه یا نه هرگز دوسم نداری اما چه فرقی می کنه فقط نمی خوام باور کنم که دیگه نیستی با تموم دلشکستگیم نمی خوام دفتر خاطراتمون رو بیشتر از این دستمالی کنم شاید یه کمی دیگه با من بمونی شاید عاشق نباشم اما می تونم فراموشت کنم اگه بزاری و اگه بزارن باور کنم که تو…”چقدر سنگ بودی و من چقدر ساده بودم که تو…”تموم کاسه ها و کوزه ها رو سر من بشکنی فقط برای اینکه از پیشم بری در حالی که من دلتنگت بودم اما تو…”هرگز نخواستی حتی به خاطر من هم که شده با من بمونی چون من همیشه برای تو…”یک بازیچه بودم یکی که خواستنش برای هیچ کسی رویایی نیست فقط وادارم نکن عاشقت باشم وقتیکه ازم بیزاری
پیشنهاد ما
رمان سَـــرباز اِنتقام | m@htaکاربر انجمن نودهشتیا
رمان بارش آفتاب | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا
بخشی از رمان
تازه دلیل خرید اونروز رو فهمیدم عمو میخواستش که اگه ما دانشگاه قبول شدیم برامون جشن بگیره تا یادم نرفته بگم که من ویاشار هردو پزشکی قبول شدیم ولی تنها چیزی که من دوست نداشتم محل دانشگاه بود من دانشگاه مشهد میخواستم اما دانشگاه تهران قبول شدم میدونم نهایت ارزوی هر کسیه اما نهایت ارزوی من نیست
کلا من ادم عجیبیم تموم چیزهایی که برای دیگران شاید بالاترین خواستست واسه من بی ارزشه
امشب هم قرار تو خونه باغ عمو مهمونی بگیرند من که همون لباس مشکی رو میپوشم اما باید قبلش برم ارایشگاه
وقتی کار ارایشم تموم شد ویه نگاه به خودم توی اینه انداختم خودم رو نشناختم درکل من دختری هستم که ارایش رو دوست نداره واسه همین هم بااندکی ارایش خیلی زیبا میشم
تموم صورتم رو ارایش بژ انجام داده روی ناخون هام هم طرح های مینیاتوری انداخته بودند درکل عروسکی شده بودم (خب دیگه خیلی از خودم تعریف کردم)
وقتی واردمهمانی شدم یاشار به استقبالم اومد واقعا که توی اون لباس یاشار خیلی برازنده بود بعد یاشار من رو به سمت جایی برد که ارام بامامانم نشسته بود
-سلام خانم دکتر
-کمتر مزه بریز وروجک
-مامان نمی خوای به همکارات تبریک بگی(من ویاشار)
-به یاشار تبریک گفتم.اما همکار دیگه ای نمی بینم
-مامان
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
اگر چه می دانم دیگه یا نه هرگز دوسم نداری اما چه فرقی می کنه فقط نمی خوام باور کنم که دیگه نیستی با تموم دلشکستگیم نمی خوام دفتر خاطراتمون رو بیشتر از این دستمالی کنم شاید یه کمی دیگه با من بمونی شاید عاشق نباشم اما می تونم فراموشت کنم اگه بزاری و اگه بزارن باور کنم که تو…”چقدر سنگ بودی و من چقدر ساده بودم که تو…”تموم کاسه ها و کوزه ها رو سر من بشکنی فقط برای اینکه از پیشم بری در حالی که من دلتنگت بودم اما تو…”هرگز نخواستی حتی به خاطر من هم که شده با من بمونی چون من همیشه برای تو…”یک بازیچه بودم یکی که خواستنش برای هیچ کسی رویایی نیست فقط وادارم نکن عاشقت باشم وقتیکه ازم بیزاری
پیشنهاد ما
رمان سَـــرباز اِنتقام | m@htaکاربر انجمن نودهشتیا
رمان بارش آفتاب | n.a25 کاربر انجمن نودهشتیا
بخشی از رمان
تازه دلیل خرید اونروز رو فهمیدم عمو میخواستش که اگه ما دانشگاه قبول شدیم برامون جشن بگیره تا یادم نرفته بگم که من ویاشار هردو پزشکی قبول شدیم ولی تنها چیزی که من دوست نداشتم محل دانشگاه بود من دانشگاه مشهد میخواستم اما دانشگاه تهران قبول شدم میدونم نهایت ارزوی هر کسیه اما نهایت ارزوی من نیست
کلا من ادم عجیبیم تموم چیزهایی که برای دیگران شاید بالاترین خواستست واسه من بی ارزشه
امشب هم قرار تو خونه باغ عمو مهمونی بگیرند من که همون لباس مشکی رو میپوشم اما باید قبلش برم ارایشگاه
وقتی کار ارایشم تموم شد ویه نگاه به خودم توی اینه انداختم خودم رو نشناختم درکل من دختری هستم که ارایش رو دوست نداره واسه همین هم بااندکی ارایش خیلی زیبا میشم
تموم صورتم رو ارایش بژ انجام داده روی ناخون هام هم طرح های مینیاتوری انداخته بودند درکل عروسکی شده بودم (خب دیگه خیلی از خودم تعریف کردم)
وقتی واردمهمانی شدم یاشار به استقبالم اومد واقعا که توی اون لباس یاشار خیلی برازنده بود بعد یاشار من رو به سمت جایی برد که ارام بامامانم نشسته بود
-سلام خانم دکتر
-کمتر مزه بریز وروجک
-مامان نمی خوای به همکارات تبریک بگی(من ویاشار)
-به یاشار تبریک گفتم.اما همکار دیگه ای نمی بینم
-مامان
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d8%b3%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۳.۹k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط