هفت معشوقه فصل پارت

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۲



بی اشتیاق توی آینه به لباس عروس تنم زل زدم، هه.. چقدر همه‌چی داره زود پیش میره! چقدر بدون اختیاره و علاقه ی من داره پیش میره!
از همون اول هم سرنوشتم همین بود!
به دنیا اومده بودم که بازیچه بشم! که بارها به دست کسی داده بشم.. بارها عاشق بشم! بارها زخم بخورم! و بارها توی دریای غم غرق بشم! از حالا زندگی روی تاریکش رو بهم نشون میده.. به خودم قول دادم، قول دادم که هر اتفاقی هم بخواد بیوفته عزت نفس خودم رو حفظ کنم! قوی باشم، جسور باشم! امیدوارم بتونم سره قولی که به خودم دادم بمونم..
×شاهزاده؟! عاقد منتظرتونه..
تو دلم پوزخند زدم! آره منتظره بدبختم کنه، همشون منتظرن بخت سیاهمو بهم یادآوری کنن، منم بهشون خودی که قبلا بودم رو یادآوری میکنم! میخوام ببینم با کسی که قراره در آینده باهاش روبرو بشن جرات میکنن رو در رو بشن یا نه!؟
بی هدف پله هارو یکی پس از دیگری طی کردم.
توره سفیده بلندی مقابل صورتم قرار گرفته بود و جلوم رو نمیدیدم
پیش‌خدمت دستمو گرفته بود که نیوفتم.
با دستاش به جایی منو کشوند و ترکم کرد..
دیدم بد نبود اما کامل هم نبود..
یک فضای شلوغ!
یک حالتِ خوشحالیه موقت!
فردی مقابلم قرار گرفت که به گمونم خودش بود!
همون شاهزاده ی خوش قیافه معروف..
ومپایره موردعلاقه‌ی همه! شاهزاده پارک جیمین..
صورتش مشخص نبود اما خودمو دلگرم کردم..
پوزخندتو از پشت تور نمیبینه نکیسا! بهش لبخند نزن، بهش پوزخند بزن!
×بانو نکیسا آیا بنده وکیلم شمارا به عقده دائمه شاهزاده پارک جیمین از خاندان پارک درآورم؟!
اشکی از گونه‌ام چکید..
×بانو.. آیا بنده وکیلم؟!
با صدایی که خیلی سعی کردم نلرزه گفتم: قبول میکنم!
صدای سوت و دست اطراف رو پر کرد!
طبق رسوم فقط من باید جواب بله میدادم! عاقد از داماد نمیپرسید.. هه! چه دنیای سیاهی!
ساعت ها به جشن و پالکوبی گذشت و به شادیه آدمای اطرافم از پشته تور خیره شده بودم!..
چطور با بدبختیه کسه دیگه‌ای انقدر شاد میشن؟؟
چطور انقدر بی‌تفاوتن؟!
اینا از این همه تظاهر خسته نمیشن؟؟
از این همه دروغ شرمنده نمیشن؟؟
پدرم شراب به دست بین مهمان‌ها میچرخید، اونم داشت خوشحالی میکرد! اونم داشت به دختره تنهاش پشت میکرد!
آخرای شب بود و جشن تموم شده بود..
به عمارتِ پارک رفته بودم، جیمین دره اتاقی رو باز کرد و با دستاش همراهیم کرد..
هنوز تور روبروی صورتم قرار داشت و بزور دور و اطرافم رو میدیدم..
اما عجیب بود! تو کل مراسم حتی یه کلمه هم حرف نمیزد! یعنی بدبخت لاله؟! اهههه نکی!!! چطور لاله؟؟ پس کی به تو اون روز وعده داد!؟ آااه! راست میگیااا!
دیگه از اون توره مسخره خسته شده بودم! من حق نداشتم برش دارم جیمین فقط این حقو داشت! هه..‌ کمال و تمام در خدمت آقا قرارم داده بودن..
....
.
.
.
.
دیدگاه ها (۱۸)

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۷(بچه‌ها تمامه کامنت هایی که مربو...

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۳دیگه از اون توره مسخره خسته شده بودم!...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۶ته: به مادرم قسم از کارای این دا...

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۱(اسم فیک از: @aarmy 🙃❤)(آخر واسه شخصی...

نام فیک: عشق مخفیPart: 43ویو جیمین*من رفتم ارایشگاه و...خلاص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط