غزل بانوی من مانند گل زیباست
غزل بانوی من مانند گل زیباست
کنار من اجاق مهر او برپاست
به دستانش دو فنجان چای و لب قندان
دلش گرم است و عشق از دیدهاش پیداست
نگاهش گفتنی ها دارد از قلبش
نگفته خوب میدانم که او شیداست
نشسته تا بگوید حال من خوبست
نمی دانم، ولی انگار او تنهاست
از اعماق نگاهش می شود فهمید
درون قلب شیدایش چه پر غوغاست
به سر دارم گذارم دست پر مهرش
کنار قلب خود، جایی که عشق آنجاست
نمی خواهم که بسپارم به غم او را
برایش خانهای سازم که در رویاست
بیا بانو! بیاور چای لبسوزت
همین حالا بنوشم بهتر از فرداست
دنیام..همه کسم..دختر بد عاااااااشقتم...من به فدات بشم الهی...زندگیم ممنونم که هستی...عمرم..
کنار من اجاق مهر او برپاست
به دستانش دو فنجان چای و لب قندان
دلش گرم است و عشق از دیدهاش پیداست
نگاهش گفتنی ها دارد از قلبش
نگفته خوب میدانم که او شیداست
نشسته تا بگوید حال من خوبست
نمی دانم، ولی انگار او تنهاست
از اعماق نگاهش می شود فهمید
درون قلب شیدایش چه پر غوغاست
به سر دارم گذارم دست پر مهرش
کنار قلب خود، جایی که عشق آنجاست
نمی خواهم که بسپارم به غم او را
برایش خانهای سازم که در رویاست
بیا بانو! بیاور چای لبسوزت
همین حالا بنوشم بهتر از فرداست
دنیام..همه کسم..دختر بد عاااااااشقتم...من به فدات بشم الهی...زندگیم ممنونم که هستی...عمرم..
- ۶۸۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط