loveingorhateing
#loveing_or_hateing
#Part42
ا.ت:"کوک ببین،من زنتم هر گوهی رو که خوردی رو باید بیای به من بگی!"
کوک:"ا.ت الان واقعا خستم،خواهش میکنم بخواب فردا باهم حرف میزنیم"
ایان بدون در زدن وارد اتاق شد و وحشت زده گفت
ایان:"ا.ت تهیونگ داره خون ریزی میکنه زود باش بیا پانسمانش کننننن"
ا.ت:"باشه باشه تو مراقب کوک باش"
آیان چشمی گفت و من وسایل پانسمان رو ورداشتم و به سمت اتاق آیان حرکت کردم
درو که باز کردم تهیونگ آروم و بیجون گفت
تهیونگ:"ا.ت توروخدا کمکم کن"
با دقت و سریع پانسمانش کردمو یکم حالش بهتر شد
میخواست باهام حرف بزنه ولی در حدی خسته بود که نمیتونست
وقتی خواستم برم اتاق خودم تهیونگ دستم رو گرفت
تهیونگ:"ا.ت میشه امشب رو بمونی کنارم؟"
با تعجب گفتم
ا.ت:"عام باشه"
تهیونگ آروم حرف میزد،جوری که خسته بودنش رو میتونستم از لحنش بفهمم
تهیونگ:"ا.ت ببین این چن روز رو خوب مراقب خودت و بچه باش و خواهش میکنم از جلو چشممون دور نشو"
ا.ت:"چرا مگه چیشده؟؟"
تهیونگ:"ا.ت واقعا نمیتونم بهت بگم نباید بهت بگم"
ا.ت:"پشت سرم شما دوتایی چه گوهی میخورید؟"
تهیونگ:"عشق داداش به وقتش خودم همه چیو بهت میگم،قبول؟"
ا.ت:"باشه"
تهیونگ:"خب داداش جونم میخوای بخوابیم؟"
کنارش دراز کشیدم و تا دو نشده هردوتامون خوابیدیم
فلش بک به فردا صبح*
از خواب پاشدم
تهیونگ تازه از حموم اومده بود بیرون و فقط یه حوله دور کمش بود-از بالا تنه لخت بود دیگه-
ا.ت:"جون چه بدنی داری داداشیییی"
تهیونگ:"قابلتو نداره😂"
ا.ت:"پس بیا یکم بدنتو بمالم"(قزوینی؟)
تهیونگ:"نههه"
ا.ت:"راستی مگه تو همونی نبودی که درست دیشب حتی نمیتونست حرف بزنه؟؟"
تهیونگ:"خب الان که حالم خوبه"
ا.ت:"به خودم رفتی سیسی"
تهیونگ:"واقعا با این بدنی که من دارم بهم میگی سیسی؟؟"
ا.ت:"جون باباااااااااااااااااا رو بدنتم غیرتیای؟؟"
تهیونگ:"باشه باشه بسه برو پیش شوهرت بهش کمک کن"
وای کوککککککک
کلا یادم رفته بود که اصلاااا وجودددد دااااارههه
بدو بدو رفتم تو اتاق دیدم خوابه
وای قلبم اومد تو دهنم
ا.ت:"عشقم......کوکیییی.....پاشو بریم صبحونه بخوریمممم"
جونگکوک:"ا.ت بدن درد شدیدی دارم،بزار یکم دیگه استراحت کنم"
ا.ت:"هوففففففففففففف باشهههههههههههههههههههههه"
منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا
خمارییییییییی
نویسنده:#اد_یونگی
(اسمم رو عوض کردمممم)
#Part42
ا.ت:"کوک ببین،من زنتم هر گوهی رو که خوردی رو باید بیای به من بگی!"
کوک:"ا.ت الان واقعا خستم،خواهش میکنم بخواب فردا باهم حرف میزنیم"
ایان بدون در زدن وارد اتاق شد و وحشت زده گفت
ایان:"ا.ت تهیونگ داره خون ریزی میکنه زود باش بیا پانسمانش کننننن"
ا.ت:"باشه باشه تو مراقب کوک باش"
آیان چشمی گفت و من وسایل پانسمان رو ورداشتم و به سمت اتاق آیان حرکت کردم
درو که باز کردم تهیونگ آروم و بیجون گفت
تهیونگ:"ا.ت توروخدا کمکم کن"
با دقت و سریع پانسمانش کردمو یکم حالش بهتر شد
میخواست باهام حرف بزنه ولی در حدی خسته بود که نمیتونست
وقتی خواستم برم اتاق خودم تهیونگ دستم رو گرفت
تهیونگ:"ا.ت میشه امشب رو بمونی کنارم؟"
با تعجب گفتم
ا.ت:"عام باشه"
تهیونگ آروم حرف میزد،جوری که خسته بودنش رو میتونستم از لحنش بفهمم
تهیونگ:"ا.ت ببین این چن روز رو خوب مراقب خودت و بچه باش و خواهش میکنم از جلو چشممون دور نشو"
ا.ت:"چرا مگه چیشده؟؟"
تهیونگ:"ا.ت واقعا نمیتونم بهت بگم نباید بهت بگم"
ا.ت:"پشت سرم شما دوتایی چه گوهی میخورید؟"
تهیونگ:"عشق داداش به وقتش خودم همه چیو بهت میگم،قبول؟"
ا.ت:"باشه"
تهیونگ:"خب داداش جونم میخوای بخوابیم؟"
کنارش دراز کشیدم و تا دو نشده هردوتامون خوابیدیم
فلش بک به فردا صبح*
از خواب پاشدم
تهیونگ تازه از حموم اومده بود بیرون و فقط یه حوله دور کمش بود-از بالا تنه لخت بود دیگه-
ا.ت:"جون چه بدنی داری داداشیییی"
تهیونگ:"قابلتو نداره😂"
ا.ت:"پس بیا یکم بدنتو بمالم"(قزوینی؟)
تهیونگ:"نههه"
ا.ت:"راستی مگه تو همونی نبودی که درست دیشب حتی نمیتونست حرف بزنه؟؟"
تهیونگ:"خب الان که حالم خوبه"
ا.ت:"به خودم رفتی سیسی"
تهیونگ:"واقعا با این بدنی که من دارم بهم میگی سیسی؟؟"
ا.ت:"جون باباااااااااااااااااا رو بدنتم غیرتیای؟؟"
تهیونگ:"باشه باشه بسه برو پیش شوهرت بهش کمک کن"
وای کوککککککک
کلا یادم رفته بود که اصلاااا وجودددد دااااارههه
بدو بدو رفتم تو اتاق دیدم خوابه
وای قلبم اومد تو دهنم
ا.ت:"عشقم......کوکیییی.....پاشو بریم صبحونه بخوریمممم"
جونگکوک:"ا.ت بدن درد شدیدی دارم،بزار یکم دیگه استراحت کنم"
ا.ت:"هوففففففففففففف باشهههههههههههههههههههههه"
منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا
خمارییییییییی
نویسنده:#اد_یونگی
(اسمم رو عوض کردمممم)
- ۵.۴k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط