『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹²
آژیر بیوقفه در تونلها میپیچید. نور قرمز هشدار، هر چند ثانیه یک بار روی دیوارهای سیمانی میلغزید. جونگکوک به شکاف عمیق روبهرو خیره شد. پشت سرشان، صدای نگهبانها هر لحظه نزدیکتر میشد.
تهیونگ : باشه
و بدون معطل کردن، چند قدم عقب رفت و با یک جهش خودش را به آن طرف رساند. کفشهایش محکم روی زمین نشست. برگشت و فریاد زد:
تهیونگ: جونگکوک ، زودباش !
جونگکوک هم دوید. لحظهای که از لبه جدا شد، صدای گلولهای در تونل پیچید و بیاختیار مسیرش را عوض کرد. نوک انگشتهایش به لبهی فلزی رسید...اما نتوانست خودش را نگه دارد. بدنش از لبه آویزان شد. دستش آرامآرام سر میخورد. تهیونگ بدون فکر خودش را روی زمین انداخت و مچ جونگکوک را گرفت. تمام وزن جونگکوک روی بازوی او افتاده بود. رگهای دست تهیونگ از فشار بیرون زده بود. جونگکوک سرش را بالا آورد و نگاهشان در هم گره خورد.
جونگکوک : ولم کن...قبل از اینکه هردومون بیفتیم
تهیونگ با اخم سرش را تکان داد
تهیونگ: خفه شو
جونگکوک : سیان ( هویت جعلیش که باهاش وارد زندان شده )وقت نداریم...
تهیونگ: گفتم خفه شو!
با دست دیگرش لبهی فلزی را گرفت و تمام توانش را جمع کرد. نفسش بریده بود. بازوهایش از شدت فشار میلرزیدند اما دستش را رها نکرد. با یک فشار آخر...جونگکوک را بالا کشید. هر دو با شدت روی زمین افتادند و چند لحظه فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد. جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : بدهکار شدم
تهیونگ لبخند خستهای زد
تهیونگ : نه ، حسابمون صاف شد
برای اولین بار...جونگکوک بیاختیار خندید ،خندهای کوتاه...اما واقعی . همون لحظه صدای نگهبانها دوباره بلند شد.
_ اونجان!
نور چراغقوهها وارد تونل شد. جونگکوک فوراً از جا بلند شد.
جونگکوک : بدو!
هر دو دوباره شروع به دویدن کردند. پیچ اول...پیچ دوم...تا اینکه به یک نردبان فلزی رسیدند. جونگکوک اشاره کرد.
جونگکوک : از این بالا میریم
تهیونگ سریع بالا رفت و جونگکوک درست پشت سرش بود چند پله بیشتر بالا نرفته بودند که صدای نگهبان بلند شد
_ پیداشون کردم!
نور چراغقوه مستقیم روی نردبان افتاد.
جونگکوک : زودباش !
تهیونگ خودش را به بالای نردبان رساند ، یک دریچهی فلزی درست بالای سرش بود ولی هرچقدر فشار داد...باز نشد
تهیونگ : گیر کرده!
جونگکوک خودش را بالا رساند و هر دو با هم شانهشان را به دریچه کوبیدند.
بنگ!
دریچه ناگهان باز شد و نسیم خنک شب به صورتشان خورد. هر دو از دریچه بیرون رفتند اما هنوز کاملاً از آن فاصله نگرفته بودند که نور خیرهکنندهی یک پروژکتور روی صورتشان افتاد.
_ ایست !
صدای فریاد چند نگهبان روی پشتبام پیچید. جونگکوک و تهیونگ آرام سرشان را بالا آوردند. چهار نگهبان...با اسلحههایی که مستقیم به سمتشان نشانه رفته بود آنجا ایستاده بودند
....ادامه دارد
چقد من مهربونم نصف شب نشستم نوشتمممم 🌚😌
یا در حقیقت چقد بیکارم که این وقت شب نوشتم 😐
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹²
آژیر بیوقفه در تونلها میپیچید. نور قرمز هشدار، هر چند ثانیه یک بار روی دیوارهای سیمانی میلغزید. جونگکوک به شکاف عمیق روبهرو خیره شد. پشت سرشان، صدای نگهبانها هر لحظه نزدیکتر میشد.
تهیونگ : باشه
و بدون معطل کردن، چند قدم عقب رفت و با یک جهش خودش را به آن طرف رساند. کفشهایش محکم روی زمین نشست. برگشت و فریاد زد:
تهیونگ: جونگکوک ، زودباش !
جونگکوک هم دوید. لحظهای که از لبه جدا شد، صدای گلولهای در تونل پیچید و بیاختیار مسیرش را عوض کرد. نوک انگشتهایش به لبهی فلزی رسید...اما نتوانست خودش را نگه دارد. بدنش از لبه آویزان شد. دستش آرامآرام سر میخورد. تهیونگ بدون فکر خودش را روی زمین انداخت و مچ جونگکوک را گرفت. تمام وزن جونگکوک روی بازوی او افتاده بود. رگهای دست تهیونگ از فشار بیرون زده بود. جونگکوک سرش را بالا آورد و نگاهشان در هم گره خورد.
جونگکوک : ولم کن...قبل از اینکه هردومون بیفتیم
تهیونگ با اخم سرش را تکان داد
تهیونگ: خفه شو
جونگکوک : سیان ( هویت جعلیش که باهاش وارد زندان شده )وقت نداریم...
تهیونگ: گفتم خفه شو!
با دست دیگرش لبهی فلزی را گرفت و تمام توانش را جمع کرد. نفسش بریده بود. بازوهایش از شدت فشار میلرزیدند اما دستش را رها نکرد. با یک فشار آخر...جونگکوک را بالا کشید. هر دو با شدت روی زمین افتادند و چند لحظه فقط صدای نفسهایشان شنیده میشد. جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک : بدهکار شدم
تهیونگ لبخند خستهای زد
تهیونگ : نه ، حسابمون صاف شد
برای اولین بار...جونگکوک بیاختیار خندید ،خندهای کوتاه...اما واقعی . همون لحظه صدای نگهبانها دوباره بلند شد.
_ اونجان!
نور چراغقوهها وارد تونل شد. جونگکوک فوراً از جا بلند شد.
جونگکوک : بدو!
هر دو دوباره شروع به دویدن کردند. پیچ اول...پیچ دوم...تا اینکه به یک نردبان فلزی رسیدند. جونگکوک اشاره کرد.
جونگکوک : از این بالا میریم
تهیونگ سریع بالا رفت و جونگکوک درست پشت سرش بود چند پله بیشتر بالا نرفته بودند که صدای نگهبان بلند شد
_ پیداشون کردم!
نور چراغقوه مستقیم روی نردبان افتاد.
جونگکوک : زودباش !
تهیونگ خودش را به بالای نردبان رساند ، یک دریچهی فلزی درست بالای سرش بود ولی هرچقدر فشار داد...باز نشد
تهیونگ : گیر کرده!
جونگکوک خودش را بالا رساند و هر دو با هم شانهشان را به دریچه کوبیدند.
بنگ!
دریچه ناگهان باز شد و نسیم خنک شب به صورتشان خورد. هر دو از دریچه بیرون رفتند اما هنوز کاملاً از آن فاصله نگرفته بودند که نور خیرهکنندهی یک پروژکتور روی صورتشان افتاد.
_ ایست !
صدای فریاد چند نگهبان روی پشتبام پیچید. جونگکوک و تهیونگ آرام سرشان را بالا آوردند. چهار نگهبان...با اسلحههایی که مستقیم به سمتشان نشانه رفته بود آنجا ایستاده بودند
....ادامه دارد
چقد من مهربونم نصف شب نشستم نوشتمممم 🌚😌
یا در حقیقت چقد بیکارم که این وقت شب نوشتم 😐
- ۳۵۳
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط