پارت چهارم

پارت چهارم


حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستاده بودم و به تاریکیِ شب خیره شده بودم. او از پشت، بازوهایش را دور کمرم حلقه کرد؛ آغوشی که دیگر برایم حکمِ زندان را نداشت، بلکه مثل خانه بود.

ماریا: تو خیلی طولانی من رو در تاریکی نگه داشتی... تا بالاخره خودم رو در چشم‌های تو پیدا کردم.

او سرش را روی شانه‌ام گذاشت و با صدای بم و لرزانش گفت: من می‌دونستم... می‌دونستم که بالاخره روزی می‌فهمی که هیچ‌کس مثل من تو رو نمی‌خواست.

او مرا به آرامی چرخاند تا با هم روبرو شویم. این بار نگاهش سرشار از نیاز بود. خودم پیش‌قدم شدم؛ سرم را بالا گرفتم و به او فرصت دادم. این بار بوسه‌ای که میان ما شکل گرفت، با تمامِ تفاوت‌های تلخِ گذشته، سرشار از آرامش بود. بوسه‌ای که شبیه یک تسلیمِ کامل بود. چشمانم را بستم و در آغوش همان مردی که زمانی از او متنفر بودم، آرام گرفتم. فهمیدم که در این دنیای تاریک، ما دو نفر تنها کسانی هستیم که به هم تعلق داریم.
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم آن شب طوفان وحشتناکی بیرون در می‌گرفت. روی تخت نشست...

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

پارت دوم جنگ میان قلب و مغز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط